
باران بیوقفه میبارید. قطرهها با شتاب بر آسفالت میکوبیدند و خیابان شلوغ را به دریای خاکستری بدل کرده بودند. صدای بوق ماشینها، فریاد رهگذرانی که به دنبال تاکسی بودند، همه در هیاهوی باران گم میشد.
آیلین، با موهای خیسشده و کتابی در آغوش، کنار پیادهرو ایستاده بود. نگاهش را به اطراف چرخاند. چشمش به کافهای کوچک و مدرن افتاد؛ پنجرههای قدی، بخار نشسته بر شیشه، و نور زرد و گرم که از داخل بیرون میزد. نفس راحتی کشید، بارانیاش را محکمتر گرفت و دوید.
درِ کافه که بسته شد، دنیا عوض شد. سکوتی نسبی. کف چوبی خیس از رد پای مشتریها. موسیقی آرامی که در پسزمینه جریان داشت ، بوی قهوهی تازهدم. میزهای کوچک گرد، صندلیهای ساده ولی شیک، و چند نفر پراکنده. زوجی جوان غرق لپتاپ، مردی مسن با روزنامه و زنی که درکنارش میل بافتنی در دست داشت بی وقفه صحبت میکرد، و دو دختر که با صدای آهسته میخندیدند.
آیلین سفارش هات چاکلت داد و کنار پنجره پشت آخر میز خالی نشست. شیشه پوشیده از رگههای باران بود، مثل نقشی بیپایان. کیفش را باز کرد و دفترچه یادداشت کوچکش را بیرون آورد. ذهنش پر بود از کلماتی که نمیتوانست با آنها جمله بسازد. حتی یک جمله کوتاه. هات چاکلت داغ کنار دستش قرار گرفت. خودکار را در دست گرفت و برای چند لحظه فقط به صفحهی سفید خیره شد.
صدای کشیدهشدن صندلی. جوانی با کت بارانی خاکستری، عینکی ساده و چهرهای آرام ایستاده بود. کمی مردد به اطراف نگاه کرد و بعد با صدای متین گفت:
– ببخشید… همهی میزها پره. اجازه میدید اینجا بشینم؟
آیلین سر بلند کرد. چشمهای مشکیاش آرام بودند، اما هوشیار. لبخند کمرنگی زد.
– بله، البته. شما هم از باران به اینجا پناه آوردین؟
جوان نشست، کیفش را کنار گذاشت.
– دقیقاً. گاهی فکر میکنم باران تنها چیزیه که مجازه بیحرمتی کنه. میتونه تو رو خیس کنه، مسیرت رو قطع کنه، برنامههات رو خراب کنه… و تو فقط میایستی و میگی: «حق داره.»
آیلین خندید.
– یعنی باران، تنها نافرمانی مجاز در شهره؟
امیر با مکثی کوتاه فنجانش را در دست گرفت:
– بله. و شاید به همین خاطر همه ازش میترسیم. چون یادآور میشه که نظمی که ساختیم، فقط یه فرضه. یه توهم از کنترل.
گارسون برایش قهوه آورد. دستانش را دور فنجان حلقه کرد، انگار دنبال گرما میگشت.
چند لحظه سکوت بود. تنها صدای باران و موسیقی. نگاه کوتاهی به دفترچهی آیلین انداخت.
– شما مینویسید؟
آیلین کمی جا خورد. خودکار هنوز میان انگشتانش بود.
– بیشتر سعی میکنم. کلمات مدتیه ازم فرار میکنن.
امیر آرام خندید.
– جالبه. من بیشتر دنبال کلماتیام که آدمها هر روز میگن، ولی خودشون نمیفهمن چقدر عمیقن.
آیلین سرش را کج کرد.
– یعنی چی؟
– من علوم اجتماعی میخونم. کارم اینه که رفتارها و حرفای روزمره رو تحلیل کنم که چطور فرهنگ و جامعه شکلشون میده. مثلاً وقتی کسی میگه: «حالم خوبه»، معمولاً یعنی «حال من خیلی تعریفی نداره». یا وقتی میگن: «هر چی تو بگی»، یعنی «هر چی تو بگی که فقط شامل چیزی میشه که من می خوام بشنوم جز این قابل قبول نیست».
آیلین لبخندی زد. لبخندی پر از شیطنت.
– پس شما معنا رو توی چیزای ساده پیدا میکنید.
– و شما معنا رو توی چیزایی که هنوز نوشته نشدن.
همین جمله کافی بود تا مکالمه گره بخورد.
امیر به شیشه نگاه کرد. باران مثل انگشتانی نامرئی روی شیشه مینواخت.
– به بارون نگاه کن. چرا فکر میکنی همیشه آدمها با دیدنش احساس نوستالژی پیدا میکنن؟
آیلین با مکث گفت:
– شاید چون بارون همهچیز رو آهسته میکنه. آدم میمونه با خودش. انگار زمان نرمتر میگذره. حافظه تو اون لحظه فرصت نفس کشیدن پیدا میکنه.
– جالبه. من یه بار تو تحقیقی خوندم که بارون به خاطر صداش باعث میشه مغز وارد حالت مدیتیشن بشه. شاید برای همینه که گذشته رو واضحتر به یاد میاریم.
آیلین:
– پس بارون، همزمان روانشناسیه، هم شاعرانه.
– دقیقاً. همین ترکیب تضادهاست که جذابش میکنه. مثلاً، بارون میتونه هم ویرانگر باشه، هم آرامبخش. مثل خاطرات. بعضیها رو میکشه، بعضیها رو زنده میکنه. اما چیزی که جالبه اینکه وقتی بارون میباره، آدمها به سراغ یادداشتها، عکسها، دفترچهها میرن. انگار بارون یه دعوتنامهی سکوتآوره برای برگشتن به خود.
آیلین به صندلی تکیه داد.
– شاید این همون لحظهایه که ذهن از نقابِ «حال حاضر» بیرون میزنه. توی شهر، ما دائماً در حال «رفتن» هستیم. اما بارون میگه: «اینجا بمون.» و وقتی میمونی، متوجه میشی که خیلی وقتها «حالا» فقط یه سایه از «دیروز»ست.
امیر با نگاهی تحسینآمیز گفت:
– پس بارون نه فقط بارانِ آسمانه، بلکه بارانِ زمانه. و ما، وقتی زیرش میایستیم، مثل بچههایی میشیم که اولین بار باران رو لمس میکنن. بدون دانش، بدون قضاوت. فقط حس.
آیلین یک خط کشید روی صفحه.
– من مدام مینویسم، ولی حس میکنم نوشتههام سطحیه. دنبال حقیقت میگردم، اما کلماتم ضعیفن.
امیر با کنجکاوی گفت:
– حقیقت رو چطور تعریف میکنی؟
– حقیقت برای من لحظهایه که حس کنم یه جملهام میتونه توی ذهن کسی بمونه، حتی بعد از بستن کتاب.
– پس تو دنبال اثرگذاری هستی، نه صرفاً ثبت واقعیت.
– آره. ولی توی دانشگاه یاد میگیرن دادهها مهمه. فکر میکنی داده قویتره یا داستان؟
امیر لحظهای سکوت کرد. فنجان قهوهاش را چرخاند.
– داده بدون داستان مثل استخون بیگوشت میمونه. محکم اما بیروح. داستان به داده زندگی میده.
– یعنی تحقیقهات هم میتونه به شکل قصه باشه؟
– باید باشه. وگرنه مردم فقط جدول میبینن و میگذزن.
قصه، حقیقت رو زنده میکنه.
مثلاً، میتونم بگم: «۶۸ درصد افراد در شهرها احساس تنهایی میکنن.»
یا میتونم بگم: «دختری بود که هر شب قبل از خواب، پیامهای قدیمی رو مرور میکرد، نه برای اینکه دوباره به گذشته وصل بشه، بلکه برای اینکه مطمئن بشه که واقعاً اون لحظات رو زندگی کرده.»
آیلین نفس عمیقی کشید.
– پس داستان، یه نوع دادهی انسانیه؟
– بله. و مهمتر از اون، داستان تنها چیزیه که میتونه احساسِ حقیقت رو منتقل کنه. داده میگه «چقدر»، اما داستان میگه «چهطور». و انسانها به «چقدر» نیاز ندارن، بلکه به «چهطور».
آیلین با خودکارش خطی کشید:
«داده میگوید: تنهایی رایج است. داستان میگوید: من هم مثل تو تنهام.»
هر دو سکوت کردند. انگار کلمات تازه، هنوز دنبال جایگاهی در ذهنشان میگشتند.
امیر به آیلین نگاه کرد.
– تو درباره عشق چی فکر میکنی؟
آیلین با تردید خندید.
– سوال بزرگیه. همه فکر میکنن عشق یعنی لمس، یا رابطهی عاشقانه. ولی من همیشه حس کردم عمیقترین عشق، وقتییه که دو ذهن واقعاً همدیگه رو پیدا میکنن. مثل الان… وقتی یکی حرفی میزنه و اون یکی انگار ادامهشو توی ذهن خودش داشته.
امیر سر تکان داد. چشمانش براق شد.
– جالبه… من همیشه فکر میکردم عشق بیشتر یه قرارداد اجتماعیه. ولی تو داری چیزی رو نشونم میدی که توی کتابا کمتر میبینم.
– یعنی؟
– اینکه عشق میتونه شکل شناخت باشه. دو ذهن وقتی همدیگه رو میفهمن، انگار جهان تازهای ساخته میشه. مثل دو زبان که فکر میکردن یکدیگر رو نمیفهمن، یک روز متوجه میشن که یه دیالوگ مشترک دارن. نه انگلیسی، نه فارسی، بلکه چیزی عمیقتر: زبان تفهّم.
آیلین آرام گفت:
– این عشق بیشتر از رابطههای جسمانی دوام داره. چون حتی وقتی آدمها جدا شن، اون فهم مشترک توی ذهن میمونه.
