
اولین چیزی که دید، صورتش بود.
نه خودش.
صورتش.
زیر نور سفید دستشویی ایستاده بود؛ آن نورِ بیرحمی که هیچچیز را پنهان نمیکرد. نه قرمزی کنار گونهاش را، نه برجستگی تازهای را که دیشب نبود، نه ردِ ناخنی را که از سرِ کلافگی روی پوستش مانده بود.
موهایش را پشت گوش زد.
کمی نزدیکتر شد.
با نوک انگشت، آرام یکی از جوشها را لمس کرد. بعد یکی دیگر. بعد همان یکی که کنار چانهاش درد میکرد.
دستش را عقب کشید.
روی لبهی روشویی، کرمی کوچک کنار شوینده و تونر و پدهای نخی افتاده بود. دکتر گفته بود شبها بزند. گفته بود زمان میخواهد.
زمان.
انگار همه همین را میگفتند.
کرم را برداشت.
درش را باز کرد.
چند لحظه نگاهش کرد.
بعد بیصدا بست و سر جایش گذاشت.
نه از روی بیحوصلگی.
از خستگی.
گوشیاش لرزید.
«امشب میای؟ بچهها هم هستن.»
پیام نیلوفر بود.
نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
نوشت:
«فکر نکنم.»
پاک کرد.
نوشت:
«حالم خوب نیست.»
باز پاک کرد.
آخر سر فقط فرستاد:
«نه عزیزم، کار دارم.»
بعد گوشی را برگرداند.
چند دقیقه بعد، دوربین گوشی را باز کرد.
موهایش را جلو آورد.
دوباره کنار زد.
لبخند زد.
لبخندش مصنوعی بود.
دوربین را بست.
عکس نگرفت.
در آینه، هنوز همان دختر ایستاده بود.
اما انگار هر روز، کمتر خودش را میشناخت.
.........
هشت سالش بود.
نقاشی را با دو دست گرفته بود. خانهای با سقف قرمز کشیده بود، خورشیدی بزرگ و درختی که از خانه بلندتر بود.
دوید سمت مادربزرگ.
«مامانبزرگ، مامانبزرگ ببین...»
مادربزرگ نگاه کوتاهی انداخت و گفت:
«تو هیچ کاری رو درست بلد نیستی.»
همین.
نه داد زد.
نه اخم کرد.
فقط گفت و رد شد.
دخترک چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد کاغذ را تا کرد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
آنقدر که دیگر خانه، خانه نبود.
......
در مدرسه ، یک روز وسط حیاط، با دوستش بحثش شد.
چیز مهمی نبود.
یا شاید برای بقیه مهم نبود.
دوستش خندید و گفت:
«تو زیادی حساسی.»
همهچیز همانجا تمام شد.
اما او از آن روز، قبل از ناراحت شدن، خودش را بررسی میکرد.
حق دارم؟
زیادی نیست؟
بزرگش نکردهام؟
شاید مشکل از من است.
کمکم دیگر لازم نبود کسی چیزی بگوید.
آن صدا، خانهاش را در ذهن او پیدا کرده بود.
در خانه، حواسش به حال همه بود.
چای مادر.
داروی پدر.
تولد دوستش.
پیام بیجوابماندهی کسی.
اما وقتی خودش از درون میلرزید، فقط میگفت:
«چیزی نیست.»
وقتی کسی دوستش داشت، باورش نمیکرد.
وقتی موفق میشد، کوچکَش میکرد.
اما وقتی اشتباه میکرد، همان اشتباه کوچک را ساعتها در ذهنش میچرخاند.
وقتی خسته بود، به خودش حق استراحت نمیداد.
و وقتی به آینه نگاه میکرد، اول دنبال عیب میگشت، بعد خودش.
شبها دیر میخوابید؛ نه چون کاری داشت، چون سکوت، صداها را بلندتر میکرد.
من همانجا بودم.
در فکی که بیاختیار به هم فشار میآمد.
در شانههایی که همیشه کمی بالاتر از جایشان ایستاده بودند.
در نفسی که هیچوقت تا آخر بیرون نمیرفت.
من بدن او بودم.
سالها بود با او حرف میزدم.
اول آرام.
با خستگی.
با بیخوابی.
با دلشورههایی که وسط یک روز معمولی پیدایشان میشد.
بعد بلندتر.
با ریزش مو.
با معدهای که بیدلیل گره میخورد.
با پوستی که هر بار چیزی را به زبان نمیآورد، به جایش شعلهور میشد.
میدانست نفسش را نگه میدارد، حتی وقتی چیزی برای ترسیدن نیست.
میدانست بارها همان «چیزی نیست» را در گلو نگه میدارد.
همانجا میماند.
سفت میشود.
سنگین میشود.
و بعد، یک روز، راهش را روی صورتی باز میکند که هر صبح با اضطراب به آن خیره میشود.
اولین جوش، کنار شقیقهاش بود.
بعد یکی روی چانه.
بعد گونه.
بعد پیشانی.
گفت:
«حتماً از استرسه.»
بعدتر گفت:
«هورمونیه. از استرسه...»
او درمان را شروع کرد.
دکتر رفت.
دارو خورد.
کرم زد.
روبالشیاش را عوض کرد.
غذایش را عوض کرد.
صبر کرد.
بعضی روزها بهتر شد.
بعضی روزها نه.
و هر بار که جوش تازهای روی صورتش مینشست، انگار همان صدای قدیمی دوباره آرام در گوشش میگفت:
«دیدی... هنوز کافی نیستی.»
یک شب، قبل از خواب، چراغ اتاق را خاموش کرده بود، اما نخوابیده بود.
گوشی را برداشت و در تاریکی نوشت:
«چرا هر کاری میکنم خوب نمیشم؟»
مدت زیادی به جمله نگاه کرد.
بعد ادامه داد:
«چرا من هیچوقت کافی نیستم؟»
انگشتش روی صفحه ماند.
جمله را پاک نکرد.
فقط گوشی را روی سینهاش گذاشت و چشمهایش را بست.
من زیر همان گوشی، تندتر میزدم.
سالها بود این جمله را در سکوتش میشنیدم.
آن شب، برای اولین بار، خودش هم آن را تا آخر دید.
صبح روز بعد، دوباره جلوی آینه ایستاد.
نور همان نور بود.
آینه همان آینه.
جوشها هم هنوز بودند.
یکی روی گونهاش درد میکرد.
یکی روی پیشانیاش تازهتر بود.
رد چندتای قدیمی هم مانده بود.
دستش را سمت صورتش برد.
خواست فشارشان بدهد.
مکث کرد.
چند ثانیه.
بعد آرام دستش را پایین آورد.
شیر آب را باز کرد.
آب سرد بود.
کمی در دستهایش نگهش داشت.
صورتش را شست؛ نه تند، نه با عصبانیت، نه آنطور که بخواهد چیزی را از خودش پاک کند.
حوله را برداشت و آرام روی پوستش گذاشت.
در آینه هنوز دنبال عیبها میگشت. عادتش بود.
اما این بار، نگاهش روی چشمهایش ماند.
دختری را دید که سالها تلاش کرده بود
بیاشتباه باشد.
بیدردسر باشد.
آنقدر خوب باشد...
که هیچکس نرود.
لبهایش کمی لرزید.
نه گریه کرد.
نه چیزی گفت.
فقط وقتی صدای قدیمی در ذهنش بالا آمد و گفت:
«کافی نیستی»،
این بار، بین جمله و باور کردنش، یک فاصلهی کوچک افتاد.
کرم را برداشت.
این بار درش را باز کرد.
کمی از آن را روی انگشتش گذاشت.
آرام روی صورتش زد.
نه با عجله.
نه با خشمی که هر شب روی پوستش میریخت.
فقط آرام.
دستش چند لحظه روی گونهاش ماند.
انگار هنوز نمیدانست باید با این صورت آشتی کند یا نه.
اما دیگر مطمئن نبود دشمنش همان کسی باشد که هر روز در آینه میدید.
چراغ دستشویی را خاموش کرد.
آینه در تاریکی ناپدید شد.
جوشها هنوز بودند.
اما دیگر، تمام چیزی نبودند که او در آینه میدید.
اینستا گرام @saye.writes
وات پد saye7451