ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاننه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

داستان کوتاه (در حضور تو، دیدمش)

نهایت تلاشم با هوش مصنوعی برای ساخت عکس مرتبط
نهایت تلاشم با هوش مصنوعی برای ساخت عکس مرتبط

در شب میلاد بقیّةالله، کوچه نفس می‌کشید از بوی نرگس؛ بویی که از دل خاک قدیم برمی‌خاست، از لابه‌لای دیوارهای آجری می‌لغزید و بر شانهٔ تاریکی می‌نشست؛ گویی فرشته‌ای بی‌بال، آرام و نجواکنان می‌خواند: «او می‌آید…»

حیاطِ حاج‌حسین، همیشه روشن‌تر از دیگر خانه‌ها بود.

نه به خاطر ریسه‌های طلایی‌اش، نه شمع‌هایی که دور حوض چون ستاره‌های زمینی می‌درخشیدند،

بلکه چون دل‌های آن خانه، صاف و بی‌کدورت بود.

پرچم سبزی بر دیوار آویزان بود که با نخ طلایی نوشته داشت:

«یا بقیّةالله الأعظم»

و هوا، هر نفسی که می‌کشید، همان نام را زمزمه می‌کرد.

لیلا، دختر کوچک حاج‌حسین، از صبح در تب‌و‌تابِ آماده‌سازیِ دیداری بی‌دیدار بود.

حیاط را شست، گلدان‌های شمعدانی و نرگس را کنار حوض آبی ردیف کرد،

استکان‌ها را آن‌چنان براق کنار هم چید که انگار آینه‌هایی باشند برای نگاهی آسمانی.

شمعدان‌ها را پر از نور کرد.

مادرش، با دستانی که هر حرکتش دعا بود، گفت:

«اگر آقا امشب بیاید...»

مادربزرگ، با چشمانی که سال‌ها را دیده بود، لبخندی زد سخن دخترش را قطع کرد و آهسته گفت:

«عزیزم، آقا همیشه می‌آید… فقط گاهی دلِ ما آن‌قدر غبار می‌گیرد که نمی‌بینیمش.»

لاله، دختر بزرگ‌ترِ باردار، با دستانی که دو دل را در سینه داشت، نگاهی طولانی به لیلا انداخت—نگاهی آمیخته به غم عشقی که خواهر به دوش می‌کشید با امید گفت:

«انشاءالله امشب مولای ما سری به خانه‌مان بزند… امسال نذر من برای لیلاست؛ دعا می‌کنم خدا قسمت خوبی نصیبش کند، دوباره خانه‌مان چراغانی شود و دل‌ها شاد.»

لیلا، با گونه‌هایی که از خجالت و عشق، هر دو سرخ شده بود، سرش را پایین انداخت و رفت سمت حیاط.

سه زن خندیدند—خنده‌ای که از دلِ ایمان و امید می‌آمد.

اما دلِ لیلا، آن شب، تنها برای مولایش، صاحب الزمان تنگ نبود.

دلش برای کسی دیگر هم می‌لرزید: سجاد.

دوستِ برادرش علی؛ مردی که سایه‌اش هم محجوب بود،

چشمانش هرگز بی‌هدف به دختری نمی‌افتاد،

و سکوتش، زبانی داشت از جنس ایمان.

عشقِ لیلا، چون نرگس‌های کنار حوض، در تاریکی ریشه دوانده بود—بی‌صدا، بی‌ادعا، با رشدِ خاموشِ یک انتظارِ پاک.

غروب که رسید، حیاط پر شد از نور و نیت.

همسایه‌ها آمدند؛

زن‌ها در خانه، مردها در حیاط،

و صدای مولودی، چون نفَسِ خدا، در هوا می‌گشت.

لیلا میان جمعیت، چشم به راهِ چهره‌ای آشنا بود.

قلبش، چون شمعی در باد، می‌تپید.

ناگهان او را دید:

سجاد، در سایهٔ نرمِ درخت نارنج،

سر به زیر، غرق در اندیشه‌ای که شاید همان عشق خاموش بود.

چند کلمه‌ای با علی گفت و نگاهی گذرا به حیاط انداخت، بی‌آن که کسی را متوجه شود، از در بیرون رفت و به کوچه قدم گذاشت. مثل بادی که نمی‌دانی از کجا آمد و به کجا رفت.

شب گذشت. جمعیت آرام‌آرام رفتند.

لیلا تنها ماند، پشت پنجرهٔ قدیمی اتاقش.

پرده‌های سفید، چون بالِ فرشته، در باد می‌رقصیدند.

چشمانش را بست و زیر لب، نجوا کرد:

«آقا جان… امشب آمدی؟

پذیرایی‌مان خوب بود؟

می‌گویند در این شب، حاجت‌ها روا می‌شود…

اما حاجتِ من فقط یکی بود:

آیا او هم مرا دوست دارد؟

فقط یک نشانه… فقط یک نگاه…»

دعایش هنوز در هوا معلق بود که بادی نرم وزید.

شمعِ کنار حوض لرزید.

برگی از نرگس جدا شد و روی آب افتاد.

گویی آسمان، پاسخ را فرستاده بود.

در همان لحظه—دری که به کوچه باز بود، نیمه‌باز مانده بود، و از میان آن، چشمانی آرام و عمیق، به چشمان لیلا—پشت شیشهٔ قدیمی—دوخته شد.

سجاد بود.

گویی نیرویی آسمانی او را برگردانده بود.

اول، نگاهش به لیلا چسبید—نگاهی که سال‌ها در سینه‌اش زندانی بود—اما تحمل نکرد، خجل شد. سر به زیر انداخت، چشمانش را بر زمین گره کرد، گویی از تابِ دیدار می‌ترسید.

چند لحظه‌ای گذشت—لحظه‌هایی که برای لیلا، طولانی‌تر از تمام انتظارهایش بود.

سپس، سجاد گویی قلبش جرئتی از آسمان گرفته بود،

سرش را بلند کرد—آهسته، راسخ، بی‌پروا—و دوباره به سوی او نگاه کرد.

این‌بار نگاهش عمیق‌تر بود، شفاف‌تر،

پر از کلمه‌هایی که هرگز نگفته بود،

پر از عشقی که سال‌ها در سکوت رشد کرده بود.

لیلا نفسش را حبس کرد.

گرمایی لطیف بر شانه‌اش نشست.

نمی‌دانست آن گرمای لطیف بر شانه‌اش، از حضور مولایش بود که دعایش را برآورده کرده بود، یا از نگاهی زمینی که در سکوت، پاسخی آسمانی داده بود.

در آن شب میلاد،

عشق زمینی و عشق آسمانی،

چون دو شعله از یک شمع،

در هم آمیختند.

پاک، ناب، و بی‌نهایت زیبا.

پایان

نیمه شعبانداستان کوتاهعاشقانهنویسندگی
۶۱
۴۲
سارا حیدریان
سارا حیدریان
نه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید