
برف آرام و بیوقفه روی بانزرده مینشست؛ روستایی که در چینخوردگیهای زاگرس پنهان شده بود، میان درختهای گردو و تپههایی که زمستان آنها را به رنگ خاموش خاکستر درآورده بود. پریشان از شیب باریک جاده بالا میآمد، تنبور را چونان کودکی خفته به پشت انداخته بود و نفسش در هوای سرد به بخارهای کوتاه و سپیدی بدل میشد که باد آنها را میربود. سالها در تهران درس خوانده بود؛ موسیقی و ادبیات. خیلیها فکر میکردند دیگر برنمیگردد، که شهر، این زنِ لرِ تنبورنواز را در خود حل خواهد کرد. اما برگشته بود. نه شکست خورده بود و نه به اجبار. چیزی در این کوهها بود که صدایش میکرد؛ ندایی بیواژه، شبیه زمزمهای که در خیابانهای شلوغ تهران در هیاهو گم میشد، اما اینجا، در سکوت برفگرفتهٔ زاگرس، دوباره در گوش جانش نجوا میکرد.
پنجاه روز از خاکسپاری مادرش گذشته بود.
خانه هنوز بوی هیزم نیمسوخته و گیاهان خشک کوهی میداد؛ رایحهای که با غم آمیخته بود و هوای اتاق را سنگین میکرد. پریشان صندوقچهٔ قدیمی مادر را گشوده بود، نه از سر کنجکاوی، که از سر آن وظیفهشناسی تلخی که مرگ بر دوش بازماندگان میگذارد. میان پارچههای رنگورو رفته و روسریهای کهنهای که هنوز ردِ چینِ پیشانی مادر بر آنها نقش بسته بود، زیراندازی دستباف یافت. پارچهای ضخیم از پشم، با حاشیههایی که سالها دستِ دعا و کار آنها را ساییده و صیقلی کرده بود. آن را که گشود، بوی اندکی از گلاب و گردو پیچید در مشامش؛ بوی مادر.
در گوشهٔ زیرانداز، با نخ سبز ابریشمی، نشانی دوخته شده بود: طرح پیمانهای کوچک. پیمانهای که گویی منتظر بود پر شود، یا که گواهی دهد بر پیمانی که روزی بسته شده بود.
پریشان دست روی آن کشید و نوک انگشتانش برآمدگی نخ ابریشم را حس کرد. مادر همیشه این زیرانداز را با احترامی مرموز جمع میکرد و در صندوقچه میگذاشت؛ گویی تنها یک پارچه نبود، که تکیهگاهی برای رازی بود. همان لحظه، عکسی از لای پارچه سر خورد و چون برگ پاییزی آرامی روی زمین نشست. پریشان خم شد و آن را برداشت، دستانش اندکی میلرزید.
در عکس، مادرش جوان بود؛ با همان نگاه آرامی که بعدها در چینهای صورتش پنهان شده بود، همان نگاهی که گویی همیشه به چیزی در دوردست خیره مانده. کنار او مردی ایستاده بود با تنبوری در دست، با شانههایی ستبر و چشمانی که حتی در عکس سیاهوسفید هم برقی از سرزندگی داشتند. مردی که پریشان هرگز ندیده بود، اما شناختنش دشوار نبود. استخوانبندی صورت، زاویهٔ فک، حتی شکل ایستادنش... پدرش بود. سایهای که یک عمر روی زندگی مادر و دختر افتاده بود، بیآنکه خودش حضور داشته باشد.
پشت سرشان بنایی سنگی دیده میشد؛ ساده، کوتاه و بیادعا، با دری چوبی که انگار از دل کوه تراشیده شده بود. نه مسجد بود، نه خانه. ساختمانی که فقط برای جمع شدن ساخته شده بود، برای حلقهای از آدمها که گرد هم بنشینند و به چیزی فراتر از دیوارها گوش بسپارند.
پشت عکس، با خطی لرزان اما زیبا که پریشان خط مادر را در آن بازشناخت، نوشته شده بود:
«جمِ یاران — شب چلهٔ ۱۳۵۷»
پریشان مدتی طولانی به همان دو واژه خیره ماند. «جم». کلمهای که در کودکی گاهی لای صحبتهای مادربزرگها میشنید، همیشه با احترامی آهسته. جم یعنی حلقه. یعنی جایی که تنبور فقط ساز نیست، صدای نیایش است. جایی که مردم نه رو به قبلهای از سنگ، که رو به روی هم مینشینند و کلامهایی را زمزمه میکنند که قرنها سینه به سینه، نسل به نسل، مثل گنجی پنهان منتقل شدهاند.
مادرش هیچوقت از آن شب حرف نزده بود. هیچوقت. فقط گاهی، وقتی پریشان در گرگ و میش غروب تمرین تنبور میکرد و نواها از پنجره به حیاط میریخت، مادر لحظهای گوش میداد، چشمهایش نمناک میشد و آهسته، با صدایی که انگار از خاطرهای دور میآمد، زمزمههایی میکرد.
آن شب، پریشان عکس را کنار چراغ نفتی گذاشت، شعلهٔ کوچک و لرزان نور را بر چهرهٔ جوان پدر و مادرش انداخت، و مدتها به آن نگاه کرد. برف بیرون پنجره بیصدا میبارید و گردوهای کهن باغ زیر بارِ سفیدِ زمستان خم شده بودند. پریشان فهمید باید آن بنا را پیدا کند. نه از سر کنجکاویِ صرف، که از سر ضرورتی درونی. انگار مادر با رفتنش نخی را در دستان او گذاشته بود و او باید سرِ دیگرش را پیدا میکرد.
جمخانه هنوز جایی در کوههای دالاهو بود. در دل زمستان و سکوت.
چند روز بعد، پس از پرسوجوهای آهسته و اشارههای پیرمردان روستا که انگار حرف زدن از جمخانه برایشان امری عادی نبود، پریشان آن را یافت. بنا در شیب ملایم کوه قرار داشت، چنان با سنگهای اطراف همرنگ که اگر دود باریک دودکش نبود، شاید آن را با برآمدگی صخرهها اشتباه میگرفت. ساختمانی سنگی با دری کوتاه که برای عبور باید خم میشدی، گویی برای ورود به این حریم، نخست باید فروتنیِ تن را به جا میآوردی. دیوارها بوی سالهای دور را میدادند؛ بوی برفِ آبشده، خاکِ نمخورده، و چوبِ کهنهای که دههها در برابر باد و باران ایستاده بود.
باد از دامنههای برفگرفته پایین میآمد و دود دودکش را کج میکرد. همان حین، پیش از آنکه پریشان به جمخانه برسد، یوسف کنار دیوار سنگی ایستاده بود و با نوک کفشش برف تازه را کنار میزد. کاکاحیدر در را بست و کنار پسرش ایستاد.
«دیشب هم کم بودند.»
یوسف خندید؛ خندهای کوتاه و بیصدا. «سال بعد کمتر هم میشن.»
پیرمرد چیزی نگفت. یوسف ادامه داد: «میدونی مشکل چیه کاکا؟ همه کلامها رو حفظن. از برن. اما کسی دیگه به دلش زمزمه نمیکنه.»
کاکاحیدر نگاهش کرد. سکوتی میانشان افتاد. بعد یوسف آهسته گفت: «بعد از چله میرم.»
پیرمرد سر بلند کرد. «کجا؟»
«فرقی میکنه؟ کرمانشاه. تهران. هر جا که بشه نفسی کشید.»
«مگه اینجا خفهات کرده؟»
یوسف به جمخانه نگاه کرد؛ به پنجرهٔ کوچک روشنش. «اینجا نه.» مکث کرد. «سایهٔ اینجا.»
و به سرعت به درون جمخانه رفت.
هوا رو به تاریکی میرفت و آسمان به رنگ بنفش تیرهای درآمده بود. بوی کندر در هوای سرد پخش بود؛ بویی که پریشان را بیاختیار به یاد مجالس ترحیم روستا انداخت، و بعد فهمید اینجا نه مجلس عزا، که محفل حضور است.
پیرمرد جلو در نشسته بود، روی تخته سنگی صاف. صورتش باریک و استخوانی بود، شیارهایی عمیق بر پیشانی و گونههایش، و چشمهایش روشن، روشنتر از آنچه سن و سالش ایجاب میکرد. چشمهایی که انگار سالها به چیزی در دوردست خیره مانده بودند؛ چیزی فراتر از کوههای روبهرو. او کاکاحیدر بود؛ دلیلِ جم. راهنمای حلقه. کسی که مسیرِ درون را نشان میداد، بیآنکه دستت را بگیری.
