ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاندلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۱۸ دقیقه·۲۵ روز پیش

«سکوتِ برف و ضربِ دف؛ اورامان»

این داستان با عشق به کردستان، اورامان و فرهنگ غنی مردمانش نوشته شده است. اگر در به‌کارگیری واژگان یا گویش کُردی اشتباهی رخ داده، از همهٔ کُردزبانان عزیز پوزش می‌خواهم. قلم من لرزان بود، اما دلم سرشار از ارادت.

کاوه بر لبهٔ تخت نشسته بود، در میان بالش‌هایی که هنوز بوی مه‌رو را داشتند و پتویی که سینا هر شب تا زیر چانه بالا می‌کشید.

خواب دیده بود. باز هم همان خواب. اما این بار روشن‌تر، نزدیک‌تر، واقعی‌تر.

در خواب، بر کوهی ایستاده بود که خانه‌هایش روی هم سوار شده بودند، چون آشیانهٔ پرستوها بر دیوارهٔ سنگی. صدایی می‌آمد، ضربی سنگین و پیوسته، مثل نبضِ خودِ زمین. بعد پیرمردی را دید که بر صخره‌ای کنار جاده ایستاده بود و به دوردست‌ها نگاه می‌کرد. مه دور شانه‌هایش حلقه زده بود. صورتش پیدا نبود، اما گرمایی از او به کاوه رسید که در این سه ماه، در هیچ آغوشی حس نکرده بود.

از خواب پرید بود. بوی بنزین و جیغ ترمز در مشامش نبود. بوی برف بود و چوب گردوی سوخته.

دستش را به سمت صندلی خالی کنار تخت دراز کرد. هیچ‌کس آنجا نبود. زمزمه‌ای در گوشش مانده بود، شبیه به اسم جایی که مه‌رو همیشه از آن حرف می‌زد و می‌خواستند بروند. اورامان. کلمه‌ای که حالا در دهانش طعم حسرت می‌داد.

در اینترنت جستجو کرد. عکس‌ها که آمدند، نفسش در سینه حبس شد. همان روستای پلکانی بود، همان کوه. نوشته بود: «جشن سالانهٔ پیر شالیار در اورامان تخت، از پس‌فردا...»

تصمیم مثل برقی خاموش در دل شب تنهایی‌اش درخشید. فقط کاپشن چرمی‌اش را پوشید، کلید ماشین را از روی میز برداشت، و در را پشت سرش بست.


جاده در میان کوه‌های سپید گم می‌شد. هر پیچ، کاوه را به عمق سکوتی می‌برد که فقط باد آن را می‌شکست. درختان گردو، عریان و سیاه، چون نگهبانانی خاموش در دو سوی راه ایستاده بودند. آسمان به زمین محرم‌تر می‌شد. برف، همهٔ صدا را از جهان مکیده بود.

پیش از رسیدن به روستا، در پیچی که کوه از میان مه سر بیرون می‌آورد، ایستاد. می‌خواست آن همه راه را در شُش‌هایش جا بدهد. از ماشین پیاده شد. باد سردی که از قله می‌وزید، گونه‌هایش را سوزاند.

پیرمردی بر صخره‌ای ایستاده بود، با آن لباس کُردی باشکوه: «جافی» (شلوار گشاد کردی)‌ای با نقش‌های کهنه، «کُلَو» (کلاه نمدی)ی نمدی بر سرش نشسته، و چشمانی که انگار رنگ خودِ کوه را داشتند؛ قهوه‌ای با رگه‌های طلایی. مه دور شانه‌هایش حلقه زده بود.

کاوه بی‌اختیار به سمتش رفت. نمی‌دانست چرا، اما ترسی نداشت. چیزی در آن پیرمرد بود که بوی امنیت می‌داد.

«سلام...» صدای خودش برایش غریب آمد، در آن همه خاموشی. «ببخشید، چقدر دیگه تا اورامان مونده؟»

پیرمرد لبخندی زد. چروک‌های کنار چشمش عمیق‌تر شدند، چون خطوط روی سنگ. «راه زیادی نیست برا. از این گردنه بگذری، خودش پیداست. مثل عروسی می‌مونه که از دور صداش میاد.» مکثی کرد. «دنبال جایی برای سکونت می‌گردی؟»

کاوه سر تکان داد. «آره. ولی...»

پیرمرد اجازه نداد جمله‌اش را تمام کند. «می‌ری روستا، خونه‌ی "هژار" رو می‌پرسی. بهش بگو "پیر" منو فرستاده برای یک اتاق.» دستش را در میان جلیقه پشمی‌اش فرو برد و چیزی شبیه به تکه‌ای سنگ به کاوه داد. «این رو بهش نشون بده.»

کاوه نگاهش به شیء درون دستش افتاد — سنگی صاف و صیقلی، به رنگ عسل. وقتی سر برداشت تا چیزی بپرسد، پیرمرد دیگر آنجا نبود. فقط جای پایی بر برف مانده بود که باد آن را به سرعت محو می‌کرد.


روستا آرام‌آرام از پس پردهٔ برف و مه نمایان شد. خانه‌ها پلکانی بر دامنهٔ کوه چسبیده بودند، بام یکی حیاط دیگری بود، پنجره‌ها رو به درهٔ عمیقی باز می‌شد که مه از آن بالا می‌آمد. کوچه‌ها چنان تنگ بودند که فقط یک نفر با بار الاغ می‌توانست از آن بگذرد. بوی دود هیزُم و نان تازه در هم پیچیده بود.

چشم کاوه پیش از هر چیز به بنایی افتاد که در میانهٔ روستا ایستاده بود؛ آرامگاه پیر شالیار.

اتاقی سنگی و فروتن، ساخته از سنگ‌های درشت کوهستان که بی‌هیچ آرایشی بر هم نشسته بودند؛ گویی پاره‌ای از خود کوه را بریده و در دل ده نهاده باشند. بر پیشانی دیوار، سه پنجرهٔ قوسی با قاب‌های سبز تیره دیده می‌شد و در میانشان دری سبزرنگ قرار داشت؛ دری ساده و سنگین که ردّ سال‌ها باد و برف بر آن مانده بود.

پشت بام کوتاه بنا، گنبدی کوچک و فیروزه‌ای سر برآورده بود. برف شب گذشته روی گنبد نشسته و لبه‌های بام را سفید کرده بود؛ برفی که در سرمای صبحگاهی هنوز آب نشده بود.

حیاط خاکی مقابل بنا زیر لایه‌ای نازک از برف و گِل خاموش مانده بود و از آن‌سوتر، دامنه‌های خاموش کوه اورامان در مه زمستانی محو می‌شدند.

همه‌چیز ساده بود؛ بی‌هیچ شکوه ظاهری. اما سکوتی که از دیوارهای سنگی آن برمی‌خاست، سکوتی عادی نبود. انگار قرن‌ها دعا، نذر و زمزمهٔ مردمان این کوهستان در دل سنگ‌ها مانده باشد.

کاوه بی‌اختیار مکث کرد.

احساس می‌کرد روبه‌روی خانه‌ای ایستاده است که نه تنها از سنگ، که از ایمان مردم ساخته شده است.

با پرس‌وجو و کوچه ها را گذراندن بلاخره در خانهٔ هژار را کوبید. مردی لاغر با چشمانی نافذ و مهربان در را گشود. پشت سرش، حیاط کوچکی بود که ایوان چوبی‌اش از برف پوشیده شده بود و دیگی بزرگ بر روی آتش می‌جوشید.

«سلام... خسته نباشید، پیر منو فرستاده.» کاوه سنگ عسلی‌رنگ را نشانش داد.

چشمان هژار لحظه‌ای برق زد، پر از احترامی خاموش. بی‌هیچ پرسشی، بی‌آنکه بپرسد «کدام پیر»، دستش را روی شانهٔ کاوه گذاشت. «خوش هاتی برا، خوش هاتی. اومدی تو این برف و سرما... وه‌ی، داخی دلت نرمه.» سپس نگاهی به سنگ انداخت و لحنش گرم‌تر شد سعی کرد فارسی صحبت کند: «پیر گفته بیایی، پس جای تو همین جاست. بفرما، خانهٔ من خانهٔ توست.»

کاوه را به اتاقی برد که دیوارهایش سنگ بود و سقفش از تیرهای گردوی کهنه. کرسی‌ای در میان اتاق بود و بوی چای تلخ و دارچین در هوا پیچیده بود. دختری با چشمان درشت و موهای بافتهٔ بلند از کنار کرسی برخاست. هژار گفت: «این شیلانه، دخترم. شیلان، برا مهمونمونه، از راه دور اومده.»

شیلان با لبخندی آرام چای را جلوی کاوه گذاشت. «چای بخور کاک، داغه. آدم رو به زندگی وصل می‌کنه.» بعد بی‌آنکه چیزی بپرسد، کنار کرسی نشست و دست‌هایش را گرم کرد.

غروب که شد، بوی «آش جو» (هولوشینه تشی) در کوچه‌های تنگ پیچید. صدای دف از جایی دور می‌آمد، ضربانی نرم و پیوسته، مثل قلبی که در سینهٔ کوه می‌تپید. کاوه کنار پنجره ایستاد و به روستای پلکانی نگاه کرد. چراغ‌ها یکی‌یکی در میان برف روشن می‌شدند. انگار زمین و آسمان در هم گره خورده بودند.

شیلان کنارش آمد. «فردا جشن شروع می‌شه. تا حالا جشن پیر شالیار رو دیدی؟»

«نه... تا چند روز پیش حتی اسمش رو هم نشنیده بودم.»

«پس مهمون خاصی هستی برا.» شیلان خندید. «ما اینجا باور داریم هر کی به جشن میاد، یه دلیلی داره. شاید دلت واسه چیزی تنگ شده باشه. شاید کسی صدات زده باشه.»

کاوه چیزی نگفت. فقط به دوردست‌ها نگاه کرد، آنجا که کوه در مه فرو می‌رفت و صدای دف‌ها آهسته‌تر می‌شد.


سپیده‌دم بود. صدای خنده‌های کودکانه از کوچه‌های برف‌گرفته می‌آمد. کاوه از پنجره نگاه کرد.

کودکانی با کاپشن‌های رنگین و گونه‌های سرخ از سرما، در کوچه‌ها می‌دویدند و مشت‌مشت گردو به درِ خانه‌ها می‌کوبیدند. دست‌های کوچکشان پر از گردو بود، و هر بار که دری باز می‌شد، بزرگتری ظاهر می‌شد، لبخندی می‌زد و مشتی شیرینی در کیسهٔ کودکانه‌شان می‌ریخت. انگار که کودکان، پیام‌آوران جشن بودند، ایلچی‌های شادی در میانهٔ زمستان سخت.

یکی از بچه‌ها به پنجرهٔ اتاق کاوه نزدیک شد. پسربچه‌ای با کلاهی پشمی که تا روی ابروهایش پایین آمده بود. نگاهش که به کاوه افتاد، گردویی به شیشه زد و خندید. «کاکە گیان هۆرزە، جەژن ئامان» ( برادر جان بلند شو، جشن آمد!) بعد دوید و در میان برف گم شد.

بعد از آن، طنین صدای گاو و گوسفند بود که روستا را پر کرد. دامداران با گله‌های کوچکشان از راه‌های کوهستانی می‌آمدند، گاوها نعره می‌کشیدند و بخار از دهان گوسفندان به آسمان نیلی می‌رفت. مقصد همه یکی بود: آرامگاه پیر شالیار.

کاوه هم به میان جمعیت رفت. از پلکان‌های سنگی بالا رفت، از کنار آرامگاه گذشت. این بار درِ بزرگ چوبی باز بود و زنانی با «گُل‌ونی»های رنگین (سربندهای کردی) و «کراس»های بلند (پیراهن‌های سنتی) در آستانه ایستاده بودند و دعا می‌خواندند. بوی اسپند در هوا پیچیده بود. مردها با جافی‌های گشاد و کُلَوهایشان گرد آمده بودند، صورت‌هایشان آفتاب‌خورده و چشمانشان پر از آرامشی کهن.

خون بر برف نشست. گاوی به رسم نذر قربانی شد و خون گرمش بخارکنان بر پهنهٔ سپید جاری گشت. کاوه از دور تماشا کرد. در آن همه سپیدی، سرخی خون مثل گلی وحشی شکفته بود. دلش فشرده شد. بوی خون داشت او را به جایی می‌برد که نمی‌خواست برود — به شب تصادف، به جیغ ترمز، به مه‌رو و سینا.

همان‌جا بود که «پیر» کنارش حاضر شد. همان پیرمردی که در جاده دیده بود. این بار هم بی‌صدا آمده بود، مثل مهی که بی‌خبر می‌خزد. ایستاد کنار کاوه و با هم به صحنهٔ خون و برف نگاه کردند. مدتی طولانی هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

بعد، پیر با صدایی که از جنس سنگ و باد بود، گفت: «خون می‌بینی پسر؟ این خون برای زندگیه، نه برای مرگ. اینجا رسمه هر که غم داره، سهمی از این گوشت نصیبش می‌شه. غم رو باید خورد، هضمش کرد. نمی‌تونی فرار کنی ازش.»

کاوه خواست چیزی بگوید، اما پیر دوباره در میان جمعیت ناپدید شد، گویی هرگز نبوده.

غروب که شد، دیگ‌های بزرگ «آش جو» را روی آتش گذاشتند. زنی به نام «ژینا» (که نامش یعنی «زندگی») مسئول پخت آش بود. کاسه‌ای به دست کاوه داد: «بخور برا، این آش رو با دعا می‌پزیم. غصه رو آب می‌کنه.»

کاوه کاسه را گرفت. گرمای آن در دستانش پیچید. اولین قاشق که خورد، چیزی در گلویش گشوده شد. طعمش غریب بود — طعم غمی که هضم می‌شود.

شب هنگام، شیلان کنار کرسی نشست و بی‌مقدمه گفت: «دایکم شەش سال پیش وەفات کرد»( مادرم شش ساله پیش فوت کرد).

کاوه سرش را بلند کرد. شیلان به شعله‌های آتش نگاه می‌کرد. «هەر سال که جەژن می، یه کم بیشتر حسش کەم. ولی نه از اون حس‌های بد. یه جور حس که وەنگار هینوز ئێرەیە. وەنگار جەژن، غم رو قشنگ که.»

(هر سال که جشن می‌شود، کمی بیشتر حسش می‌کنم. ولی نه از آن حس‌های بد. یک جور حسی که انگار هنوز اینجاست. انگار جشن، غم را قشنگ می‌کند).

«میفهمی چی میگم؟»

کاوه سری تکان داد و دستانش را به کرسی نزدیک‌تر کرد. «چه جوری؟»

«نَه‌زانم برا… شاید چون هەمو اینجا یە غم دارن. تو رقص، تو دف، تو آش… غمِ آدم با هەمو تقسیم میشه. دیگه تنها نیسی، غمت رو تنها بَری.» (نمی‌دونم برادر. شاید چون همه اینجا یه غمی دارن. توی رقص، توی دف، توی آش... غم آدم با همه تقسیم می‌شه. دیگه تنها نیستی که غمت رو دوش بکشی).

کاوه به شعله‌ها خیره ماند. بغض در گلویش بود، اما جنسش فرق می‌کرد. انگار نهری یخ‌زده آرام‌آرام آب می‌شد.


سپیده‌دم روز دوم با صدای دف‌ها از خواب پرید. نه آن صدای دور و نجواگونهٔ دیروز، که ضربی کوبنده و گرم. انگار کسی با مُشت بر سینهٔ کوه می‌کوبید.

کاوه که از خانه بیرون زد، صحنه‌ای را دید که نفس در سینه‌اش حبس کرد. نوازندگان دف در محوطهٔ باز کنار آرامگاه ایستاده بودند و دف‌ها را رو به شعله‌های آتشی بزرگ گرفته بودند تا پوستشان گرم و کشیده شود. بعد، یک‌باره، هماهنگ و همزمان، ضربه‌ها بر پوست دف فرود آمد. صدا در هوای سرد زمستان تیز و خشک بود، اما گرمایی عجیب داشت — انگار سنگ به سنگ می‌خورد و از دل آن، آتشی بیرون می‌جهید. نفس نوازندگان در هوا بخار می‌کرد، و هر ضربه چون پتکی بود بر سکوت کوهستان.

بعد حلقه‌ها شکل گرفتند. زنان و مردان، دست در دست هم، دایره‌ای بزرگ ساختند. رقص آغاز شد — نه رقصی که کاوه تا به حال دیده بود. گام‌ها کند و سنگین بود. هر گام چنان بر زمین فرود می‌آمد که گویی می‌خواهد خفتگان را بیدار کند. برف زیر پا فشرده می‌شد. بخار از دهان رقصندگان برمی‌خاست. سرخی گونه‌ها در میان آن همه سفیدی، چون شقایق‌های وحشی بود.

«پیر» در میان جمعیت، کنار دیوار سنگی آرامگاه ایستاده بود، اما کاوه او را دید. پیر فقط نگاه می‌کرد.

حلقه بزرگ‌تر شد. شیلان در میان رقصندگان بود. «گل‌ونی»‌اش با هر چرخش، رنگین‌کمانی در هوا می‌کشید. چشمش که به کاوه افتاد، دستش را به سویش دراز کرد. کاوه لحظه‌ای درنگ کرد. بعد، بی‌آنکه بداند چرا، قدمی به جلو گذاشت و دستش را در دست شیلان گذاشت. دست چپش را هم مردی سپیدموی فشرد که چشمانش رو به آسمان بود.

ضرب‌آهنگ دف‌ها تندتر شد. دیگر ضرب نبود، سیل بود. سیلِ صدا که از شانه‌های کوه می‌ریخت پایین، از سینهٔ نوازندگان می‌جوشید، در رگ‌های رقصندگان می‌دوید. حلقه چرخید و چرخید و چرخید، تا آنکه کاوه دیگر نمی‌دانست کجای دایره ایستاده. دست شیلان در دستش بود، دست مرد سپیدموی در دست دیگرش، اما انگار دست‌ها هم از آنِ او نبودند. از آنِ رقص بودند. از آنِ دف.

چشم‌هایش را بست. پاهایش بی‌اذن او گام برمی‌داشتند.

و آنجا، پشت پلک‌های بسته، چیزی شکفت که نباید.

مه‌رو بود. ایستاده بود در آن سوی حلقه، میان رقصندگان، درست روبه‌روی کاوه، با همان روسری آبیِ همیشگی‌اش که گوشه‌اش را باد با خود می‌برد. می‌خندید. نه به کاوه — به رقص. به زندگی. گونه‌هایش از سرما سرخ بود، نفسش بخار می‌کرد، و دست‌هایش را بالا گرفته بود انگار که می‌خواست دانه‌های برف را از آسمان بگیرد. موهایش از زیر روسری در رقص بودند، رها و وحشی، چون شقایقی میان برف.

کنارش، سینا بود. نه در آغوشش، بلکه روی شانه‌های مردی غریبه که او را چون تاجی بر دوش گرفته بود. سینا می‌خندید، با همان خندهٔ سه‌ساله‌گی‌اش که دو دندان پیشینش پیدا بود. دست‌های کوچکش را دور سر مرد حلقه کرده بود و فریاد می‌زد: «باز بچرخ! باز بچرخ!»

کاوه پلک‌هایش را گشود.

مه‌رو نبود. سینا نبود. فقط زنی با گیسوان سیاه بود که در باد پیچید و در میان انبوه رقصندگان گم شد. فقط کودکی بود که از روی شانه‌های پدرش برایش دست تکان می‌داد و آن پدر، غریبه‌ای بود با جافیِ قهوه‌ای.

اما نبودنشان، این بار، چاقو نبود. چنگ نبود. نبودنشان مثل آوازی بود که تمام شده باشد ولی پژواکش هنوز در کوه بپیچد.

