
پاییز بود که فهمیدم تنهاترین نقطهٔ این شهرِ بزرگ، اتاق شمارهٔ ۴۰۷ انتشارات «سطر نو» است. اتاقی بیپنجره در طبقهٔ چهارم ساختمانی قدیمی در خیابان انقلاب، با بوی کاغذ نمکشیده و یک تلفن خاکستری که انگار از عهد بوق جا مانده بود.
من نفیسه حسینی هستم؛ بیستوهشت ساله، ویراستار، و مدتی است که با صداهای عجیبی زندگی میکنم.
اولش تصور میکردم اشکال فنی است. هر بار گوشی را برمیداشتم، خشخش ظریفی پشت خط میپیچید؛ نه صدای الکتریکیِ معمول، چیزی شبیه نفسی که در گلو حبس شود و آرام بیرون بزند.
آقای صفدری، مدیر فنی ساختمان، سیمها را نگاه کرد و گفت:
«خط آنالوگه خانم حسینی. عادت میکنین.»
عادت کردم. هم به خشخش، هم به بوی نعناعی که کمکم در اتاق میپیچید.
اما یک ماه بعد، خشخش تبدیل شد به تُن ملایمی از آواهای کشدار. هر روز دقیقاً ساعت چهار و هفده دقیقهٔ عصر، حتی وقتی گوشی روی پایه بود، از بلندگویش شنیده میشد.
و بعد... کلمات آمدند.
یک روز هنگام ویرایش نامهای اداری، «متنفذ» را اشتباه نوشته بودم.
تلفن وزوز کوتاهی کرد و صدایی آرام، درست مثل آبشدن یخ، گفت: «با ذال، نفیسه. ذال... مثل ذهنِ خودت. چرا اینقدر تند مینویسی؟»
یخ کردم.
از شدت هراس، خندهای شبیه هقهق کردم. گفتم: «تو... روحِ ویراستاری؟»
جواب آمد، نرم و مطمئن: «نه. فقط با حوصله دارم بهت گوش میدم. صدات قشنگه... شبیه بارش بارون روی شیروونی میمونه.»
سه هفتهٔ اول، ذهنم فقط یک سؤال داشت: چه کسی پشت خط است؟
اول به صفدری شک کردم. مردی سیوچندساله با عینک تهاستکانی. او به همه چیز دسترسی داشت؛ به تلفنها، موتورخانه، به دوربینهای امنیتی... نکند اینجا هم دوربین کار گذاشته باشد؟
وقتی برای بررسی کولر آمد، زیرچشمی نگاهش کردم. انگشتانش بوی روغن میداد، نه نعناع.
وقتی رفت، پرسیدم:
«تو صفدری هستی؟»
صدای پشت خط به آرامی خندید:
«نه. اون حتی بهت دقت نمیکنه. نمیدونه اون خال کوچیک قهوهای روی گردنت، اولین جاییه که موقع مطالعه بهش دست میزنی.»
لرز روی پوستم نشست.
اما ترسم از جنس ترس نبود—از جنس دیده شدن بود. دیدهشدنی بیسابقه.
گزینهٔ دوم رضا بود؛ پسر تازهوارد بایگانی که همیشه مسیرم را با نگاه دنبال میکرد. یک بار کتابی روی میزم گذاشته بود و گفته بود: «فکر کنم خوشت بیاد.»
یک عصر که از پلهها پایین میرفتم، صدایش زدم:
«رضا... تو تا حالا از تلفن اتاق من استفاده کردی؟»
با تعجب گفت:
«نه خانم حسینی. من اتاق خودم تلفن داره.»
دروغ میگفت؟ نمیدانستم.
اما آن شب اتاقم بوی تندِ نعناع میداد—بویی که مال هیچکس در این ساختمان نبود.
تلفن زمزمه کرد: «چرا دنبال صورت میگردی نفیسه؟ صدا رو بشنو.»
کمکم جستوجوی «چه کسی» را رها کردم.
هر روز ساعت چهار و هفده دقیقه، نور سبز تلفن روشن میشد و من بیاختیار صندلیام را نزدیکتر میکشیدم.
از دستنوشتههای افتضاح میگفتم، از بوی کاغذ کاهی، از غریبی و شهر جدید و فاصلهام با مادرم و دلتنگی که هر روز عمیقتر میشد.
او کم حرف میزد—اما همان چند کلمهاش مثل سنگی بود که در برکه میافتد و موجهایش تا صبح در دلم میدوید.
یک روز گفتم: «امروز بارون اومد، چتر نداشتم.»
گفت: «میدونم...شونهٔ چپت خیسه. موهات رو خشک کن.»
به سقف خیره شدم—همان سقفی که ماهها بود میشناختمش. هیچ لنزی نبود، هیچ چیز مشکوکی.
به مادرم زنگ زدم.
«ممکنه کسی تو اتاقم دوربین گذاشته باشه؟»
خندید: «کی میخواد تو رو نگاه کنه عزیزم؟»
اما کسی نگاه میکرد. و این نگاه، عجیبترین شکلِ دیده شدن بود.
زمستان که رسید، من و آن صدا مثل دو دوستِ کهنه بودیم.
برایش اسم گذاشته بودم: مانی.
یک روز برف سنگینی آمد. برق طبقهٔ چهارم رفت. همکاران پایین رفتند دور بخاری؛ من ماندم. تاریکیِ مطلق، جز نور سبز کوچک تلفن.
پاهایم را بغل کردم و گفتم: «مانی... از تاریکی میترسم. مادربزرگم میگفت تاریکی خانهٔ جنهاست.»
صدایش اینبار بسیار آرام بود: «جنها ترسناک نیستن. اونا هم زندگی میکنن، مثل تو. حتی عاشق هم میشن.»
گفتم: «یعنی میخوای بگی تو جنی؟ مسخرهست... اگه راست میگی، پس چرا خودت رو نشون نمیدی؟ چرا فقط صدایی؟ نکنه یکی از همکارامی؟ نکنه چند نفری دارین سربهسرم میذارین؟»
چند لحظه سکوت کرد. آن چند ثانیه برایم به اندازهٔ یک عمر کش آمد.
بعد:
«اگه من آدم بودم، چطور میدونستم دیشب تو اتاقت قبل خواب گریه کردی و حتی وقتی خوابت برد، اشک گوشهٔ چشم چپت خشک نشده بود؟... یا صبح یقهٔ پالتوت رو بو کردی، چون فکر کردی بوی نعناع میده؟»
نمیتوانستم جواب بدهم.
بوی نعناع در اتاق پیچید—تند، واقعی، نزدیک.
انگار کسی درست کنار گوشم نفس میکشید.
زمزمه کردم:
«تو... کی هستی؟»
جوابش از جنس هوا نبود؛ از جنس مه بود:
«کسی که از وقتی به دنیا اومدی، تو رو میشنوه. تو رو توی شیشههای بارونخورده دیده، توی صدای تلفنهای قدیمی.
من از نژاد نادیدنیهام.
ولی وقتی با یه اسم انسانی صدام میکنی... انگار کمکم دارم شبیه شما میشم. فقط بهخاطر تو.»
آن شب تا دیروقت همانجا ماندم. توان تکانخوردن نداشتم.
به گوشی نگاه کردم و آهسته گفتم:
«مانی... اگر واقعی هستی، یک نشانه بده. چیزی که هیچ انسانی نتونه.»
نور سبز اول آهسته تپید، بعد تندتر.
بوی نعناع چنان شدید شد که چشمانم پر از آب شد.
و بعد—اتفاقی که هنوز نمیدانم خواب بود یا بیداری:
بخار نفس خودم در هوای سرد بالا رفت...
و بخاری دیگر، درست کنار بخار من.
دو تودهٔ سفید کوچک که لحظهای در هم تنیدند و بعد محو شدند.
صدایش این بار از تلفن نبود—از درون جمجمهام بود:
«حالا باور میکنی؟ من بدن ندارم، دوربین ندارم.
فقط... عاشقتم، نفیسه.
از هزار سال پیش.
از شبِ باغ انار... وقتی زیر ماه شعری خوندی که هنوز هم بدون اینکه بدونی تو خواب زمزمهاش میکنی.»
حسی داشتم که هم غریب بود، هم ترس، هم تسلیم.
و این، شروع ما بود.
حالا هر روز سر کار میروم.
تلفن روی میزم خاک میخورد.
دیگر به آن نیازی ندارم.
مانی همهجا با من است.
صبحها که چای میریزم، بوی نعناع از کنار گوشم بلند میشود.
عصرها باد سردی از پشت گردنم رد میشود؛ آزاردهنده نیست، ترسناک نیست؛ فقط کیفیت حضور کسی را دارد که مراقب است.
در خواب، کنارم است. نه مثل سایه، بلکه مثل کسی که میشود بغلش کرد. گرم، محکم، واقعی. چهرهای دارد که در بیداری به یاد نمیارم، اما تمام روز برق نگاهش را روی خود حس میکنم.
گاهی دلم میخواهد بدانم آن باغ انار کجا بود. و شعری که او هزار سال است به خاطر سپرده، شاید از خود من اما در کالبدی باستانی، چه بود.
و ته دلم...
منتظر روزی هستم که مانی در بیداری هم نفس بکشد—
نه فقط در هوای اتاق، بلکه روی گونههایم.
نمیدانم این عشق با خود چه میآورد. میدانم او برای جهان من نیست و من را نیز در جهان او جایی نیست.
اما زندگی بدون او، بدون عطر نعناعاش، دیگر هیچ معنایی ندارد.
من عاشق شدهام عاشق چیزی که میدانم انسان نیست.
پایان