
هر صبح، قبل از آنکه از خانه بیرون برود، جلوی آینه میایستاد و خودش را کم میکرد.
اول موهایش را مرتب میکرد؛ نه برای زیبایی، برای اینکه چیزی از زیر روسری بیرون نماند.
بعد یقهاش را نگاه میکرد، آستینش را پایینتر میکشید، مانتویش را جلوتر میآورد، کیفش را طوری روی شانه میانداخت که بخشی از بدنش را پنهان کند.
آینه هیچوقت به او نمیگفت زیباست.
آینه هر صبح فقط تبدیل میشد به فهرستی از هشدارها:
این کمی کوتاه است.
این کمی روشن است.
این کمی جلب توجه میکند.
این را عوض کن.
این را بپوشان.
اینطور نایست.
اینطور راه نرو.
سالها بود که بیرون رفتن برایش شبیه آماده شدن برای عبور از میدان مین بود؛
میدانی که مینهایش چشم بودند.
در خانه، مادرش گاهی آرام میگفت:
ـ دخترم، حواست باشد. درست بپوش که جلب توجه نکنی، نگاهت نکنند، دنبالت راه نیفتند.
در مدرسه یاد گرفت بلند نخندد.
وقتی یکبار در حیاط با دوستش خندیده بود، معاون صدایش زد و گفت:
ـ دختر باید متین باشد.
از آن روز، خندهاش را کوچک کرد.
اول صدایش را.
بعد دهانش را.
بعد شادیاش را.
در خیابان یاد گرفت تند راه نرود، چون میگفتند عجلهاش جلب توجه میکند.
آرام هم راه نرود، چون میگفتند عشوه دارد.
سرش را بالا نگیرد، چون میگفتند مغرور است.
سرش را پایین نیندازد، چون میگفتند مظلومنمایی میکند.
کمکم فهمید مسئله، راه رفتن نیست.
اما هنوز جرئت نداشت این را با خودش بلند بگوید.
در دانشگاه، یک روز مانتوی تیرهای پوشید؛ بلند، ساده، بیطرح.
با خودش گفت:
«امروز دیگر کسی چیزی نمیگوید.»
اما همان روز، در راهروی دانشکده، مردی از کنارش رد شد، نگاهی خیره به او انداخت و زیر لب گفت:
ـ بعضیا، معلومه برای دیده شدن اومدن.
آن جمله، مثل سنجاقی نامرئی، پشت گردنش نشست.
شب که برگشت، مانتو را از تن درآورد و روی تخت انداخت.
به پارچهی تیره نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ پس مشکل کجاست؟
هیچکس جواب نداد.
سالها گذشت و او حرفهای شد در پنهان کردن خودش.
یاد گرفت در تاکسی، خودش را تا حد ممکن جمع کند؛ شانههایش را به شیشه بچسباند، زانوهایش را نزدیک هم نگه دارد، نفسش را کوتاه کند.
یاد گرفت اگر کسی بیش از حد نگاهش کرد، خودش را مقصر بداند:
شاید رنگ لباسم مناسب نبود.
شاید زیادی خندیدم.
شاید نباید تنها میآمدم.
شاید مقصر منم.
این «شایدها» مثل سنگریزه توی کفشش بودند.
هر روز با آنها راه میرفت.
هر روز زخمیتر میشد.
اما به کسی نمیگفت درد دارد، چون به او یاد داده بودند دختر خوب، دردش را هم مؤدبانه تحمل میکند.
یک عصر پاییزی، باران گرفته بود.
او از محل کارش بیرون آمد، خسته و بیحوصله.
مانتویش خیس شده بود، روسریاش به پیشانیاش چسبیده بود، کیف سنگینی روی شانه داشت و فقط میخواست زودتر به خانه برسد.
در ایستگاه اتوبوس، دختربچهای کنار مادرش ایستاده بود.
حدود هفت ساله.
با کفشهای قرمز و موهایی که از زیر کلاهش بیرون زده بود.
دخترک به او نگاه کرد و لبخند زد.
نه آن نگاههایی که اندازه میگیرند، نه آن نگاههایی که میدرند، نه آن نگاههایی که قضاوت میکنند.
فقط نگاه کرد.
ساده.
مثل دیدن یک آدم.
بعد آرام گفت:
ـ خانم، لباستون خیس شده. سردتون نیست؟
همین.
یک جملهی کوچک.
اما چیزی درون او شکست.
نه از غم.
از فهمیدن.
برای اولین بار بعد از سالها، کسی او را نه به عنوان خطر دیده بود، نه وسوسه، نه خطا، نه چیزی که باید اصلاح شود.
فقط دیده بود خیس شده.
فقط دیده بود شاید سردش باشد.
اتوبوس که آمد، او سوار نشد.
زیر باران ایستاد و به دستهای خودش نگاه کرد؛ دستهایی که سالها بیوقفه لباس صاف کرده بودند، یقه بالا کشیده بودند، آستین پایین داده بودند، کیف را سپر کرده بودند، بدن را کوچک کرده بودند.
ناگهان فهمید چقدر خسته است.
نه از راه رفتن.
از توضیح دادنِ بیصدا.
از دفاع کردن در دادگاهی که هیچوقت تشکیل نشده بود.
از مجرم بودن، پیش از آنکه کاری کرده باشد.
آن شب، وقتی به خانه رسید، دوباره جلوی آینه ایستاد.
مثل هر شب.
اما این بار، آینه شبیه بازجو نبود.
شبیه شاهد بود.
به خودش نگاه کرد؛
به صورت خستهاش،
به شانههایی که انگار سالها بار کشیده بودند،
به چشمهایی که خیلی زود بزرگ شده بودند.
آرام گفت:
ـ من تمام این سالها چی رو حمل میکردم؟
جواب، آهسته از جایی درونش بالا آمد:
«اشتباه دیگران را.»
نفسش بند آمد.
تمام عمر فکر کرده بود باید خودش را درست کند تا دنیا آرام بماند.
باید کمتر بخندد، کمتر حرف بزند، کمتر دیده شود، کمتر باشد.
فکر کرده بود اگر دقیقتر لباس بپوشد، اگر محتاطتر راه برود، اگر صدایش را پایینتر بیاورد، شاید بالاخره بیخطر شود.
اما حالا میفهمید برای بعضی نگاهها، هیچ زنی بیخطر نیست؛
چون مشکل، زن نیست.
مشکل، ذهنی است که از حضورِ یک انسان، تهدید میسازد؛
از بودنش، گناه؛
از بدنش، جرم؛
و از ناتوانیِ خودش در مهار نگاهش، قانونی برای دیگری.
او آن شب گریه کرد.
نه آرام و مرتب.
نه مثل دختر خوبی که حتی اشکهایش هم باید مؤدب باشند.
گریه کرد برای همهی صبحهایی که خودش را کم کرده بود.
برای همهی خندههایی که نیمهکاره بلعیده بود.
برای همهی قدمهایی که اندازه گرفته بود.
برای تمام دفعاتی که بهجای پرسیدن
«چرا نگاه تو بیمار است؟»
از خودش پرسیده بود:
«من چه اشتباهی کردم؟»
بعد صورتش را شست.
روسری خیسش را باز کرد.
لباسهایش را روی صندلی گذاشت.
فردا صبح، باز هم باید از خانه بیرون میرفت.
باز هم شهر همان شهر بود.
باز هم چشمهایی بودند که بلد نبودند انسان ببینند.
اما یک چیز عوض شده بود.
دیگر قرار نبود هر نگاه آلودهای را به نام تقصیر خودش امضا کند.
جلوی آینه ایستاد.
آستینش را صاف کرد، نه از ترس؛ از عادت.
بعد مکث کرد.
به خودش لبخند زد.
نه بلند.
نه نمایشی.
فقط به اندازهی زنی که تازه فهمیده بود لازم نیست برای آرامشِ نگاههای بیمار، خودش را قربانی کند.
کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت.
در راه، باد گوشهی روسریاش را تکان داد.
دستش بالا رفت که سریع درستش کند.
اما وسط حرکت ایستاد.
برای چند ثانیه، فقط نفس کشید.
و با خودش گفت:
**«من مسئول انسان بودنِ خودم هستم؛
نه مسئول تربیتنشدنِ نگاهِ دیگران.»**
اینستاگرام @saye.writes
وات پد saye7451
--