مثل یه کتابی که هر دو خوندن، و حالا هر کدومش تو یه جای دیگه، ولی وقتی فصلی رو میخونن، میدونن که دیگری هم اینجا بوده.
امیر با صدای آهسته:
– شاید همین فهمه که الان بین ما در حال ساختهشدنه.
نه با لمس، نه با قول. فقط با گفتوگو.
و شاید همین، شکلِ بزرگتری از عشق باشه: وقتی دو نفر متوجه میشن که نیازی به دروغ ندارن.
که میتونن سکوت کنن، و اون سکوت هم بخشی از گفتوگو باشه.
آیلین نگاهش را به شیشه دوباره برگرداند.
– من فکر میکنم اینجور عشقها باید اسم دیگهای داشته باشن.
نه «عشق»، بلکه «تشابه روح».
چون روح نه میتونه لمس بشه، نه مالکیت. فقط تشخیص داده بشه.
آیلین دفترچهاش را بست.
– من خیلی وقتها میترسم بنویسم، چون حس میکنم مردم منو قضاوت میکنن.
امیر:
– و اگه قضاوت بشی چی؟
– شاید بفهمم اون چیزی که نوشتم ارزش نداشت.
– نه. به نظر من قضاوت بیشتر درباره خواننده است تا نویسنده. هر کسی از متن فقط چیزی رو میبینه که ذهن خودش پذیرشش رو داره. این رو توی روانشناسی اجتماعی میگیم «اسقاط معنا».
آیلین با دقت گوش داد.
– یعنی هر نقدی که به نوشتهی من میکنن، بیشتر درباره خودشونه؟
– دقیقاً. مثلاً کسی که میگه: «این داستان خیلی تاریکه»، شاید خودش تو یه دنیای تاریک زندگی میکنه. یا کسی که میگه: «این شخصیتها واقعی نیستن»، شاید خودش از دنیای واقعی فاصله گرفته. قضاوت، همیشه یه آینهست. و تو ننویسی تا قبول بشی. تو بنویسی تا خودت رو پیدا کنی.
آیلین:
– پس خودآگاهی یعنی اینکه بدونی چرا مینویسی، نه اینکه چرا بقیه میخونن؟
– بله. وقتی خودآگاهی نباشه، آدم میشه گروگانِ نظر دیگران. اما وقتی میدونی چرا داری صحبت میکنی، دیگه نیازی به تأیید نداری. مثل باران: میباره، چه کسی تشکر کنه، چه نکنه.
آیلین خندید.
– تو اینو از تحقیقاتت یاد گرفتی؟
– از زندگی. تحقیق فقط اسم قشنگشه.
مثل کافه. اسمش ممکنه «کافه» باشه، اما جاییه که ذهنها به هم میرسن.
ساعتها گذشته بود. فنجانها خالی شده بودند. دفترچهی آیلین پر از جملههای پراکنده بود:
«عشق ذهن به ذهن»
«داستان به داده زندگی میدهد»
«قضاوت آینه است»
«باران، باران زمانه»
«نوشتن یعنی خودآگاه بودن در برابر سکوت»
وقتی گارسون آمد و گفت: کافه تا نیمساعت دیگه تعطیل میشه، هر دو با تعجب به ساعت نگاه کردند.
امیر:
– باورم نمیشه اینقدر زود گذشت.
آیلین:
– انگار زمان اینجا شکل دیگهای داشت. مثل بارانی که روی شیشه میلغزه و میخواد یه نقش کامل بسازه، اما هر بار از وسط شروع میشه.
امیر لبخندی زد.
– شاید زمان توی چنین مکانهایی تکهتکه نمیشه. شاید فقط متمرکز میشه. مثل نوری که از عدسی میگذره و یه نقطه رو میسوزونه.
بیرون، باران تقریباً بند آمده بود. آنها کنار در ایستادند.
امیر دست دراز نکرد، شمارهای نخواست. فقط نگاهی طولانی، پر از سپاس و کشف تازه.
– امیدوارم رمانت رو یه روز بخونم.
آیلین لبخند زد.
– و من امیدوارم تحقیقهات یه روز قصهی زندگی ما رو بهتر تعریف کنه.
هر کدام به سویی رفتند. هیچ وعدهای نبود. اما در ذهنشان چیزی جا ماند:
گفتوگویی که ذهنها را به هم رساند؛
عشقی بینیاز از لمس، فقط در کلمات، فقط در ذهن.
خیابان هنوز خیس بود و چراغها در برکههای کوچک آسفالت منعکس میشدند.
مثل ستارههایی که به زمین افتاده بودند.
و شاید، هر برکه، یه جهان کوچک بود.
جهانی که در آن، دو نفر برای یک لحظه، نه فقط دیدند، بلکه فهمیدند.
و در آن لحظه،
باران متوقف شد.
نه به خاطر اتمسفر.
به خاطر اینکه بعضی گفتوگوها،
"بارانِ درون را آرام میکنند".