
نمیدانید چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود…
برای نوشتن، برای خوانده شدن، برای همان لحظهای که یکی از شما چیزی مینویسد و حس میکنی هنوز آدمها از دلِ واژهها میتوانند همدیگر را پیدا کنند.
مدتی نبودیم — نه اینکه نخواهیم بنویسم، اما گاهی زندگی آدم را از مسیرش میکَند و باید از نو خودش را پیدا کند.
واقعیت این است که روزهای سختی را گذراندیم. روزهایی که هنوز هم سایهشان تمام نشده و در میانهی ابهامی بزرگ از آینده ایستادهایم…
حالا که دوباره ویرگول برگشته و این صفحهی آشنا جلوی چشمم باز شده، انگار تکهای از خودم را پس گرفتهام.
دلم میلرزید موقع زدنِ دکمهی «انتشار». عین دیدنِ دوستی قدیمی بعد از مدتهاست… فقط لبخند میزنی و نمیدانی از کجا شروع کنی.
خوشحالم که دوباره اینجام. خوشحالم اگر شما هم هنوز اینجا هستید و این نبضِ مشترک هنوز میزند.