ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاننه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۶ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

دوست من خودم (قسمت ششم)

در خانه‌ی حاج غفور، سیمین تبدیل به ساعتی زنده شده بود که هر تیک‌تاکش، شمارش معکوس بود. با هر صدای زنگ یا کوبِش در، عضلاتش را منقبض می‌کرد. او حالا نه یک دختر هفده‌ساله، که نگهبانی بود در قلعه‌ی خودساخته‌اش، با تنها سلاحش: یک قول.

«مامان، زنگ میزنن، میشه خودتون در رو باز کنید. » این را بارها تکرار کرده بود، با ترس. تا جایی که شهین خانم دستی به سرش کشیده و گفته بود: «دخترم، چی شده؟ چی نگرانت کرده؟ انگار پشت اون در قراره یک دیو ظاهر شه»

او دیو را دیده بود. در بازار. و حالا منتظر بود تا دیو، نقش‌ش را – همان آشنایی اولیه در کنار در را که سحر تعریف کرده بود – اجرا کند.

و بالاخره آمد.

یک ظهر سرد، زنگ در به صدا درآمد. قلب سیمین چنان کوبید که گویا می‌خواست از گلو به بیرون بجهد. از لای درِ اتاق، چشمانش را به راهرو دوخت. صدای مادرش را شنید که در را باز و شروع به صحبت کرد. سپس صدایی دیگر. آن صدا. نرم، مؤدب، ریتمی فریبنده داشت. صدای عطا.

پاهای سیمین به زمین میخکوب شده بود. طبق نقشه، نباید خودش را نشان می‌داد. پشت در اتاق، مشت‌هایش را چنان گره کرده بود که ناخن‌ها در گوشتش فرورفته بودند. صدای پای آنها تا انبار ، برداشت قالیچه‌ها و تعارفِ مادرش برای چای را می‌شنید. و در آخر صدای بسته شدن در.

رفت.

سیمین نفس راحتی کشید. هوا را به درون ریه‌هایش فرستاد، هوایی که بوی پیروزی می‌داد. به سمت پنجره رو به کوچه رفت و از پشت پرده، مرد را دید که قالیچه‌ها را درون پیکان قرمزش می‌گذاشت. لبخندی از روی رضایت بر لبانش نشست. «دیدیش سحر؟ من تونستم. تاریخ عوض شد.»

تصمیم گرفت همین حالا پیش سحر برود و خبر این پیروزی کوچک را به او بدهد. اما مادرش صدایش زد: «سیمین جون، قرص فشار پدرت تموم شده. می‌تونی بری داروخانه بخری؟»

سیمین اکراه داشت خانه را ترک کند، اما فکر کرد خطر رفع شده است. با عجله کیفش را برداشت و از خانه بیرون زد. هوا سردتر شده بود. در راه برگشت، تندتند قدم برمی‌داشت. همین که به کوچه رسید، از دور دید مادرش در حال بیرون آمدن از خانه است.

«مامان کجا؟»

«نانوایی، زود برمی‌گردم.»

سیمین کلید را داخل قفل کرد و وارد خانه شد. سکوت سنگینی بر فضای خانه حکم‌فرما بود. پیروزی لحظه‌ای‌اش حالا توخالی به نظر می‌رسید. رفت به سمت آشپزخانه تا قرص‌ها را در کابینت بگذارد.

صدای زنگ در بلند شد.

«حتماً مامان یادش رفته کلید ببره» با خودش فکر کرد و بی‌خیال به سمت در رفت و آن را باز کرد.

و دیو، ایستاده بود آنجا.

عطا، تنها، با یک قالیچه‌ی لوله شده در دست. باد، موهای سیاه مرتبش را کمی به هم ریخته بود. نوری که از پشت سرش می‌تابید، هاله‌ای مبهم دورش ایجاد کرده بود. صورتش آرام و معصوم بود.

«با عرض معذرت، خانم» گفت و لبخندی زد. «متوجه شدم اشتباهی یکی از قالیچه‌ها رو بردم. واقعاً شرمنده‌ام که مزاحم می‌شم.»

سیمین نتوانست کلمه‌ای ادا کند. گویی زبانش به کام چسبیده بود. فقط توانست سرش را تکان دهد و دستش را دراز کند تا قالیچه را بگیرد. انگشتانش در لحظه‌ای کوتاه با انگشتان عطا برخورد کرد. تماسی سرد.

عطا «خداحافظ» گفت و با همان نگاه مبهم، برگشت و رفت.

سیمین در را بست. پشت در، به آن تکیه داد. پاهایش توان ایستادن نداشت. تمام بدنش می‌لرزید. این یک اشتباه ساده نبود. این یک پیام بود. تاریخ، خود را به او تحمیل کرده بود. دیو، راهش را به خانه پیدا کرده بود، حتی اگر برای چند ثانیه.


همان لحظه، در خانه‌ی روبه‌رو

سحر داشت کتاب درسی‌اش را ورق می‌زد که ناگهان جهان به هم ریخت.

صداها اول غریب شدند، گویی از ته یک چاه عمیق به گوش می‌رسیدند. صدای سیما خانم در آشپزخانه، صدای رادیو از همسایه... همه در هم آمیخت و کش آمد. سپس، نور شروع به محو شدن کرد. لبه‌ی میز و خطوط کتاب، نرم و ذوب شده به نظر رسیدند.

و بعد، صدا آمد. واضح و ترسناک، بریده از هر زمینه‌ای:

«سطح هوشیاریش داره میاد پایین»

صدایی زنانه، خسته، صدایی از آینده.

سحر می‌خواست فریاد بزند، اما عضلاتش فرمان نمی‌بردند. دستش را به سوی گلو برد. هوایی برای تنفس نبود. یک فشار عظیم در قفسه‌ی سینه، گویی سنگی بزرگ روی آن قرار گرفته بود.

سپس، به یکباره، مثل اینکه فیلمی از جلو به عقب برگردد، صداها و نور و حسِ جسم به سویش بازگشتند. نفس نفس می‌زد. روی زمین، کنار میز افتاده بود. از بینی‌اش، گرمی یک جریان مایع را احساس کرد. دستش را بالا برد. سرانگشتان، رنگ قرمز روشن خون را دیدند. خونریزی بینی، شدید و بدون دلیل.

ترس، عمیق‌تر و اولیه‌تر از هر ترس دیگری وجودش را فراگرفت. این یک سردرد یا سرگیجه‌ی ساده نبود. این یک هشدار از جنس وجود بود. این بدن، این زندگی دوم، یک وام با تاریخ مصرف بود. و زمانِ بازپرداخت؛ و فهمید شاید زودتر از موعد به آخر می‌رسید.


وقتی سیمین با چهره‌ای رنگ‌پریده و دستانی لرزان نزد سحر آمد، او را روی تخت دید، با دستمالی کاغذی که لکه‌‌های قرمز در آن نقش بسته بود.

«سحر! چی شده؟»

«چیزی نیست. از دماغم خون اومد،» سحر دروغ گفت، اما صدایش ضعیف بود.

«سحر، اون... اومد.»

«کی؟»

سیمین ماجرا را تعریف کرد. صدایش میلرزید، این بار نه از ترس که از خشمِ درماندگی.

سحر به او نگاه کرد. درد در سرش می‌تپید، اما دردی بزرگ‌تر در قلبش. تاریخ فقط یک خط ساده نبود که بتوان آن را پاک کرد و دوباره کشید. آن یک پارچه‌ی بافته شده‌ی محکم بود و هر تارِ بیرون زده را دوباره به درون بافت برمی‌گرداند.

سیمین ادامه داد: «حالا چی کار کنم؟»

سحر دستش را دراز کرد و دست یخ‌زده‌ی سیمین را گرفت. «پس جنگ، از اون چیزی که فکر می‌کردیم سخت‌تره. ما نباید فقط در رو ببندیم. باید... باید در جدیدی رو باز کنیم. درِ قوی‌تری.»

سیمین نگاه پرسش‌گری به او انداخت.

سحر نفس عمیقی کشید، با هر نفس، درد سینه‌اش تیزتر می‌شد. «سرنوشت میخواد با ترس تو رو تسخیر کنه. تنها چیزی که قوی‌تر از ترسه...» لحظه‌ای مکث کرد، نگاهش ناخودآگاه به پنجره‌ی رو به حیاط رفت، جایی که سپند داشت با موتورسیکلتش کار می‌کرد. «... شاید عشقه. باید عشق رو به جنگ ترس بفرستیم.»

سیمین سرخ شد. نگاهش را دزدید.

«کاش می‌شد زود ازدواج نکنم… کاش می‌تونستم ادامه بدم.»

سحر آرام گفت:

«اگه انتخابت سپند باشه، مانع راهت نمی‌شه. من مطمئنم.»

سیمین با تردید پرسید:

«از کجا می‌دونی؟»

«حس می‌کنم. بعضی چیزها رو تاریخ نمی‌دونه، اما دل چرا.»

سیمین چیزی نگفت. فقط نفس عمیقی کشید، بلند شد و گفت:

«باید برم.»

در که بسته شد، سحر دوباره روی تخت دراز کشید. دستش را روی قلبش گذاشت، روی جایی که روزی جای لگدهای عطا و بعد حرکات ملایم دو قلوهایش را احساس کرده بود. به حمیدرضا فکر کرد، به آن نگاه مهربان پشت پیشخوان قنادی. او هم بخشی از این تاریخِ به ظاهر تغییرناپذیر بود.

او حالا روی سه جبهه می‌جنگید: جبهه‌ی اول: تاریخ و تقدیری که می‌خواست سیمین را به آغوش عطا بازگرداند. جبهه‌ی دوم: زمانِ وجود خودش که هر لحظه او را به سوی نیستی می‌کشید. و جبهه‌ی سوم: وجدانش که فریاد می‌زد باید کاری برای حمیدرضا بکند.

و در میان این همه فشار، تنها سلاحش، دانشی تلخ از آینده‌ای بود که داشت برای نابودی آن می‌جنگید. نخستین مقاومت تاریخ را دیده بود. و نخستین ترک‌های وجود خودش را احساس کرده بود. جنگ واقعی، تازه آغاز شده بود.

سحر اشک ریخت، از فهمیدن.

او اینجا نبود که زنده بماند.

اینجا بود که چیزی را جا بگذارد.

چشم‌هایش را بست و برای اولین‌بار، به‌جای آینده، به بدنش فکر کرد؛

به بدنی که شاید هیچ‌وقت مال او نبوده.

و در همان تاریکی، با صدایی که بیشتر شبیه اعتراف بود تا دعا، گفت: فقط بذار تمومش کنم…

فقط بذار انتخاب‌ها عوض بشن.

دایره، دیگر فقط بزرگ نشده بود.

داشت بسته می‌شد.

ادامه دارد...

داستانرماننویسندگی
۱۳
۱۲
سارا حیدریان
سارا حیدریان
نه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید