
غروب که میرسد، خانه آهستهتر نفس میکشد؛ انگار سینهاش از سنگینیِ روز، سبک میشود. حیاط هنوز خیسیِ بعدِ باران را دارد و چراغها روی سنگها، نه با نور، که با اندوهی روشن—مثل فکرهایی که بالاخره ساکت شدهاند—نرم میدرخشند.
من، با لباسی بلند و سفید که گویی از گلبرگهای یاسِ امینالدوله دوخته شده و موهایی که تاریکیِ مغرب را روی شانههایم ریخته، روی صندلیِ چوبی جمع میشوم. پاهایم را بغل میگیرم، سرم را کج میکنم و رو به باغچه خیره میمانم؛ جایی که هیچکس سؤال نمیپرسد.
تمام روز، ذهنم شلوغ بوده؛ دستهای درهم از بایدها، اگرها، ترسهای ریز، و حرفهایی که در گلو ماندهاند. اما اینجا، در همین گوشهی عطرآلود، انگار جهان به یاد میآورد که من فقط مغزِ خسته نیستم. من روحی دارم که گاهی از زیادیِ فکر کبود میشود و یگانه مرهمش سکوتیست که بوی خاکِ نمخورده میدهد؛ سکوتِ رز و یاس، سکوتِ گلِ شمعدانیِ سرخ.
من چیزی نمیخواهم، جز چند دقیقهی بیدردسر، بیعجله، بیسنگینی. نه جواب، نه تصمیم، نه پیروزی. فقط نگاهم آرام روی برگهای خیس بلغزد و دلم آهستهتر بتپد؛ مثل گامهای شب روی سنگفرشِ خیس.
و آرامش، همانجا ایستاده است؛ جایی که هیچ اتفاقی نمیافتد.
من در آغوشِ بویِ نم و نورِ چراغها دوباره به خودم برمیگردم؛ نفسی میکشم و آرام میشوم، به قدرِ همین چند دقیقه—همینقدر که بتوانم فردا را، با همهی هیاهویش، با لبخند از سر بگذرانم.