
در شهری کوچک کنار دریا، جایی که باد همیشه عطر گلهای سنجد و لاله را میآورد، دو نفر بودند که هرگز نگفتند «دوستت دارم»، ولی هر نفسشان آن را فریاد میزد.
شهرزاد نقاش بود؛ رنگهایش همیشه غمگین بودند، حتی وقتی آسمان را آبی میکشید. چشمانش مثل گل سوسن، سفید و عمیق بود، اما نگاهش همیشه به دوردست دوخته میشد… جایی که آرمان بود.
آرمان، نوازندهٔ تار خیابانی، هر عصر در گوشهای از میدان قدیمی مینشست و آهنگی مینواخت که کسی نامش را نمیدانست، اما همه با شنیدنش اشک میریختند.
شهرزاد هر روز از پشت پنجرهٔ کوچک کارگاهش به او نگاه میکرد.
گاهی، وقتی آرمان حس میکرد کسی نگاهش میکند، چشمانش را میبست و آرام میخواند:
«لالا لالا گل زیره...
دلم پیش دلت گیره...»
و شهرزاد، بیآنکه بداند چرا، قلممو را روی بوم میگذاشت و گلهایی میکشید که هرگز در طبیعت نبودند: گلهایی با صدای تار، گلهایی که نفس میکشیدند.
یک روز باران آمد — بارانی سرد و بیپایان. آرمان نیامد.
شهرزاد تا نیمهشب کنار پنجرهٔ کارگاه نشست، به گلهای خیس نگاه کرد و زیر لب نجوا کرد:
«نبینی غم، نبینی درد...»
صبحِ فردا، نامهای زیر درِ کارگاهش بود؛
یک برگ کاغذ قدیمی، با عطر گل سنبل، و چند خط دستنوشته:
شهرزاد عزیز،
این چند سطر را مینویسم پیش از آنکه صدا از دستم برود. طبیبان گفتند این تارِ عمرم دیگر مویش پاره شده، و من خستهام از سازهای ناتمام.
نمیخواستم بگویم، چون نمیخواستم دلت غم ببیند. اما هر بار که نواختم، فقط تو بودی که در میان صداها پیدایی.
تو خودِ منی، پیالهای که جانم در آن میریزد. اگر روزی دیدی گلهایت خندیدند، بدان که هنوز در رنگ و صدایت میچرخم.
هر جا هستی... خدا همرات.
شهرزاد دوید. دوید تا میدان، تا همان گوشهٔ دنجی که همیشه آرمان آنجا مینشست.
اما جز صدای باد و گلهای خیس، چیزی نبود.
از آن روز، هر بار که نقاشی میکرد، گوشهٔ بومش را با یک گل لاله پر میکرد و به یاد آرمان آرام زمزمه میکرد:
«لالا لالا گل لاله...
تو خودِ مِی، من پیاله...»
گاهی، در سکوت شب، صدای تاری از دور میآمد — شاید خیال، شاید حقیقت — اما شهرزاد میدانست عشق، حتی وقتی جسمش نیست، همیشه نفس میکشد؛ مثل گلهایی که در تاریکی هم میرویند.
پس از رفتن آرمان، شهرزاد دیگر کارگاهش را ترک نکرد — بلکه کارگاهش را به خیابان آورد.
هر عصر، همان ساعتی که آرمان میآمد، بومش را زیر بازو میگرفت و به همان گوشهٔ میدان میرفت؛ جایی که زمین هنوز گرم بود از نشستن او، و باد هنوز نواختنِ تار را به یاد داشت.
مردم شهر اول کنجکاو بودند، بعد، عادت کردند.
هر روز، شهرزاد گلی تازه میکشید: گاهی گل زیره، گاهی گل سنجد، گاهی گل بیتاب…
و همیشه، در میان بوم، یک پیالهٔ شفاف میکشید که نور در آن میرقصید.
زیر لب، آرام میخواند:
«لالا لالا گل سنبل...
غزلخونت شم همچون بلبل...»
کودکان دورش مینشستند و ساکت میماندند، گویی فهمیده بودند این صدا برای کسی است که دیگر نیست.
پیرمردها کلاه از سر برمیداشتند، زنها دست بر سینه میگذاشتند.
اما شهرزاد هیچکس را نمیدید. فقط میکشید، فقط میخواند، فقط عشق میکرد.
و وقتی آفتاب غروب میکرد و شهر در سکوت فرو میرفت — وقتی صدای چرخ ارابهها، فریاد ماهیفروشان و حتی نالهٔ دریا خاموش میشد — شهرزاد صدایش را بالا میبرد.
نه فریاد، نه گریه… بلکه آوازی ملکوتی، نرمتر از نفس گلها و عمیقتر از سکوت شب:
«لالا لالا گل پرپر...
نبینی غم، نبینی درد...»
و شهر کوچک، یکییکی، چشمانش را میبست.
زنی که همسرش در جنگ مرده بود، برای نخستینبار بیکابوس خوابید.
پسری که از مدرسه اخراج شده بود، در خواب لبخند زد.
عاشقان با اشک به خواب می رفتن. مردان با اندوهی در قلب...
و حتی گربههای خیابانی زیر درختان دراز کشیدند، گویی صدای شهرزاد داروی جراحتشان بود.
عشق آن دو هرگز گفته نشد.
نه بوسهای میانشان بود، نه نامهای، نه قولی.
اما آن عشق، نفس شده بود؛ تپش قلبِ شهر.
و هر شب، وقتی شهرزاد آخرین خط از ترانه را میخواند:
«هر جا هستی، خدا همرات...»
ستارهها یک لحظه درخشانتر میشدند — گویی آرمان از آسمان پاسخ میداد.
و مردم میدانستند:
عشق واقعی، همیشه نباید گفته شود.
گاهی کافیست یک نفر، برای یک نفر دیگر، دنیا را با گل و لالا زنده نگه دارد.
پایان