انتظار واسه کسی که دوسش داری خیلی شیرینه
خیلی قشنگه
دلنشینه
منتظری بیاد سمتت
منتظری حرکتی بزنه
ولی تا یه حدی این انتظار میتونه قابل تحمل باشه از یجا به بعد باعث میشه خفه شی
باعث میشه خودت و گم کنی
چون هی امید داری یه حرکتی بزنه هی انتظار داری ولی از یجا به بعد دیگه نداری
دیگه از یجا به بعد سرد میشی دیگه بخوای هم نمیتونی انتظار داشته باشی
میدونی چیه!
اگه اون تایمی که انتظار داری برگرده یا بیاد سمتت میشی خوشبخترین ادم اما اگه نیاد
دیگه نمیتونی اونجوری که میخوای به طرف نگاه کنی
حتی اگه صد نفر هم بیان بگن خیلیی دوست داره
دیگه نمیتونی دلت و باهاش صاف کنی و مثل قبل انتظار بکشی
انتظار کشیدن و بخوام با یه مثال امروزی بگم واست فرض کن منتظر قطار یا مترویی دیدی وقتی میخوای بری جایی که خیلیی هیجانش و داری و بیصبرانه منتظری برسی ٫ دیدی اصلا زمان و حس نمیکنی چون میدونی وقتی برسی قراره خیلی خوش بگذره بهت
اما وقتی داری از سر کار برمیگردی یا میدونی اگه اون قطار یا مترو یا حتی ماشین برسه هیچی درانتظارت نیست و بعضی وقتا خسته تر از خسته برمیگردی که فقط دراز بکشی و تو خلوت خودت باشی
انتظار کشیدن واسه یه شخص هم دقیقا همینه اگه تو بدونی انتظارت تهش شیرینه اصلا متوجه گذر زمان نمیشی اما همینکه میدونی تهش پوچیه هرروزت میشه یکسال اونموقعس که تهش متوجه این جمله میشی
[ما هیچ تر از هیچ پی هیچ دوییدیم]