پریشان سلام کرد، سلامی که بخار دهانش آن را به ابری کوچک تبدیل کرد، و بیمعطلی عکس را جلو برد. انگار حوصلهٔ مقدمهچینی نداشت. انگار یک روز راه و سرما و سکوت، همهٔ حرفهای اضافه را از وجودش زدوده بود.
پیرمرد نگاه کوتاهی به عکس انداخت. بعد سرش را آرام تکان داد و آهی کشید که در هوای سرد نمایان شد. در چشمانش چیزی گذشت؛ سایهای از یک خاطره، یا شاید تشخیصی غمانگیز. «دختر ربابی هستی. ساز زخمهای را از دور میشناسم، حتی اگر به پشت آدم باشد.»
پریشان بیاختیار دستش به بند تنبور خورد و سر تکان داد.
کاکاحیدر آرام از جا برخاست، مفصلهایش صدا دادند اما قامتش همچنان راست بود، و در چوبی را به داخل باز کرد. لحظهای مکث کرد و رو به پریشان گفت: «بیا داخل. جم که شروع شود، مهمان هم یار حساب میشود. در این حلقه، کسی بیگانه نیست، حتی اگر بار اولش باشد.»
داخل جمخانه گرم بود، گرمایی از جنس حضور، نه فقط از هیزم. چراغهای گردسوز کوچک، نور زرد و لرزانی روی دیوارهای سنگی انداخته بودند و سایهها را به رقصی آرام وا میداشتند. بوی کندر اینجا قویتر بود، آمیخته با رایحهٔ ملایم گردوی تازه که در ظرفی سفالی روی تخت کوتاه وسط حلقه چیده شده بود. مردان و زنان، جوان و پیر، در حلقهای ساده گرداگرد هم نشسته بودند؛ بیتکلف، بیهیاهو، شانه به شانه. هیچ سلسلهمراتبی دیده نمیشد، هیچ جای ویژهای برای هیچکس. فقط یک دایرهٔ انسانی، و در میانش تختی کوتاه با شمعی روشن و آن ظرف گردو.
پریشان در گوشهای نشست، نزدیک دیوار، جایی که احساس کند غریبه بودنش کمتر به چشم بیاید. زنی با روسری گلدار و چشمانی که گوشههایش از لبخندی دیرین چروک خورده بود، نگاه کوتاهی به او کرد و بیصدا ظرف گردو را به سویش گرفت. پریشان یک گردو برداشت. نمیدانست باید چه کند، آن را در دست گرفت و گرمای ناچیز آن را حس کرد. کسی چیزی نپرسید. انگار بودنِ تازهواردی که ساکت بنشیند و گوش دهد، در این حلقه غریبه نبود.
در میان حلقه، تنبوری روی زانوهای جوانی قرار داشت. پریشان او را شناخت. یوسف. پسر کاکاحیدر. سالها پیش همدیگر را میشناختند، در آن روزهای دورِ کودکی که پریشان تازه اولین نتهای تنبور را با انگشتان کوچکش میکند و یوسف گاهی برایش سیم عوض میکرد یا سازش را کوک میکرد. یادش آمد که چه طور سکوت میکرد و فقط نگاهش به سیمها بود. بعدها پریشان به تهران رفت و فاصلهای طبیعی میانشان افتاد؛ فاصلهای از جنس سالها، نه از جنس دلخوری. یوسف حالا مردی شده بود با شانههای پهن و چشمانی که انگار تمام سکوت کوهستان را در خود جمع کرده بودند. ابروهایی پررنگ و دستهایی که پریشان میدانست چقدر با سیمهای تنبور آشنا هستند.
یوسف سرش را بالا آورد. نگاهشان برای لحظهای به هم رسید؛ کوتاه، آرام و بیهیاهو، مثل سلامی که با چشم گفته شود. گوشهٔ لبش اندکی بالا رفت، نه کاملاً لبخند، که نشانِ آشنایی. بعد دوباره سرش پایین رفت و نگاهش به سیمهای تنبور خیره ماند.
جم آغاز شد، بیآنکه کسی اعلام کند.
اول سکوت بود. سکوتی عمیق و زنده، مثل نفسی که فرو داده شده و منتظر است. بعد، بیمقدمه، سیمی لرزید. صدای تنبور نبود؛ نفسِ چوب بود که زیر دست یوسف جان میگرفت. اول ضربهای کُند، مثل قطرهای که بر سطح آب میافتد، ضربهای دیگر، بعد نوایی که از دل سکوت رویید، مثل گیاهی که از میان سنگ راه باز میکند. انگار کسی حرف زدن را با ساز شروع کرده بود، نه با کلمات. ملودیای که بیشتر شبیه جریان آب بود تا موسیقی؛ آبی که از چشمهای پنهان میجوشد و بیصدا راهش را به سوی دشت باز میکند.
بعد، بیآنکه کسی فرمان دهد یا نشانهای بدهد، صدای پیرمردی از گوشهٔ حلقه بلند شد: «هو...» نه آواز، چیزی شبیه بازدمی عمیق که کلمه شده باشد. «هو... هو...» دیگران زمزمهکنان به او پیوستند، و این «هو» در فضای جمخانه چرخید، از دیواری به دیواری، از سینهای به سینهای، تا مثل موجی آرام به پریشان هم رسید. بیاختیار لبهایش تکان خورد، هرچند صدایی از آنها بیرون نیامد.
و بعد کلام شروع شد. شعری کهن، با واژگانی که پریشان بعضی را میفهمید و بعضی را نه، اما چیزی در ریتم کلام و صدای تنبور بود که مستقیم به جایی در سینهاش مینشست، بیآنکه نیاز به ترجمه داشته باشد. کلام از عشق میگفت و از تجلی حق در جهان، از پیر و دلیل، و از «دونادون»؛ سفر روح در جامههای گوناگون تا رسیدن به کمال. ریتم از تنبور میآمد. انگار ساز بود که آدمها را هدایت میکرد، نه برعکس. تنبور میگفت حالا سرها پایین بروند، و سرها میرفتند. تنبور میگفت حالا صداها بلندتر شوند، و صداها اوج میگرفتند، تا سقف سنگی جمخانه را پر میکردند و دوباره فرومینشستند.
پریشان گوش میداد و حس میکرد چیزی درونش تکان میخورد؛ چیزی که پیشتر در جایی عمیق شنیده بود، شاید در شکم مادر، شاید در خوابهای کودکی، شاید در زندگیای پیش از این. اشک بیصدا روی گونهاش غلتید، بیآنکه خودش بفهمد.
چند شب به همین منوال گذشت. پریشان هر شب میآمد و در گوشهٔ حلقه مینشست و گوش میداد. کسی از او چیزی نمیپرسید، کسی توضیحی نمیداد. انگار قانون نانوشتهٔ جم این بود: راز را با صدا باید آموخت، نه با کلمه. او فقط مینشست، نگاه میکرد و یاد میگرفت. یاد گرفت که گردو را چگونه باید از دست چپ گرفت و آرام به نفر بعدی داد. یاد گرفت که هنگام ذکر، چشمها باید بسته شوند تا نگاه به درون برگردد. یاد گرفت که پایان جم را سکوتی طولانیتر نشان میدهد، سکوتی که در آن هر کس با خدای خودش خلوت میکند.
تا شبی که برف سنگینتر از همیشه میبارید و باد زوزهکشان از درز در عبور میکرد. جمعیت کمتر از شبهای قبل بود. کاکاحیدر ناگهان در میانهٔ سکوتِ پس از ذکر، تنبور را به سوی پریشان گرفت. دستان پیرمرد روی چوب تنبور لرزید، یا شاید این نور چراغ بود که میلرزید.
«بزن دختر. امشب ساز تو باید حرف بزند.»
پریشان تردید کرد. به یوسف نگاه کرد، اما او سرش پایین بود. به کاکاحیدر نگاه کرد، که چشمهای روشنش چیزی نگفت اما همه چیز را گفت. نفس عمیقی کشید و ساز را گرفت. چوب تنبور گرم بود، گرم از دستان پیشین.
انگشتانش روی سیمها نشستند؛ اول با احتیاط، مثل کسی که در تاریکی قدم برمیدارد. بعد ملودی آرامی شکل گرفت. چیزی میان مقامهای لری که از کودکی در گوشش مانده بود و نوایی دیگر که نمیدانست از کجا میآید؛ گویی ساز پیش از او این راه را بلد بوده است.
در میانهٔ نواختن، لحظهای حس عجیبی از درونش گذشت؛ حسی کوتاه و برقآسا، مثل خاطرهای که هنوز رخ نداده باشد. انگشتانش ناگهان مسیر آشناپنداری را روی دستهٔ ساز پیدا کردند. نه مسیری که عضلاتش به خاطر داشتند، که گویی استخوانهایش به یاد میآوردند. لحظهای، برق تصویری از پشت پلکهای بستهاش گذشت: همین دستها، اما زمختتر و بزرگتر، با همان عشق، همان سیم را میلرزاندند. ترس و شوق همزمان در سینهاش گره خوردند. نوایی که از پنجرهٔ کوچک جمخانه به میان برف و تاریکی گریخت، دیگر تنها صدای تنبور نبود؛ صدای تداوم بود، صدای زنجیرهای که حالا حلقهٔ تازهاش را یافته بود. چشمانش را گشود، اما انگار جهان را با چشمهایی میدید که قرنها منتظر این لحظه بودند
جمخانه آرامآرام ساکت شد. آن سکوتی که پیش از این از جنس انتظار بود، حالا از جنس حیرت بود. زن سالخوردهای که همیشه چشمانش در حین ذکر بسته بود، این بار چشمانش را گشود و زیر لب زمزمه کرد: «این کلام... این کلام را من میشناسم...»
پیرمردها به هم نگاه کردند. نگاهی که سنگینیِ سالها سکوت را با خود داشت. کاکاحیدر آهسته، با صدایی که انگار از ته چاهی میآمد، گفت: «کلام همنفسی. کلامی که سالهاست در این جم خوانده نشده. این کلام را چه کسی یادت داده، دختر؟»
پریشان دستش از ساز کشیده شد، انگار که سیمها داغ شده باشند. «هیچکس. از خودم درآمد. فقط... فقط بستم چشمهامو و انگشتهام رفتن.»
کاکاحیدر چیزی نگفت. زیر لب زمزمهای کرد که پریشان نفهمید. یوسف اما سرش را بالا آورد و این بار در چشمانش چیزی بود که قبلاً نبود؛ ترکیبی از تعجب و تحسین و شاید اندکی ترس.
بعد از جم بود. برف حالا به طوفانی خاموش بدل شده بود و دانههای درشت و سنگین، بیصدا روی هم انباشته میشدند. پریشان کاکاحیدر را در راهروی باریک جمخانه متوقف کرد. سایهها روی صورت پیرمرد میرقصیدند.
«چی بود؟ چرا همه آن طور نگاه کردند؟»
کاکاحیدر به آسمان برفی نگاه کرد، به دانههایی که از تاریکی میآمدند و روی صورتش مینشستند و آب میشدند. «بعضی کلامها پیر میشوند، دختر. میخوابند در سینهٔ زمان. امشب تو با نواخت یکی را بیدار کردی. کلام همنفسی. دعایی که دو یار با هم میخوانند وقتی میخواهند پیمان ببندند برای راه. پیمانی که فقط برای این دنیا نیست. پدر و مادرت... آن شب که عکسش پیش توست... آنها با همین کلام همنفس شدند.»
پریشان احساس کرد زمین زیر پایش سست شده. برف روی مژههایش نشست. «من که نمیدانستم... من فقط نواختم.»
«کار از دانستن نیست، دختر ربابی.» پیرمرد دستش را روی شانهٔ پریشان گذاشت؛ دستی سبک اما گرم. «ساز بلد بود. ساز همیشه بیشتر از ما میداند. ما فقط وسیلهایم، اوست که حرف میزند.»
و بعد، در آن برف و سکوت، زیر آسمان بنفش زاگرس، کاکاحیدر بقیهٔ داستان را گفت. آهسته و تکه تکه. جوری که حال دختر را پریشانتر نکند. از پدر پریشان گفت که اهل ذکر و تنبور بود و در آن شب چلهٔ سال ۵۷ با مادرش پیمان بست. پیمانی عاشقانه و روحانی. و از سه شب بعد گفت که مأموران آمدند، چون جمخانه پناهگاه مبارزان شده بود، و پدرش را بردند و دیگر هرگز برنگشت. پیمان ناتمام ماند. مادر پریشان بار سنگین این عشق و این فقدان را تا لحظهٔ مرگ به تنهایی کشید، بیآنکه هرگز برای دخترش بازگو کند. شاید میخواست او را از بارِ این غم دور نگه دارد. شاید هم بعضی رازها را فقط باید زندگی میکرد، نه تعریف.
پریشان همانجا، زیر برف، بغضش ترکید. نه از جنس ضعف؛ از جنس رهایی. انگار قطعهای گمشده از پازل زندگیاش را یافته بود.
وقتی بیرون آمد، یوسف کنار در ایستاده بود. شانههایش پوشیده از برف بود، انگار مدتی همانجا منتظر مانده بود. قطعا همه چیز را شنیده بود. برف آرام میبارید، آن طور که گویی زمین و آسمان به هم وصله شدهاند.
«سازت هنوز همون بوی قدیم رو داره.» یوسف این را گفت و به افق خیره ماند، به کوههای سفیدی که زیر نور ماه میدرخشیدند.
پریشان با گوشهٔ روسریاش برف را از روی تنبور پاک کرد و لبخند کمرنگی زد. «تو هنوز هم همانطور آرام حرف میزنی. انگار کلماتت را وزن میکنی پیش از گفتن.»
یوسف شانه بالا انداخت، حرکتی که برف را از شانههایش فروریخت. «کوه آدم را کمحرف میکنه. اینجا کلمات زیادیان. سکوت بیشتر جا داره.»
آن شب، برای اولین بار بعد از سالها، راه خانه را با هم پایین آمدند. مسیر باریک بود و پوشیده از برف، و آنها بیآنکه بخواهند، شانههایشان گاه به هم میخورد. برف زیر پاهایشان صدا میداد. راه باریک بود و ماه روی سراشیبیهای سفید افتاده بود.
مدتی در سکوت راه رفتند. بعد پریشان پرسید: «تو چرا موندی؟»
یوسف جواب نداد. آنقدر که پریشان فکر کرد شاید نشنیده. اما بالاخره گفت: «نمیدونم.»
«دروغ میگی.»
لبخند کمرنگی روی صورت یوسف نشست. «شاید.»
چند قدم دیگر رفتند. «سالها فکر میکردم باید برم تا خودمو پیدا کنم.»
پریشان به او نگاه کرد. «و حالا؟»
یوسف سر بلند کرد و به کوههای پوشیده از برف خیره شد. «حالا میترسم برم و بفهمم هیچجا کسی منتظرم نیست.»
پریشان چیزی نگفت. چون برای اولین بار، مرد آرام و کمحرف جمخانه را نه به شکل یک نوازنده یا پسرِ کاکاحیدر، که به شکل انسانی دید که مثل خودش، از چیزی گمشده رنج میبرد. و همان لحظه بود که سکوت میانشان دیگر سکوت دو غریبه نبود.
زمستان به نیمه رسیده بود و یخها از شاخههای گردو آویزان شده بودند، وقتی کاکاحیدر شبی در جمعِ اندکِ پس از جم، حرفی زد که سکوت جمخانه را سنگینتر از همیشه کرد. شعلهٔ چراغ لرزید، انگار که باد از درز در عبور کرده باشد.
«پیمان ناتمام...» پیرمرد مکث کرد و به آتش بخاری خیره شد. «باید کامل شود. این رسم ماست. این کلام که بیدار شده، بیدلیل نبوده.» کاکاحیدر این را آرام گفت؛ چنان آرام که انگار از زخمی قدیمی حرف میزند.
اما پریشان ناگهان از جا بلند شد. صدای برخورد زانویش با پایهٔ چوبی تخت در اتاق پیچید. «نه.»
همه ساکت شدند. «من مادرم نیستم.»
کسی چیزی نگفت. پریشان ادامه داد: «یک عمر حقیقت رو از من پنهان کردند. حالا بعد از مرگش میفهمم پدری داشتم که نمیشناختم، گذشتهای داشتم که نمیدونستم، و حالا باید بارِ تصمیم آدمهای دیگه رو هم روی دوشم بکشم؟» صدایش لرزید. «من برای پیدا کردن حقیقت اومدم. نه برای اینکه تبدیل به ادامهٔ یک داستان قدیمی بشم.»
شعلهٔ چراغ نفتی لرزید. یوسف گفت: «کاکا... شاید این بار رسم باید صبر کنه.»
و برای اولین بار، کاکاحیدر هیچ پاسخی نداشت.
پیرزنی که همیشه در جم کنار پریشان مینشست دست او را آرام گرفت و دعوت به نشستن کرد. پریشان نگاهش به شعلههای رقصان بخاری بود، اما چیزی نمیدید جز تصویر پدر و مادرش در آن عکس. او به سنت احترام میگذاشت؛ به این حلقه، به این کلام، به این مردمان که غمش را بیپرسش پذیرفته بودند. اما نمیتوانست چیزی را فقط از سر وظیفه بپذیرد. از سر اجبارِ یک رسم. از سرِ ترس از شکستنِ قاعدهها. مگر نه اینکه مادرش خودش یک عمر در سکوت، پیمانی ناتمام را زندگی کرده بود؟ آیا این بار هم باید پیمانی بسته میشد که عشق، در آن مهمان ناخوانده بود؟
چند شب بعد، هنگام برگشت از جمخانه، ماه کامل بود و برف چنان زیر پا صدا میداد که گویی روی بلور راه میرفتند. پریشان از یوسف پرسید، بیمقدمه، بیتعارف: «تو واقعاً به این پیمان باور داری؟ به اینکه دو نفر با یک کلام خواندن، تا ابد به هم گره بخورند؟»
یوسف مدتی سکوت کرد. آن قدر که صدای برف زیر پایشان تنها موسیقی راه شد. بعد ایستاد و برگشت سمت پریشان. در نور ماه، صورتش آرام بود و چشمهایش جدی. «باور دارم آدمها اگر قرار باشد کنار هم باشند، باید خودشان انتخاب کنند. نه اینکه فقط یک رسم قدیمی، بیخواستِ دل، آنها را کنار هم بگذارد. کلام... کلام فقط دعایی است که این انتخاب را پاک و ماندگار میکند. اما خودِ انتخاب، کارِ دل است، نه کارِ کلام.»
پریشان نفس آرامی کشید و بخار دهانش در هوا پیچید و محو شد. در تاریکی کوهستان، در آن سکوتِ محض، چیزی در دلش لرزید. فهمید میان آنها چیزی هست که به اجبار احتیاج ندارد. چیزی از جنسِ همان سکوتی که در آن حرفها فهمیده میشوند، نه از جنس کلماتی که به زور بر زبان میآیند.
شب آخر جمِ چله فرا رسید. آخرین شب زمستان، نقطهٔ عطف سالِ کهن. همان شبی که سالها پیش پدر و مادرش پیمان بسته بودند. برف همچنان میبارید؛ نه تند و خشن، که آرام و پیوسته، مثل خاطرهای که نمیخواهد پاک شود. پریشان پشت در جمخانه ایستاد. صدای تنبور از داخل میآمد و همراه با آن، زمزمهٔ کلام. همان کلام همنفسی که حالا دیگر نه فقط کاکاحیدر، که همهٔ جم آن را بازخوانی میکردند. صدایشان گرم بود و حزین، مثل آخرین شعلههای آتش پیش از خاکستر شدن.
اما او وارد نشد. چیزی درونش مانع بود. نه ترس، نه تردید، که ضرورتی برای تنهایی. برای ایستادن در آستانه و انتخاب کردن، نه فقط پذیرفتن.
برف سنگینتر شده بود. دانهها چنان آرام فرود میآمدند که انگار آسمان نمیخواست صدایی را برهم بزند. پریشان پشت به جمخانه ایستاده بود؛ نور لرزان چراغها پشت سرش، و پیش رویش تاریکی کوهستان.
تنبور را از پشت برداشت. نسشت. انگشتانش سرد بودند، اما چوب زیر آنها گرم و زنده. چشمهایش را بست و زخمه زد. نوایی آرام در برف پیچید؛ لرزان، بیادعا، اما ریشهدار. نغمهای که نه تقلید گذشته بود و نه فرار از آن.
در همان حال، صدای در چوبی جمخانه آمد. یوسف بیرون آمد و لحظهای ایستاد؛ نور چراغ پشت سرش، بخار نفسش در هوا، و دانههای برف که بر شانهاش مینشستند. به پریشان نگاه کرد، نه با سؤال، نه با انتظار؛ فقط با فهم.
بعد بیآنکه حرفی بزند، تنبور خودش را آورد و کنار او نشست. زانویشان در برف به هم خورد و نغمهٔ دوم، آرام
از دل سکوت برخاست. دو صدا نبود؛ دو رگهٔ یک صدا بود که از دو راه آمده و حالا در یک مسیر میرفتند.
یاران کمکم از جمخانه بیرون آمدند. هیچکس سخنی نگفت. تنها حلقهای کوچک و گرم در دل برف، گرد آن دو نشست؛ حلقهای بیفرمان، بیرسم، بیقضاوت.
کاکاحیدر، با تکیه بر عصا، اندکی پیش آمد. نگاهش به سیمهایی بود که برف رویشان مینشست و با هر زخمه به هوا میپریدند. زیر لب زمزمه کرد: «هر نسلی کلام خودش را دارد…»
پریشان چشمانش را باز کرد. دنیا کمی روشنتر شده بود. احساس میکرد چیزی در درونش، چیزی که سالها گم بود، حالا آرامآرام راهش را باز میکند. نه مثل کلام مادر، نه مثل پیمان پدر؛ صدایی دیگر. صدای خودش.
یوسف لحظهای ساز را پایین آورد و به او نگاه کرد. نگاهش پرسشی نبود. تعارفی نبود. فقط یک حضور ساده و بیواسطه.
پریشان آهسته، بسیار آهسته، سر تکان داد.
نغمهٔ تازهای آغاز شد. نه کلامی که دفترها ثبت کرده باشند، نه آوایی که از نسلهای پیش مانده باشد. نوایی که در همان شب زاده شد، زیر همان برف، از زخمهٔ دو دل که تصمیم گرفته بودند نه پیمان قدیمی را تکرار کنند و نه از آن بگریزند؛
بلکه راه تازهای بسازند.
یاران، بیآنکه بدانند چرا، حلقه را اندکی فشردهتر کردند. برف آرام آرام روی شانهها مینشست و ذوب میشد. و صدای دو تنبور بالا رفت؛ نه برای شکستن سکوت، که برای معنا دادن به آن.
تا نیمههای شب نواختند. وقتی سکوت بازگشت، چیزی در هوا تغییر کرده بود؛ چیزی که نه نام داشت و نه شکل، اما میشد آن را حس کرد، مثل گرمایی که از زیر برف میگذرد.
پریشان دست از ساز کشید. برف روی سیمها نشسته بود، اما صدایی که از دل چوب برخاسته بود هنوز در هوای سرد میچرخید. صدایی که نه میخواست گذشته را زنده کند، نه میخواست با آن بجنگد.
صدایی که فقط آمده بود «ادامه» پیدا کند.
در دل زمستان دالاهو، پریشان فهمید که میراث مادر نه صندوقچه بود و نه عکس و نه حتی کلامی که سالها خاموش مانده بود.
میراث مادر، همین بود؛
لحظهای که دل آدم تصمیم میگیرد از نو آغاز کند.
و او، در زیر برف، با ساز در دست و یوسفی در کنارش، برای نخستینبار حس کرد این آغاز، نه ادامهٔ داستان دیگریست؛
آغازِ داستان خودش است.

پایان
📚یادداشت نویسنده
بانزرده روستایی در دامنههای دالاهو در استان کرمانشاه است؛ جایی که آیین یارسان (اهل حق) هنوز در حافظهٔ جمعی مردم زنده است. در این آیین، گردهمایی معنوی «جم» در مکانی به نام «جمخانه» برگزار میشود؛ حلقهای از یاران که با کلامهای آیینی و نوای تنبور به نیایش و همنفسی مینشینند. تنبور در این سنت تنها یک ساز نیست، بلکه زبانی برای ذکر و یادآوری پیوند انسان با حقیقت دانسته میشود.
یکی از باورهای عرفانی در سنت یارسان «دونادون» است؛ اندیشهای دربارهٔ تداوم و گردش روح در جامههای گوناگون زندگی. در این نگاه، هستی جریانی پیوسته است و انسان در مسیرهای مختلف تجربه و دگرگونی، به شناختی عمیقتر از خود و جهان نزدیک میشود.
داستان پیش رو اثری داستانی است و شخصیتها و رخدادهای آن ساختهٔ تخیل نویسندهاند، اما فضای فرهنگی و آیینی آن الهامگرفته از سنتها و زیست مردم این منطقه است.