زانوهایش سست شد. از حلقه بیرون خزید. روی برف نشست، نفس‌نفس می‌زد. شیلان که نگاهش کرد، دید که اشک از چشمانش جاری ست. اما لب‌هایش می‌خندیدند. از آن خنده‌هایی که بعدِ یک گریهٔ طولانی می‌آیند، بی‌دلیل، بی‌اختیار، مثل بارانی که ناگهان در زمستان بند بیاید و خورشید از پشت ابر نگاه کند.

شیلان چیزی نگفت. فقط دستمالی به او داد. از آن دستمال‌های گل‌دوزی‌شدهٔ کردی که هر زنی در جیب کراسش دارد. و بعد، بی‌صدا، به میان رقص برگشت.

کاوه دستمال را گرفت. بوی گل‌ونی می‌داد. بوی برف می‌داد. بوی زندگی.

رقص تمام شده بود و جمعیت، مثل جزر آب، آرام آرام از محوطه عقب می‌کشید. کاوه هنوز بر برف نشسته بود، دستمال شیلان در مشتش. خستگی‌ای که در تنش بود، از جنس خستگی جاده نبود؛ خستگیِ گریه بود، خستگیِ دیدنِ دوبارهٔ مه‌رو و سینا در میان زندگان.

نگاهش بی‌هدف در میان آدم‌ها چرخید — زنی که گل‌ونی‌اش را سفت می‌کرد، پدری که کودک خواب‌آلودش را از زمین برمی‌داشت، پیرمردی که شالش را از برف می‌تکاند.

و بعد او را دید: «پیر».

برای اولین بار، پیر کاری نمی‌کرد. نه سخنی داشت، نه راهنمایی. ایستاده بود در میان محوطهٔ خالی‌شده، درست زیر آخرین نور زمستانی که از قله می‌لغزید. و بعد، چیزی که کاوه تا آن لحظه ندیده بود: پیر رقصید.

نه رقصی که دیگران می‌کردند. رقص او آرام بود، در خود فرورفته. گویی باد به جای او می‌رقصید. ردایش با حرکتی نرم گرداگردش چرخید، دستانش به کندی بالا رفت، انگار که می‌خواست آسمان را از شانه‌های کوه پایین بکشد. صدای دف هنوز در گوش کاوه بود، یا شاید نه، شاید واقعاً دف‌ها آهسته‌تر از دور می‌نواختند و فقط او نمی‌شنید.

چشمانش را به هم فشرد. یک پلک. فقط یک پلک.گشود.

پیر نبود.

هیچ‌کس نبود. فقط باد بود و یک گل‌ونی کهنهٔ زنی که بر شاخه برهنهٔ درخت گردویی در آن سوی محوطه تاب می‌خورد. همان ترکیب رنگ بود: زمینهٔ سرخ، نقش‌های طلایی. همان بود که در باد پیچیده بود، نه ردای پیر. همان بود که لحظه‌ای پیشتر، کاوه با دستان بالا رفتهٔ یک رقصنده اشتباه گرفته بود. شاید... حتماً... یا شاید نه!

کاوه به شاخه نگاه کرد. گل‌ونی در باد می‌پیچید، بی‌صدا. پرنده‌ای روی شاخهٔ بالا نشست و برف از شاخه فرو ریخت. همین. هیچ نشانهٔ دیگری نبود.

از جایش برخاست. دستمال شیلان را در جیبش گذاشت. پاهایش سست بود، اما نه از سرما. چیزی در دلش تکان خورده بود که اسمش را نمی‌دانست. شاید پیر آنجا بود. شاید نبود. شاید اصلاً هیچوقت نبود. اما مسئله این نبود. مسئله این بود که آن لحظه، آن رقص تکنفره در غروب، آن بالا رفتن دست‌ها به سوی آسمان، در جایی از ذهنش ثبت شده بود، حالا دیگر چه پیر واقعی بود، چه یک گل‌ونی در باد.


شب هنگام، مادربزرگی که «دایه‌گل» صدایش می‌کردند، کنار آتش قصه گفت. دستان چروکیده‌اش را رو به شعله‌ها گرفته بود و صدایش مثل زمزمهٔ آب بود: «دخترک، شاه‌بهار خاتون صداش می‌کردن. کِر و لال بو کورِکِم. پادشا پدرش هەر حکیم آورد، هَر دعا خونده‌بو، هیچ سود نداشت. آخیر، آرتنش پیش پیر شالیار.پیر دست گرت لەسەر گَلوی، آروم… وەنگار دست لەسەر آتیش. گوت: “بخون.” و دخترک خوند... صداش دەرکِوت لە چاوڕەکێ کە سالها خاموش بو. غمی رهـا بو…»

(دخترک... شاه بهار خاتون صداش می‌کردن... کَر و لال بود پسرم. پادشاهِ پدرش هر حکیمی بود آورده بود، هر دعایی بود خونده بودن، فایده نداشت. آخر سر آوردش پیش پیر شالیار. پیر دست گذاشت روی گلوش. همین‌جور آروم، مثل دست من روی این آتیش. گفت: "بخون." و دخترک... خوند. صداش از حنجره‌ای دراومد که سال‌ها خاموش بود. غمش رها شد).

دایه‌گل مکثی کرد و به کاوه نگاه کرد. «بعضی غما، کُر جان، صدا حبس مِکُنَن. اما هَر غمی یِه‌روژ آوازِش پیدا مِکُنه… مِفهمی؟»(بعضی غم‌ها، پسر جان، صدا رو حبس می‌کنن. اما هر غمی یه روز آوازش رو پیدا می‌کنه).

کاوه به شعله‌ها خیره ماند. در اعماق سینه‌اش، چیزی تکان خورد.


صبح روز سوم، برف بند آمده بود. آفتابی کم‌رمق و زمستانی، چون مهمانی خجالتی از میان ابرها سرک می‌کشید و پهنهٔ سپید کوهستان را طلایی می‌کرد. کاوه صبح زود از خانه بیرون زد. روستا بوی دیگری داشت — بوی تمام شدن، بوی وداع.

ظهر، ضیافت بزرگی برپا شد. گوشت قربانی میان همه تقسیم شد. نان تازه از تنورهای سنگی بیرون می‌آمد. ژینا با همان چشم‌های خیس، کنار دیگ ایستاده بود و زمزمه می‌کرد: «بِخۆنِن، ئێو نان و نِمِکِ پیر شالیاره. هەر کِی بِخۆ، خەمِش کەم مێ.» (بخورید، این نان و نمک پیر شالیاره. هر کس بخورد، غمش کم می‌شه). مردم دور هم نشسته بودند، می‌خندیدند، خاطره می‌گفتند. انگار جشن فقط برای پیر نبود. برای خودشان بود، برای زنده ماندن، برای دوام آوردن در دل زمستانی که معلوم نبود کی تمام می‌شود.

شب، آخرین شب، در آرامگاه باز بود. شمع‌ها درون آرامگاه روشن بودند و سایه‌ها بر دیوارهای سنگی می‌رقصیدند. صدای ذکر و مناجات از درون می‌آمد — زمزمه‌ای جمعی که از آن همه سینه برمی‌خاست و در هوای سرد شب محو می‌شد. کاوه در آستانه ایستاد و به درون نگاه کرد. پیرمردانی با چهره‌های آفتاب‌خورده کنار هم نشسته بودند و دست‌ها را رو به آسمان گرفته بودند. هژار هم آنجا بود.

کاوه که از آرامگاه بیرون آمد، هژار را دید که کنار حوض سنگی حیاط ایستاده. نزدیکش شد. «هژار کاک، می‌خوام برم از "پیر" تشکر کنم. راهنماییم کرد که بیام اینجا. نمی‌دونم کجا پیداش کنم.»

چشمان هژار گرد شد. صورتش در نور شمع رنگ باخت. «کدوم "پیر" برا؟ کی رو می‌گی؟»

«همون پیرمردی که تو جاده دیدمش. بهم گفت بیام درِ خونه‌ات. گفت بگم پیر فرستادمت. بعد هم چند بار دیگه...»

هژار دستش را گرفت. محکم. «گوش کن برا… غیر از خودِ پیر شالیار، اینجا پیرِ دیگه‌ای نیه. اون پیرمردی که تو دیدی…» (گوش کن برا. غیر از خود پیر شالیار، پیرِ دیگه‌ای اینجا نیست. اون پیرمردی که تو دیدی...).

هژار مکثی کرد و به آرامگاه نگاه کرد. «پیر شالیار خیلی وقته مرده… سالان ساله. اما مردم اینجا باور دارن هر سال، یکی رو انتخاب می‌کنه… یکی که دلش از همه شکسته‌تره» (پیر شالیار خیلی وقته از دنیا رفته. اما مردم اینجا باور دارن هر سال، یکی رو انتخاب می‌کنه. یکی که دلش از همه شکسته‌تره).

کاوه خشکش زده بود.

هژار با صدایی لرزان گفت: «تو هم دیدیش برا؟ خوشا به حالت. اون فقط به داد دل‌های شکسته می‌رسه.»

کاوه به قبر خیره ماند. رازی که سه روز با او زیسته بود، حالا در این خاک بر دیوار سنگی آرام گرفته بود. چیزی در سینه‌اش سنگین بود، اما نه از جنس غم. از جنس باور.


صبح که اورامان را ترک می‌کرد، رد پاهای جشن هنوز بر پهنهٔ حیاط‌ها مانده بود.

هژار و شیلان تا دم در بدرقه‌اش کردند. شیلان گردویی در دستش گذاشت، همان که بچه‌ها روز اول پخش می‌کردند. «ئه‌مو بگیر برا… یادت بمونه یه‌ روژ هاتـی و رقصیدی.» (اینو داشته باش برادر. یادت بمونه که یه روز اومدی و رقصیدی).

هژار دست بر شانه‌اش زد: «خوا به‌قا برا. راهت پر از آواز.»

ماشین که راه افتاد، کاوه در آینه نگاه کرد. اورامان آرام در مه فرو می‌رفت. خانه‌های پلکانی یکی‌یکی محو می‌شدند، انگار که در دل کوه پس می‌کشیدند. دیگر نمی‌دانست این سه روز رویا بوده یا واقعیت.

دستش را روی صندلی خالی کنارش گذاشت. مه‌رو و سینا آنجا بودند، نه با جسم، با حضورشان. و برای اولین بار، بی‌آنکه بغض راه گلویش را ببندد، با آن‌ها حرف زد: «دیدید چه جایی بود...؟ چه آدم‌هایی...»

سنگ صیقلی عسلی‌رنگ هنوز در جیبش بود. اما سنگینی‌اش دیگر غم نبود. وزن یک راز بود، وزن یک باور تازه. وزن دایره‌ای که نه آغازی داشت و نه پایانی.

در سکوت جاده، زمزمهٔ دف‌ها هنوز در گوشش می‌پیچید. و کوه‌های سپید اورامان، خاموش و سربلند، در آینهٔ عقب ماشین ایستاده بودند و نگاهش می‌کردند.

پایان

📌یادداشت نویسنده:

دربارهٔ آیین پیرشالیار

در دل زمستان، در روستای پلکانی اورامان تخت در کردستان ایران، جشنی کهن برگزار می‌شود که ریشه در اعماق تاریخ دارد. این آیین سه‌روزه که از نیمهٔ بهمن‌ماه آغاز می‌شود، یادبود ازدواج «پیر شالیار» با «شاه بهار خاتون» است؛ عارفی که دختر کر و لال پادشاه بخارا را شفا داد و جشن این وصال، قرن‌ها بعد هنوز زنده است. قربانی، دف‌نوازی، رقص‌های آیینی کردی، پخت «آش جو» و تقسیم نذری، ارکان این مراسم‌اند. برخی پیر شالیار را عارفی مسلمان در سدهٔ ششم هجری می‌دانند و برخی دیگر ریشهٔ آیین را تا دوران مهرپرستی و زرتشتی پی می‌گیرند. اما فارغ از خاستگاه، این جشن همچنان هر سال در میانهٔ زمستان، غم و شادی را در هم می‌آمیزد و مردمان را گرد هم می‌آورد.

داستانداستان کوتاهنویسندگیویرگول
۱۰۳
۵۴
سارا حیدریان
سارا حیدریان
دلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید