ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریان«نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۱۰ دقیقه·۳ ساعت پیش

سایه‌روشن‌های نخلستان

سایهٔ نخل‌های کُتِج در تاریک‌روشنِ غروب، روی خاکِ تفتیده‌ی مکران کش می‌آمد. روی حصیری بافته از برگ گز نشسته بودم و به انگشتان استخوانیِ «پهلوان پیرداد» نگاه می‌کردم کهتمامی حقوق این اثر محفوظ و متعلق به پدیدآورنده است. بازنشر یا کپی‌برداری از آن بدون ذکر نام نویسنده، مجاز نیست و پیگرد قانونی دارد. مضرابِ بنجو را میان انگشتان پینه‌بسته‌اش جابه‌جا می‌کرد. بوی تندِ درمنه و دودِ هیزمِ کُور در هوا چرخ می‌خورد.

پیرمرد نگاهش را از ورای غبار عینک کهنه‌اش به دفترچهٔ یادداشتِ روی زانویم دوخت. تکانی به شالِ سپیدِ روی شانه‌اش داد، چای کم‌رنگش را هورت کشید و با لحنی که بوی بادهای تموز را می‌داد، گفت: «شما شهری‌ها با این کاغذ و قلم‌ها از سرِ تَفنن می‌آیید سراغ این ریگزارها، یا واقعاً خریدارِ اندوهِ مکرانید؟»

کمی روی حصیر جلوتر آمدم، عطر خاکِ گرم را نفس کشیدم و گفتم: «پهلوان، من همسفرِ کلماتم. نیامده‌ام برای تَفنن. آمده‌ام بپرسم چرا هنوز هم که هنوز است، این خاک بوی وفاداری می‌دهد؟ چرا هنوز صدای النگوهای هانی در باد می‌پیچد؟»

لبخندِ تلخی میان محاسنِ سپیدش گم شد. بنجو را روی سینه فشرد، گویی مزارِ کهنه‌ای را در آغوش گرفته باشد. زیر لب زمزمه کرد: «پس کلمه‌ها آواره‌ات کرده‌اند... بنویس دخترم. بنویس مرید قصه نیست؛ مرید، زخمِ عمیق و کهنه‌ی این خاک است.»

پیرمرد چشم‌هایش را بست، غبارِ سی سال آواز را از گلویش تکاند و با نوای سوزناکِ زهیروک، مرا با خود برد؛ برد به آن‌سوی ریگ‌های روان، به روزگاری که عشق، عیارِ مردان را در تاریکیِ دیوان‌خانه‌ها محک می‌زد...

هانی و مرید
هانی و مرید

بادِ سردِ دم صبح، عطر درمنه و خاکِ نم‌خورده را از دشت‌های وسیع مکران می‌آورد و بر سیمای مرید می‌کوفت. مرید، با آن بالاپوش سپید و بلند و دستاری که به استواری صخره‌های تفتان بر سر بسته بود، بر لبه‌ی تپه‌ی ماسه‌ای ایستاده بود. نگاهش در امتداد ریگ روان سر می‌خورد؛ جایی که سیاه‌چادرهای قبیله زیر سایه‌ی نخل‌ها کز کرده بودند. در دستانش، کمان معروفش بود؛ چوبی تیره و زمخت از جنس گز که تنِ سختش تنها با انگشتان ورزیده‌ی مرید مَحرَم بود. مرید، پهلوانِ شعر و تیر بود، اما روحش در چشمان زنی گره خورده بود که پشت حصیرهای بافته از برگ نخل روزگار می‌گذراند.

از روزگار خُردی، از همان دمی که به آیین ایلیاتی ناف‌برانِ هم شدند، سایه به سایه در سایه‌سار نخل‌ها بالیده بودند. مهرشان پنهانی نبود؛ شبیه آفتابِ صریحِ بلوچستان، روی تن دشت پهن شده بود. همگان چشم‌به‌راه سورِ این دو دلداده بودند؛ چشم‌به‌راه روزی که مرید، هانی را با آن چشمانِ وحشی و النگوهای نقره‌ای که با هر حرکتِ مچش صدایی شبیه به چشمه‌های ساروان می‌ساخت، به چادر خویش بیاورد. اما تقدیر، پشت تپه‌های ماسه‌ای کمین کرده بود.

یک شب، اجاقِ بزرگِ دیوان‌خانه‌ی «میرچاکر خان رند» روشن بود و شُعله‌های سرکش، سایه‌های پهلوانان را روی جدار چادر به رقص درمی‌آورد. سردارانِ بلوچ، با جلیقه‌های زردوزی و شمشیرهای غلاف‌نقره، گرداگرد آتش حلقه زده بودند و امیر چاکر، با چشمانی که چون عقابِ کوه‌های سلیمان می‌چرخید، بر پشتی‌های ابریشمی تکیه داشت. آن شب، شبِ سوگند بود؛ آیینی حیثیتی که مردان ایل، جان خود را در گِروی کلماتش می‌گذاشتند. یکی دست بر قبضه‌ی شمشیر نهاد و سوگند خورد که هرگز به پناهنده‌اش خیانت نکند. دیگری سوگند خورد که در جنگ پیش‌رو، پشت به دشمن نکند.

میرچاکر، که پیش از آن بارها قامت کشیده و راه‌رفتنِ باوقار هانی را کنار رودخانه دیده بود و آتشی در دلش زبانه می‌کشید، رندانه چشم به مرید دوخت. امیر جامِ سفالین را بالا برد و با لحنی که بوی تحدّی می‌داد، گفت: «پهلوانانِ مکران را چه شده؟ نکند تن‌آسانی، دستارِ سخاوت را از سرتان تکانده است؟»

غرور مرید، چون اسبی سرکش رم کرد. در حضور سرداران برخاست. دست بر قبضه‌ی شمشیر نهاد، صدایش در چادر طنین‌انداز شد و تقدیرِ خویش را رقم زد: «من، مرید فرزند مبارک، در حضور امیر و سرانِ رند سوگند یاد می‌کنم... که اگر کسی روز پنجشنبه، پس از بانگِ نمازِ پیشین، رو به من کند و حاجتی بخواهد، هرچه باشد به او ببخشم. وگرنه ننگِ این قبیله تا ابد بر کفنم ببارد.» سکوتِ سنگینی دیوان را فرا گرفت. میرچاکر خان، زهرخندی زد و زیر لب زمزمه کرد: «پنجشنبه... نماز پیشین.»


روز موعود، آسمانِ مکران غبارآلود و سرخ بود. مرید، تازه از نماز فارغ شده بود و اسبش را تیمار می‌کرد که هیاهویی در چادرها پیچید. سه فرستاده از سوی امیر چاکر پیش پای او عِنان بازداشتند. یکی از آن‌ها، با صورتی عرق‌کرده پیش آمد: «مرید! امیر تو را به سوگندت می‌خواند. آفتاب از نیمه‌ی آسمان گذشته است.» قشو از دست مرید افتاد. پنداشت اسب اصیلش را می‌خواهند یا شمشیر جوهردارش را. اما فرستاده سر بلند نکرد و گفت: «امیر، هانی را می‌خواهد... برای پرده‌سرای خویش.»

دنیا در چشمان مرید تیره شد؛ گویی غبارِ ریگزار را در گلوی او ریخته بودند. در میان هیاهوی شومِ قبیله، شتری با کجاوه‌ای پوشیده از پارچه‌های سرخ و زردوزی پیش آوردند؛ کجاوه‌ای که قرار بود هانی را به حجلهٔ غصب ببرد. هانی را سوار کردند. پردهٔ کجابه که کنار رفت، چشمانِ لبریز از اشکِ هانی در چشمان مرید گره خورد؛ نگاهی سرشار از دلخوری و غمی گنگ. با اولین قطره‌ای که غلتید، آن نشاطِ وحشیِ چشمانش برای همیشه مات شد؛ انگار روحِ هانی در مواجهه با این اجبار، سنگ شده و خود را در ژرفای سیاهیِ نگاهش پنهان کرده باشد. هنوز کجابه به پرده‌سرا نرسیده بود که دسته‌ای از گیسوانِ سیاهش، به ناگه سپید شد.

مرید که اشک هانی را دید دستش به سمت دسته‌ی خنجرش رفت و رگ‌های گردنش چون طناب‌های کشیده‌شده برجسته شدند، اما تصویر سوگندِ شب دیوان، چون دیواری پولادین راه‌ بر دستش بست. شکستن عهد در مذهبِ ایل، تف‌شدن بر نامِ پدر بود. او برای آنکه فریاد نکشد و دستش به خونِ فرستادگان امیر آلوده نشود، دندان بر زبانِ خویش فشرد؛ آن‌قدر سخت که خونِ سرخ از گوشهٔ لبش جاری شد و روی سپیدی دستارش چکید. مرید، با چشمانی عاشق و پشیمان، رفتنِ کجابه را در میان شیونِ باد تماشا کرد. تن به تقدیرِ تلخ داد، لباس‌های زردوزی‌اش را پاره کرد، کمانش را در گوشه‌ای از چادر رها ساخت و آواره‌ی ریگزارها شد.


هانی را به پرده‌سرای امیر بردند. روی فرش‌های گران‌بهای اهدایی پادشاهان هند، هانی با جامه‌ای سیاه و زبر نشسته بود. او نگریست، ضجه نزد و تمنا نکرد. در همان نخستین شبِ اسارت، رو به آسمانِ تیرهٔ مکران سوگند یاد کرد که تا روزی که نفس می‌کشد، این جامه‌ی مندرس و سوگوار را از تن به در نکند و تن به هیچ ابریشم و زری ندهد.

سکوتش، زرّین‌ترین تالارهای امیر را به زندانی تاریک بدل کرده بود. او جنگی خاموش را آغاز کرده بود؛ با هر نگاهِ سرد و بی‌روحش به دیوارها و با امتناعش از لمسِ ابریشم، صولت و بزرگی میرچاکر را در هم می‌شکست. هانی با روحِ غایبش فرمانروایی می‌کرد؛ او فهماند که تنش اسیر پرده‌سراست، اما جانش در کوه و بیابان آواره است. امیر، در برابر این حزنِ باشکوه و مقاومتِ پنهان، خود را کوچک یافت، حرمت نگه داشت و بستر خویش را جدا کرد.


در پی غباری که از رفتن هانی برپا شده بود، مرید در ریگزارها سرگردان شد. هر گامی که بر ریگ‌های داغ می‌نهاد، با خویش نجوا می‌کرد: «هانی، این ریگ‌های گداخته، تموزِ فراق توست. این بادهای تند، فریادهای نشنیده‌ی من است.» او با تشنه‌کامیِ بیابان خو گرفت تا آنکه پایش به کعبه رسید.

سی سال‌ سر بر خاکِ حجاز نهاد تا دست‌هایش از تمنای تملکِ زمین خالی شود. در خلوتِ طواف‌ها و ذکرهای شبانه، زنجیرهای تعلق یکی‌یکی گسستند؛ اندوهِ برخاسته از خاک، سبک شد و تصویر هانیِ زمینی، جایش را به نوری از حقیقتِ ازلی داد. مریدِ جوان و زیبارو، در این سلوکِ طولانی جامه عوض کرد؛ تنش سوخت، ریشش به سپیدی برف شد و حالا «شیخ مرید» بود؛ عارفی که جز پلاسِ پاره و کشکولی تهی، هیچ نداشت و دنیا در چشمش به قدرِ پرِ کاهی نمی‌ارزید.

روزی از روزها، پیرمردی ژنده‌پوش، غبارآلود و ناشناس با کشکول و عصا وارد دیوانِ میرچاکر خان شد. پهلوانانِ جوانِ قبیله، دورِ هم جمع شده بودند و در مهارِ کمانی کهنه و خاک‌گرفته درمانده بودند؛ کمانِ قدیمیِ مرید. هیچ‌کدام از جوانانِ تنومند نتوانسته بودند حتی زِهِ آن را یک انگشت جابه‌جا کنند. پیرمردِ غریب با قدم‌هایی لرزان جلو آمد. جوانان ایل او را ریشخند کردند: «پیرمرد! مردانِ جنگی زیر سنگینی این چوب خم شدند، تو با این تنِ نحیف چه می‌خواهی؟»

پیرمرد سخنی نگفت. دست‌های استخوانی و پینه‌بسته‌اش را جلو برد. کمان را گرفت و با یک حرکتِ نرم و چابک، چنان خم کرد که بانگِ زِهِ آن، مثل صدای رعد در کوهستان پیچید.

پشت پرده‌ی حصیریِ بخشِ زنان، زنی میان‌سال با گیسوان سپید و دستبندهای نقره که دیگر صدایی نداشتند، ایستاده بود. با شنیدن صدای بلند و رعدآسای کمان، بندِ دلِ هانی پاره شد. آن صدای آشنا را در تمام این سال‌های تنهایی، در گوشِ جانش نگاه داشته بود. هانی، بی‌اعتنا به رسم و رسوم، پرده را کنار زد و به میانِ میدان دوید. چشمانش در چشمانِ پیرمرد گره خورد. پیرمرد را شناخت؛ مریدش بود، اما نه در کالبد خاک. هانی فریاد زد: «مرید... مریدِ من!» و اشک، راهِ سرمه‌ی کهنه‌اش را شست.

میرچاکر خان، با دیدن کمانِ کشیده‌شده و چهره‌ی شیخ، سرش را با شرمساری پایین انداخت. او ایستاد و رو به مرید گفت: «پهلوانِ من... خاک بر سرِ امارتی که عشقِ شما را گرفت. هانی مالِ توست. او را بردار و برو.» هانی، با دستانی لرزان، گوشه‌ی پلاسِ مرید را گرفت. آماده بود تا دوباره هانیِ او شود. اما مرید، آرام دستِ هانی را از روی لباسش برداشت. نگاهِ مرید دیگر از جنس خاک نبود؛ چشمانش مثل آسمانِ کویر، عمیق و بی‌انتها شده بود. مرید، با صدایی خسته اما آرام که شبیه وزش باد در نخلستان بود، گفت: «هانی... آن مریدِ تیرانداز، سال‌ها پیش در بیابان مرد. این که می‌بینی، جز سایه‌ای از او نیست. من در این سی سال، تو را در خدای خود یافتم و خدا را در تو.»

میرچاکر خان گویی با این کلمات، تازیانه‌ای سنگین بر روحش فرود آمده باشد، لرزید. دستِ تکیه‌داده‌اش بر خنجرِ مرصع شل شد؛ نگاهش میان جامه‌ی مندرس مرید و گیسوان سپیدِ هانی چرخید و تاج و امارتش را در برابر این بی‌پایانیِ عشق، از پرِ کاهی سبک‌تر یافت. امیرِ رند، بی‌هیچ کلامی، آرام بر زانو نشست و بهتِ این وداع، بر دیوان‌خانه‌اش سایه انداخت.

مرید برگشت و به سمت افق، جایی که دشتِ وسیع مکران به آسمان وصل می‌شد، قدم برداشت. هانی، گیسوان سپیدش را در بادِ سرخ رها کرد و گام در ردِ پای او گذاشت.

صدای ساز پهلوان پیرداد فرو نشست. آخرین زنگِ سیمِ بنجو در سکوت شبِ نخلستان گم شد. پیرمرد چایِ سرد شده‌اش را سر کشید، با دستارِ سپیدش عرقِ پیشانی را پاک کرد و به دفترچهٔ من خیره شد؛ به دست‌هایی که چند دقیقه‌ای بود از نوشتن بازمانده بودند. با صدایی خش‌دار پرسید: «کلمه‌هایت توانستند بارِ این درد را بکشند؟»

بغضِ گلویم را قورت دادم، خودکار را روی دفترچه فشردم و با صدایی که کمی می‌لرزید، پرسیدم: «پهلوان... بعدش چی شد؟ کجا رفتن؟ آخرِ این همه سال آوارگی، خاک مکران چطور اونا رو پذیرفت؟»

پیرداد نگاهش را از من گرفت و به تاریکیِ بی‌انتهای دشت دوخت؛ جایی که نخل‌ها زیر نور ماه مثل سایه‌هایی ایستاده به نظر می‌رسیدند. دستِ لرزانش را روی تنِ چوبیِ بنجو کشید و آرام گفت:

«بعدش رو هیچ‌کس به چشم ندید دخترم... یکی می‌گه رفتن مکه و همون‌جا خاک شدن، یکی می‌گه دلِ زمین باز شد و بلعیدشون. اما پهلوانای پیش از من، اونا که آواز رو از باد یاد گرفته بودن، می‌گفتن مرید و هانی هیچ‌جا نرفتن. می‌گفتن اونا توی همین غبارِ مکران قدم برداشتن و سبک شدن؛ اون‌قدر سبک که دیگه پایی نداشتن تا ردی روی ماسه‌ها بذارن. حقیقتش رو جز خدا و این ریگزارِ صبور، هیچ‌کس نمی‌دونه... اونا توی همین خاک جاودانه شدن.»

بلند شدم. بادِ مکران تکانی به حصیرها داد و در هیاهوی تندِ شبانه، دستم را روی گوشم گذاشتم. پنداشتم در وزش آن بادِ تموز و میان کلماتِ پیرداد، صدای مبهمِ النگوهای نقره‌ای زنی را می‌شنوم که پا به پای سایه‌ای سپید، روی ریگ‌های روان قدم برمی‌داشت؛ گویی حق با پهلوان بود؛ آن‌ها در ریگزار گم نشده بودند، بلکه ریگزارِ تشنه، آرام‌آرام خودِ مرید و هانی شده بود.

پایان

تمامی حقوق این اثر محفوظ و متعلق به پدیدآورنده است. بازنشر یا کپی‌برداری از آن بدون ذکر نام نویسنده، مجاز نیست و پیگرد قانونی دارد.

نویسندگیداستانویرگولعاشقانهحماسه
۲
۰
سارا حیدریان
سارا حیدریان
«نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید