ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاندلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

روایتِ شیشه‌ها

من عادت کرده‌ام جهان را از فاصله‌ی یک پلک تا یک فکر ببینم.

از همان شکاف باریک؛

همان مرز لرزان میان مژه و فکر.

همان جایی که واژه‌ها هنوز بوی تن می‌دهند

و فکر، پیش از آن‌که سکه‌ی رایج زبان شود،

فقط یک «نفس» است.

اما امشب،

پلک‌های او سنگین‌تر از همیشه روی من فرود می‌آیند.

انگار نه فقط خواب،

که غبارِ تمامِ سال‌های دیده‌شده

یک‌باره پشتِ مردمک‌هایش جمع شده باشد.

چراغ مطالعه هنوز زرد است،

اما نور، دیگر به عمقِ چشمانش نفوذ نمی‌کند.

من تاریک‌ترین شب‌های عمرش را از پشتِ سطح‌های شفافِ خودم دیده‌ام،

اما هیچ تاریکی، هولناک‌تر از نوری نیست

که دیگر فهمیده نمی‌شود.

پیرمرد قلم را زمین گذاشت.

نگاهش از روی کتاب لغزید،

از میانِ شفافیتِ من گذشت

و به قابِ عکسی در انتهای میز دوخته شد؛

قابی از چوب گیلاس،

با شیشه‌ای که غبار روزگار

آن را به حجابی از مه بدل کرده بود.

پشت آن مه،

چهره‌ای بود

که من هرگز مستقیم ندیده بودمش،

اما از حرارتی که هر بار در شقیقه‌های پیرمرد می‌دوید،

می‌فهمیدم

که آن تصویر،

تنها عکسی از یک آدم نیست؛

خلاصه‌ی تمامِ «رفتن»های زندگیِ اوست.

انگشتان لرزانش،

به جای ورق زدنِ صفحه‌ی بعدی،

به سمتِ آلبومی کهنه رفت

که گوشه‌ی میز،

زیر سنگینیِ سکوت مانده بود.

جلد چرمی‌اش ترک برداشته بود،

مثل لب‌هایی که سال‌هاست به خنده باز نشده‌اند.

پیرمرد آن را نگشود؛

فقط کفِ دستش را روی جلد کشید؛

نوازشی عمیق‌تر از هر ورق‌زدن.

من دیدم که چگونه رگ‌های پشتِ دستش

با هر نفس،

داستانی نخوانده را فریاد می‌زدند.

بعد، دوباره به کتاب برگشت؛

همان صفحه‌ای که شرحِ کتابخانه‌ی سوخته بود،

همان شهری که زیر سُمِ اسبانِ غبارآلود

خاموش شده بود.

نویسنده نوشته بود:

«... و کتابخانه‌ای که قرن‌ها نفسِ بشریت بود،

در یک عصر کوتاه، به سرفه‌ای از دود و خاکستر بدل شد.»

لرزشِ انگشتانش این‌بار فرق داشت.

قلم را برداشت،

در جوهری که انگار آخرین رمقِ حیات در آن مانده بود فرو برد،

و در حاشیه‌ی همان صفحه‌ی سوخته،

با خطی که دیگر راست نمی‌ایستاد،

نجوایی باستانی کاشت؛

رباعی‌ای که انگار از تنهاییِ کوه‌های الوند برخاسته بود:

«دلا از دست تنهایی به جانم

ز آه و نالهٔ خود در فغانم

شبان تار از درد جدایی

کند فریاد مغز استخوانم»

نوشت و قلم را رها کرد.

قلم غلتید و از لبه‌ی میز افتاد.

صدای افتادنش در اتاق پیچید؛

صدایی به نرمیِ شکستنِ یک شاخه‌ی خشکیده.

سپس من را از روی صورتش برداشت؛

آهسته،

با احتیاطِ کسی که کودکی را به گور می‌سپارد.

دستمال کهنه‌ای از جیبش درآورد

و برای آخرین بار من را پاک کرد.

پاک کرد،

انگار می‌خواست تمامِ جهان را

یک بارِ دیگر

روشن ببیند.

اما دیگر نگاه نکرد.

من را تا کرد

و در کشوی کوچکِ میز گذاشت.

در آن تاریکیِ محضِ چوب،

صدای بسته شدنِ کشو،

مانند مُهری بر تابوتِ «دیدن» فرود آمد.

و پس از آن، سکوتی حکم‌فرما شد

که دیگر نه صدای ورق زدن در آن بود،

نه زمزمه‌ی رباعی،

نه لرزشِ انگشتانِ حسرت‌خورده.

من، عینکِ پیرمرد،

حالا در این گورِ مکعب‌شکلِ چوبی

دراز کشیده‌ام.

جهان برای من،

برای همیشه،

همان قابِ عکسِ مه‌گرفته‌ای شد

که او هر شب به آن خیره می‌شد.

و حالا می‌فهمم

چرا آن‌همه به آن شیشه‌ی غبارآلود نگاه می‌کرد.

او هم،

درست مثل من،

پشتِ شیشه‌ای محبوس بود

که دیگر

به جهان

باز نمی‌شد.

داستانداستان کوتاهنویسندگیویرگول
۸۰
۱۱
سارا حیدریان
سارا حیدریان
دلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید