ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریان«نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

«آخرین بوسه برای دامادی که مال من نبود»

صبح آفتابی بود و درخشان. از آن صبح‌هایی که آدم را فریب می‌دهند؛ انگار جهان هیچ‌وقت جای بدی نبوده است.

دختر روبه‌روی آینهٔ قدی ایستاده بود. لباس عروس مثل مه روی بدنش نشسته بود. پارچهٔ سفید آرام روی زمین کشیده می‌شد، مثل رد برفی که هیچ‌کس روی آن قدم نزده باشد.

موهایش را ساده پشت سر جمع کرد. تور بلند را مرتب کرد.

رژ لب قرمزی که او عاشقش بود به لبانش زد. همه چیز عالی بود... خیلی عالی.

تا اینکه دسته گل سفید را برداشت.

با حرکتی آرام، مثل اینکه سالها این کار را تمرین کرده باشد، هفت‌تیر کوچک را از زیر میز توالت درآورد و درون دسته‌گل جاسازی کرد. گلبرگها لوله‌ی سرد تفنگ را قورت دادند.

بوسه ای رو به آینه برای خود فرستاد. آینه هیچ اعتراضی نکرد.

نشست روی لبه‌ی تخت. هنوز وقت داشت. سکوت اتاق آنقدر عمیق بود که حتی صدای نفس کشیدنش هم غریبه به نظر می‌رسید. و خاطره‌ها، مثل سایه‌هایی که از زیر در وارد می‌شوند، آرام آرام آمدند.

یادش آمد: کلاس دوم دبستان. پسری با موهای ژولیده که مداد قرمزش را به او قرص داده بود و گفته بود: «فقط قرض میدم، باید پسش بدی.» همان روزها بود که فهمید آدمها ، هیچ وقت پس نمی‌دهند ، فقط میگیرند.

یادش آمد: شب تولد هفده سالگی‌اش.

باران می‌بارید و خیابان خیس برق می‌زد.

پسر دستش را گرفته بود و با صدایی که هنوز مردانه نشده بود گفت:

«یک روز با هم ازدواج می‌کنیم.»

آن شب اولین بوسه را از او گرفت و دختر گفته بود:« منم فقط یک بار عاشق می‌شوم، قول بده اذیتم نکنی»

و دختر باور کرد که بعضی قول‌ها برای همیشه‌اند.

اما جهان بلد است چطور قول‌ها را بشکند.

یادش آمد: شش ماه پیش.

پشت شیشهٔ بخارگرفتهٔ یک کافه.

او داخل نشسته بود. روبه‌روی دختری دیگر.

می‌خندید.

همان خنده‌ای که زمانی فقط برای او بود.

وقتی حلقه را از جیبش درآورد، دختر پشت شیشه فهمید که بعضی مرگ‌ها بی‌صدا اتفاق می‌افتند.

خیانت صدایی ندارد. طعمی ندارد. فقط یک سوزن یخ است که آرام آرام فرو میرود تا کل وجودت بی‌حس شود.

دختر اشکش را پاک کرد. دسته گل را برداشت.

تاکسی جلوی در ایستاد.

دختر سوار شد. راننده کمی تعجب کرد اما وقتی متوجه نگاه او شد گفت: «عروس خانم، تبریک میگم. چه روز قشنگی برای جشن گرفتن.»

لبخند زد. گفت: «آره. روز قشنگیه.»

چشمانش خشک بود. موهایش مرتب. لباس بدون چروک. اما دلش داشت مثل قلب یک پرنده‌ی گیر افتاده می‌تپید.

به کلیسا رسید.

کشیش داشت میگفت: «... و حالا عروس و داماد میتوانند یکدیگر را ببوسند.»

در همان زمان در با صدای بلندی باز شد. همه سرشان را برگرداندند سمت در.

دختر ایستاده بود توی قاب نور. لباس سفید زیر نور آفتاب میدرخشید. چشمانش آرام بودند.

بیش از حد آرام.

داماد او را دید.

چهره‌اش رنگ باخت.

اسمش را گفت—آهسته، شکسته، مثل کسی که ناگهان گذشته را وسط حال حاضر دیده باشد.

دختر قدمی جلو آمد.

هر قدم صدای خفیفی روی سنگ‌های سرد کلیسا می‌گذاشت.

کسی چیزی نگفت.

سکوت جمعیت مثل دیواری ضخیم بالا رفته بود.

وقتی به چند قدمی او رسید، ایستاد.

توی آن کت شلوار سیاه، آنقدر شیک، آنقدر جذاب... انگار خدا او را برای قاب عکس ساخته بود. اما مال او نبود. هیچوقت مال او نبود.

اولین قطره‌ی اشک غلتید روی گونه‌اش.

دست توی دسته‌گل برد. هفت‌تیر را بیرون کشید.

جیغی کشیده نشد. نفسها حبس شد. داماد جلو آمد: «عزیزم، لطفا...»

نگاهش کرد. همان نگاهی که زیر باران داشت. همان نگاه کلاس دوم دبستان. اما این بار سرد.

دستش نلرزید.

هفت‌تیر را به سمت قلبش همانجایی که همیشه سرش را میگذاشت نشانه رفت.

اشکها یکی‌یکی سر خوردند. دیگر جلوشان را نمیگرفت. صدای هق هق آرام خودش را میشنید.

بنگ.

داماد روی زمین افتاد. پیراهن سفیدش قرمز شد. عروس دیگر فریاد زد. جمعیت ریخت سمت در. اما دختر ما فقط نگاهش کرد. نگاه عمیق. آخرین نگاه.

دیگر چیزی نمی‌شنید.

جهان دور سرش محو شده بود.

او فقط آسمان روشن را از پنجرهٔ بلند کلیسا می‌دید.

لبخند زد.

فقط یک جمله گفت:

«عروسیمون مبارک، عشق من.»

و بعد...

بنگ.

شلیک آخر. شقیقه‌ی خودش.

وقتی مردم به او رسیدند، دیگر خیلی دیر شده بود.

لباس سفیدش روی سنگ‌های سرد کلیسا پخش شده بود؛

آرام، بی‌حرکت— مثل بال‌های فرشته‌ای که پرواز را فراموش کرده باشد.

دسته‌گل پرپر شده بود.

چند گلبرگ سفید پراکنده روی زمین آرام آرام سرخ شدند.

کسی گریه می‌کرد.

کسی دعا می‌خواند.

اما او دیگر هیچ‌کدام را نمی‌شنید.

چشم‌هایش نیمه‌باز مانده بود،

انگار هنوز جایی دور را نگاه می‌کند— جایی در گذشته، زیر بارانی قدیمی، کنار پسری با موهای ژولیده که قول داده بود یک روز با او ازدواج کند.

و بیرون…

خورشید همچنان می‌تابید.

بی‌اعتنا.

مثل همیشه.

پایان

داستان کوتاهنویسندگیخیانتعشقنفرت
۰
۰
سارا حیدریان
سارا حیدریان
«نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید