
در میان هقهقِ ناگزیر سکوت،
ما حتی بلد نبودیم
گریهمان را به شانهای بسپاریم،
شانهای که امن باشد،
و ما در آن ذوب شویم، مثل برفی دیررس.
غمهامان را قورت دادیم،
نه به قدر جرعهای آب،
که چون زهری تلخ،
و هرچه درونمان مُرد،
با شکوفههای دروغینِ لبخند پوشاندیم.
لبخندی که سنگینترین کفنِ جان بود.
از ترسِ شکستنِ دلِ مادر،
دلی که خود ترکهای کهکشانی داشت،
از ترسِ سنگین شدنِ شانههایش،
و باد،
و باران،
و پناهِ بیپناهیِ ما…
زخم را در گورِ سینه دفن کردیم
و روی گورِ خودمان
گل کاشتیم.
گلهایی که بوی عزا میدادند.
گلهایی که هر صبح
با شبنمِ چشمهایی که نباریده بودند
آبیاری میشدند.
حالا اگر روزی خدا را ببینم،
نه با خشم، که با لهجهی یک سکوتِ مرطوب،
فکر کنم فقط یک سؤال داشته باشم،
تنها یک پرسش،
که تمام هستیام را به نخی ظریف آویخته:
کدامین دردِ من،
برای تو تماشا داشت، ای تماشاگرِ خاموش؟
کدام شبِ بیخوابیام،
آنقدر در چشمهایت زیبا نشست
که ادامهاش دادی؟
کدام گریهی بیصدایم
چنان سازِ غمگینی نواخت
که خواستی ناتمام بماند؟
کدام زخمِ بازِ دلم،
آن چنان گل سرخی از رنج شد
که تو را به لبخند آورد
و گفتی: باز هم... باز هم...
ما که هیچ نگفتیم؛
ما که غم را قورت دادیم
تا مبادا زمین از اشکهای ما گل آلود شود.
درد را در پستوی تن پنهان کردیم،
روی خستگیِ بیپناهمان گل کاشتیم،
و با دلهای نیمهمردهای
که هر تپششان نوحه بود،
باز هم ایستادیم.
چون صخرهای در برابر فرسایشِ بیامانِ تقدیر.
اما هر بار که از اعماق جان گفتیم: بسه...
دیگر بس است این شرنگی که به نام زندگی مینوشیمش...
باز هم سهمِ دیگری از غصه،
سهمی سنگینتر از پیش،
روی قلبِ ترکخوردهمان گذاشتی.
انگار خاکسترِ ما
هنوز بوی دود میداد و تو
باز آتش تازه میخواستی.
اگر روزی خدا را ببینم،
نه برای گله،
نه برای جنگ،
فقط یک "چرا" دارم،
چرایی به وسعت تمامِ این سکوتِ کبود:
چرا آنقدر مرا ساختی،
از جنسِ این همه رنج،
این همه شکستِ بیفریاد،
که حالا
از پسِ خودم هم برنمیآیم؟
چرا آنقدر محکمم کردی
که در آغوش خودم جا نمیشوم؟
پایان