
در دل شب، نوری بود که از هیچ چراغی نمیآمد؛
از درون او میتابید
انگار خدا، تکهای از خویش را در جسم زنی نهاده بود
تا یادش بماند: آفرینش، تنها کار آسمان نیست.
او ایستاده بود
میان دو جهان، با جامهای از ابر.
دستانش بر دایرهی حیات آرام گرفته بود،
چنانکه گویی زمین را در آغوش دارد.
هر نفسش ضربآهنگ خلقت بود،
و هر نگاهش سورهای از صبر.
در رحمش، ستارهای بینام در حال تولد بود
ستارهای که هنوز نامش را در لوح آسمان ننوشته بودند.
درختان شاخههایشان را خم کردند
نه از وزش باد،
که از احترام.
حتی سکوت شب، برایش آواز خواند
آوازی بیصدا که فقط قلبهای باردار میفهمند.
او دیگر زن نبود
مرز میان نور و ماده بود؛
خاکی که توانست لبخند بزند و بگوید:
«من از خودم میرویانم،
از درد عشق میسازم،
از خون زندگی،
و از انتظار معنا.»
لحظهای دستانش را بالا آورد،
و ذرات نور چون بالهایی از جنس دعا در پشتش شکوفه کردند.
ساعتها دیگر حرکت نمیکردند؛
زمان، جرأت نداشت از کنار او عبور کند
میترسید نفسی از او را به هم بریزد،
نفسی که دارد جهانی را بازمیچیند.
شاید اگر کسی از دور نگاهش میکرد،
خیال میکرد فرشتهایست که فرود آمده؛
اما حقیقت این بود که او فرشته نبود
فرشتهها هرگز زاده نمیشوند.
او آینهای بود که خدا در آن، خودش را باردار دید.
و در آن آینه، برای نخستینبار، عشقِ خالق، جسم گرفت.
و آنگاه، در سکوت بیپایان،
تنها چیزی که میماند،
دستی بود بر شکمی نهاده
دستی که هم مادر بود، هم آسمان،
و هم آغوشی که جهان را، پیش از تولد، در خود گرفته بود.
پایان