
🌼 تکههای پراکنده از زندگی
بعضی داستانها در یک روز نوشته میشوند؛
اما بعضی، مدتها در دلِ آدم زندگی میکنند،
تا بالاخره راهشان را به کاغذ پیدا کنند.
شاید این هم یکی از همانها باشد...
— سایه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
دستِ پُر
بهمن گفت:
«باز هم میوه؟»
پرهام سرش را از روی جعبهی نارنگیها بلند کرد. یکی را برداشت، آرام میان انگشتهایش چرخاند، پوستش را بو کرد و گذاشت توی کیسه. بعد دو موز جدا کرد؛ نه آنقدر رسیده که لک برداشته باشند، نه آنقدر سبز که دندان را کُند کنند.
بهمن کنارش ایستاده بود و با همان لبخند نیمهمسخره، نیمهمهربان نگاهش میکرد.
گفت:
«پرهام، جدی میپرسم؛ شما توی خانه چند نفرید؟ از وقتی زن گرفتی، هر روز همینجا پیدات میشود. یک روز سیب، یک روز کیک، یک روز بیسکویت، یک روز موز. آدم خیال میکند یک لشکر نشستهاند چشمبهراهت.»
پرهام خندید.
«شاید هم نشستهاند.»
بهمن گفت:
«نه، جان من. ده سال است شریکیم. یک بار نشد کار که تمام شد بگویی بیا برویم یک چای بخوریم. تا ساعت میرسد به غروب، انگار یکی از پشت هلت میدهد. مستقیم خانه. بیمعطلی.»
پرهام کیسهی نارنگی را گذاشت روی ترازو.
صدای خشخش پلاستیک، میان بوی سیب و خاکِ جعبههای چوبی پیچید.
بهمن گفت:
«واقعاً اینقدر دلت میخواهد بروی خانه؟»
پرهام دست کرد توی جیبش دنبال پول. خواست مثل همیشه با شوخی جواب بدهد. گفت:
«سر کار کم تحملت میکنم؟ بعد از کار هم بیایم قیافهی تو را ببینم؟»
بهمن خندید.
« واقعا زنذلیلی.»
پرهام پول را داد، کیسهها را برداشت و دم در مکث کوتاهی کرد. انگار جملهای از جایی دور به زبانش رسیده باشد، آرام گفت:
«بهترین آدمهای زندگیام آنجایند.»
بهمن چیزی گفت؛ شاید خندید، شاید باز متلکی انداخت. اما پرهام دیگر نشنید. از مغازه بیرون زده بود و خیابان عصر، با هوای نیمهتاریکش، روبهرویش پهن شده بود.
چراغها یکییکی روشن میشدند.
بعضی سفید بودند؛ بیحوصله، سرد، شبیه راهروهای بیمارستان.
بعضی زرد بودند؛ نرم و آهسته، مثل دستی که بیصدا روی شانهی آدم بنشیند.
پرهام همیشه نورهای زرد را زودتر میدید.
از خیلی سال پیش.
از عصری که هنوز ده سالش تمام نشده بود و نام خیابانها را درست بلد نبود، اما میدانست بعضی پنجرهها از پشت شیشه، بیشتر شبیه خانهاند.
آن روز هم عصر بود.
حیاط ساختمان شلوغ بود. توپ میان پای بچهها میچرخید، خاک نرم از زمین بلند میشد و صدای خنده و فریاد، به دیوارهای بلند میخورد و برمیگشت. پرهام دوید تا توپ را بگیرد. بچهی آرامی بود، اما وقت بازی انگار چیزی در پاهای باریکش روشن میشد. میدوید، میخندید، زمین میخورد و دوباره بلند میشد.
این بار اما پایش به لبهی شکستهی موزاییک گیر کرد.
افتاد.
چند ثانیه همهچیز دور شد؛ صداها، بچهها، آسمان. بعد درد آمد. داغ و روشن. زانویش را که نگاه کرد، خون از زیر پوست خراشیده بیرون زده بود و آرام پایین میرفت.
یکی از بچهها داد زد:
«خانم! پرهام افتاد!»
خانم فرهمند آمد. زنی میانسال بود با روسری همیشه مرتب و صدایی که حتی وقتی آرام حرف میزد، چیزی در آدم را صاف مینشاند. بوی گلاب کمرنگی میداد؛ بوی صابون و کاغذهای اداری.
نگاهی به زانو انداخت و اخم کرد.
«باید ببریمت درمانگاه.»
پرهام لبش را گزید.
گریه نکرد.
یا اگر چیزی شبیه گریه در گلویش آمد، همانجا نگهش داشت. بچههای خوب دردسر درست نمیکردند. بچههای خوب بلند گریه نمیکردند. بچههای خوب کاری میکردند که بزرگترها کمتر از آنها خسته شوند.
درمانگاه بوی الکل میداد. بوی بتادین، پنبه، صندلیهای پلاستیکی و انتظار. زخم را شستند. پرهام فقط یک بار صدایش لرزید. خانم فرهمند کنارش ایستاده بود و مچ دستش را گرفته بود؛ نه مثل کسی که میترسد از دستش بدهد، مثل کسی که باید سالم برش گرداند.
همانوقت موبایل خانم فرهمند زنگ خورد.
اول آهسته حرف زد. بعد اخمش عمیقتر شد.
«الان؟... نمیتوانم... بچه همراهم است... باشد، باشد. برمیدارم و زود میآیم.»
گوشی را قطع کرد و به پرهام نگاه کرد.
«باید یک سر برویم خانهی من. کاری پیش آمده. بعد برمیگردیم. میتوانی بیایی؟»
پرهام سر تکان داد.
در ماشین چیزی نپرسید. بیرون را نگاه میکرد؛ مغازهها، تیرهای چراغبرق، پنجرههایی که یکییکی روشن میشدند. نمیدانست قرار است چند دقیقهی بعد، تصویری ببیند که سالها در او بماند و آرامآرام شکل زندگیاش را عوض کند.
خانهی خانم فرهمند در کوچهای باریک بود. ساختمانی قدیمی با نردههای سبز و پلههایی که وسطشان کمی فرورفته بود. خانم فرهمند در را باز کرد و گفت:
«بیا بالا. طول نمیکشد.»
پرهام پشت سرش رفت.
با هر پله، دلش تندتر میزد.
خانه را دیده بود؛ از بیرون، از پشت پنجرهی ماشینها، از توی فیلمها، از لای قصههایی که برای بچهها میخواندند. اما هیچوقت اینطور ناگهانی، بیدعوت و واقعی، وارد خانهی کسی نشده بود.
در که باز شد، اول بو آمد.
بوی پیازداغ.
بوی چای دمکشیده.
بوی برنجی که از جایی در آشپزخانه آرام نفس میکشید.
بوی لباس بچه، فرش، صابون، هوای گرم مانده در اتاق.
بوی زندگی.
بعد نور را دید.
نور زردِ لوستر کوچک، روی دیوارهای پذیرایی پخش شده بود؛ رنگی شبیه عسل، شبیه پوست نان، شبیه عصرهای تابستانی که آدم دلش نمیخواهد تمام شوند. کنار در، کفشها نامرتب افتاده بودند. یک کیف مدرسه روی زمین بود. روی دستهی صندلی، ژاکت کوچکی آویزان مانده بود. لیوانی نیمهپر از چای کنار بشقابی با خردههای کیک جا مانده بود.
همهچیز کمی بههمریخته بود.
اما آن بههمریختگی، وحشت نداشت.
انگار خانه با همین بینظمی نفس میکشید.
پرهام هنوز دم در ایستاده بود که پسربچهای از اتاق بیرون دوید. هفت ساله میزد. موهایش سیخ شده بود و جورابهایش لنگهبهلنگه بودند.
گفت:
«مامان! کیک من کو؟ گفتی وقتی میآیی میخری!»
پرهام بیاختیار به خانم فرهمند نگاه کرد.
همان زنِ مرتب، همان صدای جدی، همان نگاه نافذ، حالا خندید. دست برد توی موهای پسر و گفت:
«اول سلام کن، بعد طلبکاری، آقای طلبکار.»
پسر غر زد و خودش را به او چسباند.
دختری بزرگتر از آشپزخانه سرک کشید. حولهای روی شانهاش بود.
«مامان، بابا زنگ زد گفت دارد میآید.»
خانم فرهمند گفت:
«باشد. تو هم لطفاً آن ظرفها را جابهجا کن.»
دختر گفت:
«الان؟»
«بله، الان.»
دختر چشمهایش را چرخاند، پایش را به زمین کوبید و چیزی زیر لب گفت و برگشت.
پرهام نگاه میکرد.
این بچهها از مادرشان نمیترسیدند. نه آنطوری که او از بزرگترها حساب میبرد. در صدایشان چیزی بود که نمیشناخت؛ یک اطمینانِ بیریشه در کلمه. انگار مطمئن بودند حتی اگر غر بزنند، حتی اگر چشم بچرخانند، حتی اگر چیزی بخواهند، جایشان از هیچکجای این خانه کم نمیشود.
خانم فرهمند گفت:
«پرهام جان، بیا بشین. زانوت درد نمیکند؟»
پرهام آرام نشست روی لبهی مبل. آنقدر آرام که انگار مبل چیزی زنده است و ممکن است از وزن او برنجد. دستش را گذاشت روی پانسمان. درد هنوز بود، اما چیز دیگری در سینهاش تکان میخورد؛ چیزی بینام و بزرگتر از درد.
چشمش روی نور زرد مانده بود.
فقط نگاه کرد.
همان وقت صدای کلید آمد.
همهچیز در خانه برای لحظهای تغییر کرد. پسر دوید سمت در. دختر از آشپزخانه بیرون آمد. خانم فرهمند بیاختیار گفت:
«آمد.»
مردی وارد شد؛ خسته، با لباس کار و موهایی که کمی به پیشانیاش چسبیده بود. در یک دستش نان بود، در دست دیگرش دو کیسهی پلاستیکی. ته یکی سیبها پیدا بودند. در دیگری موز و بیسکویت و بستهای پفک.
پسر فریاد زد:
«بابا! چی گرفتی؟»
مرد خندید.
«سلام هم نداریم؟»
پسر خودش را انداخت بغلش. مرد با همان دستهای پر خم شد و بوسیدش. دختر نان ها را از دستش گرفت. خانم فرهمند از آشپزخانه گفت:
«باز خوراکی خریدی؟ شام نمیخورندها.»
مرد گفت:
«حالا انگار چه خریدهام. دو تا موز است و یک بسته بیسکویت.»
خانم فرهمند گفت:
«همیشه همین را میگویی.»
مرد خندید.
همهچیز ساده بود. آنقدر ساده که برای آدمهای آن خانه شاید اصلاً ارزش دیدن نداشت.
اما پرهام نمیتوانست پلک بزند.
مرد کیسهها را گذاشت روی میز، کتش را بیدقت انداخت روی جاکفشی، نشست روبهروی پرهام و آهی کشید.. جورابهایش را درآورد. یکی افتاد روی زمین. یکی ماند روی لبهی مبل.
خانم فرهمند از آشپزخانه گفت:
«باز جورابهایت را انداختی اینجا؟»
مرد گفت:
«خستهام خانم. پنج دقیقه نفس بکشم، جمعشان میکنم.»
اما جمع نکرد.
هیچکس هم واقعاً عصبانی نشد.
پرهام به جوراب نگاه کرد.
جورابی معمولی بود؛ خاکستری، کمی نخکش شده، بیاهمیت. اما همان چیز بیاهمیت، همانجا، زیر آن نور زرد، معنایی پیدا کرد که پرهام بلد نبود توضیحش بدهد.
آدمی بود که جایی داشت.
آنقدر جایی داشت که میتوانست خسته باشد.
میتوانست بینظم باشد.
میتوانست چیزی را روی مبل جا بگذارد و باز کسی او را از آن خانه کم نکند.
چند دقیقه بعد، خانم فرهمند وسیلهای را که لازم داشت برداشت. گفت باید بروند.
پرهام موقع بیرون آمدن، یک بار دیگر برگشت و خانه را نگاه کرد.
پسر هنوز دور کیسهها میچرخید. دختر چیزی به پدرش میگفت. مرد از سر کارش حرف میزد. از آشپزخانه بوی غذا میآمد. نور زرد روی دیوارها مانده بود.
در بسته شد.
اما خانه بسته نشد.
درون پرهام باز ماند.
آن شب خوابش نبرد.
هر بار چشمهایش را میبست، همان خانه برمیگشت؛ بوی پیازداغ، لیوان چای نیمهخورده، صدای کلید، مردی با کیسههای میوه، و جورابی که روی لبهی مبل جا مانده بود.
فردای آن روز، یکی از بچهها بیاجازه از خوراکیاش برداشت. پرهام دستش را پس زد؛ محکمتر از لازم.
چند روز بعد سر نوبت حمام دعوا کرد.
بعد سر فوتبال.
بعد سر خاموش کردن چراغ سالن.
بعد سر هیچ.
و ...
یکی از زنهایی که آنجا کار میکردند گفت:
«پرهام عوض شده.»
چند بار خواستند با او حرف بزنند. جواب نمیداد. یا اگر میداد، کوتاه بود و بیچشم و نگاه. دیدن خانم فرهمند از همه سختتر شده بود. او دیگر فقط خانم فرهمند نبود. او کسی بود که وقتی شب میشد، به خانهای با نور زرد برمیگشت. کسی بود که بچههایش میتوانستند به او بگویند: «کیک من کو؟» و از دوست داشته شدنشان کم نشود.
پرهام نمیخواست از او بدش بیاید.
اما دلش میسوخت.
و دهسالهها همیشه نمیدانند با سوختنِ دل چه باید کرد.
چند روز بعد، او را فرستادند پیش مشاور.
اتاق مشاور پردهای کرمرنگ داشت و گلدانی کوچک روی میز. زن روبهرویش نشست و با صدایی آرام پرسید:
«چیزی ناراحتت کرده؟»
پرهام شانه بالا انداخت.
«کسی اذیتت کرده؟»
سکوت.
«از چیزی عصبانی هستی؟»
پرهام به انگشتهایش نگاه کرد. ناخن شستش را فشار داد. دلش میخواست بگوید:
من هم میخواهم وقتی در باز میشود، بدوم.
من هم میخواهم کسی آخر روز با دو تا موز برگردد و من فکر کنم دنیا کامل است.
من هم میخواهم جایی باشد که اگر چیزی را کج گذاشتم، از آنجا بیرونم نکنند.
اما جملهها بزرگ بودند و دهان او کوچک.
پس گفت:
«نه.»
بعد از آن، وقتی از خیابانها رد میشد، دیگر مثل قبل به ویترین اسباببازیها نگاه نمیکرد. به پنجرهها نگاه میکرد؛ به پنجرههایی که پشتشان نور زرد بود.
گاهی سایهی زنی دیده میشد که سفره پهن میکرد.
گاهی مردی کنار تلویزیون نشسته بود.
گاهی بچهای از اتاقی به اتاق دیگر میدوید.
گاهی فقط پردهای نازک تکان میخورد و نوری آرام از پشت آن بیرون میریخت.
پرهام دلش میخواست زنگ یکی از آن خانهها را بزند.
نه برای غذا.
نه برای ماندن.
نه حتی برای اینکه کسی دوستش داشته باشد.
فقط برای چند دقیقه نشستن زیر آن نور.
سالها بعد، وقتی از آن ساختمانِ بلند با تختهای ردیفی، دمپاییهای شمارهخورده و چراغهای مهتابی بیرون آمد، چیز زیادی همراهش نبود؛ یک ساک کوچک، چند دست لباس، چند عادتِ ساکت و خاطرهی خانهای که هیچوقت خانهی او نبود.
آنجا بود که فهمید بعضی تصویرها از آدم بیرون نمیروند.
جا خوش میکنند.
بزرگ میشوند.
در تصمیمهایی که آدم خیال میکند سادهاند، ریشه میدوانند.
او بزرگ شد. کار کرد. شکست خورد. دوباره ایستاد. یاد گرفت آدم برای زنده ماندن، فقط نان نمیخواهد. گاهی به تصویری احتیاج دارد که باور کند هنوز چیزی در جهان میشود ساخت.
وقتی ازدواج کرد، یک عصر بعد از کار، بیآنکه به کسی قولی داده باشد، رفت میوهفروشی.
بعد، عصر بعد هم رفت.
بعد، عصر بعدتر.
اوایل، همسرش میخندید.
میگفت:
«مگر مهمان داریم؟»
پرهام میگفت:
«نه. همینطوری.»
بعد بچهها آمدند.
اول یکی.
بعد دومی.
و خریدن دیگر فقط خریدن نبود. آیینی شد کوچک و پنهانی. راهی برای لمس کردن چیزی که سالها پیش فقط دیده بود. انگار هر کیسهی میوه، هر بسته بیسکویت، هر چند نارنگیِ ساده، نشانی بود که با خودش به خانه میبرد تا مطمئن شود راه را گم نکرده است.
آن عصر هم با دو کیسه برگشت.
سر کوچه که پیچید، پنجرهی خانهشان روشن بود. نور زرد از پشت پرده بیرون میزد و روی تاریکی کوچه میریخت. پرهام چند لحظه ایستاد و نگاه کرد.
خانهی خودش بود.
اما هنوز گاهی باورش نمیشد.
کلید را در قفل چرخاند.
پیش از آنکه در کامل باز شود، صدای پسرش آمد:
«بابا اومد!»
بعد صدای دویدن.
دختر کوچکش با موهای بههمریخته خودش را رساند و به پایش چسبید.
«بابا چی گرفتی؟»
پسرش از پشت سر رسید.
«خوراکی گرفتی؟»
پرهام خندید. کیسهها را کمی بالا آورد.
«این بار فقط سه تا موز.»
همسرش از آشپزخانه سرک کشید. موهایش بهم ریخته بود. روی صورتش خستگی نشسته بود؛ از آن خستگیهایی که آدم را کمحوصله میکند، نه نامهربان.
گفت:
«باز خریدی؟ پرهام، به خدا یخچال جا ندارد. بچهها را هم عادت دادهای. هر روز منتظرند ببینند تو چی میآوری.»
پرهام کفشهایش را درآورد.
«مرد که دست خالی نمیآید خانه.»
زن گفت:
«مرد میتواند یک روز هم دست خالی بیاید. هیچ اتفاقی نمیافتد.»
پرهام چیزی نگفت.
شاید حق با او بود.
شاید واقعاً هیچ اتفاقی نمیافتاد.
اما در دل پرهام، همیشه اتفاقی میافتاد.
دخترش کیسه را گرفت و با ذوق گفت:
«مامان! موز!»
پسرش سرک کشید.
«بیسکویت هم هست؟»
زن خواست چیزی بگوید، اما بچهها دور کیسهها جمع شده بودند و خانه ناگهان پر از صدا شد؛ خشخش پلاستیک، خنده، اعتراض، دعوای کوچک بر سر اینکه چه کسی اول انتخاب کند.
پرهام ایستاده بود و نگاهشان میکرد.
نور زرد لوستر روی موهای بچهها افتاده بود. روی گونهی خستهی زن. روی میز شلوغ. روی دفتر مشقی که باز مانده بود. روی لیوان چای نیمهخورده. روی اسباببازی شکستهای که زیر مبل گیر کرده بود.
همهچیز کمی بههمریخته بود.
و همین خوب بود.
زن گفت:
«حداقل برو دستهایت را بشور، بعد بیا بشین.»
پرهام گفت:
«چشم.»
اما قبلش، فقط برای چند ثانیه، نشست روی مبل. پاهایش درد میکرد. روز، روز بلندی بود. جورابهایش را درآورد. یکی افتاد روی زمین. یکی بیحواس ماند روی لبهی مبل.
زن از آشپزخانه گفت:
«پرهام! جورابهایت را نگذار روی مبل.»
پرهام به جوراب نگاه کرد.
ساده بود. خاکستری. بیاهمیت. مثل همهی جورابهایی که هر روز در خانهها گم میشوند، پیدا میشوند، شسته میشوند، دوباره جایی جا میمانند.
اما چیزی در سینهی پرهام، آرام گرفت.
لبخند زد. نه بلند، نه آشکار. فقط کمی.
پسرش با دهان پر از موز آمد کنارش نشست.
«بابا، فردا خوراکی میخری؟»
پرهام دست کشید روی موهایش.
«اگر پسر خوبی باشی.»
پسر اخم کرد.
«من همیشه خوبم.»
دخترش آمد سمت دیگرش نشست و بیاجازه سرش را گذاشت روی بازوی او. زن هنوز در آشپزخانه غر میزد؛ چیزی دربارهی یخچال، ظرفها، خریدهای اضافه و موزهایی که آخرش له میشوند. اما صدایش برای پرهام سرد نبود. صدای خانه بود. خانه همیشه کمی غر دارد. کمی خستگی. کمی بینظمی. کمی چایِ سردشده. کمی میوهی مانده ته کیسه.
پرهام سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
چشمش افتاد به نور زرد سقف.
برای لحظهای پسر دهسالهای را دید که با زانوی پانسمانشده، دم در خانهای ایستاده بود که مال او نبود؛ ساکت، سبک، بیجا، با قلبی که تازه فهمیده بود چه چیزی را ندارد.
دلش خواست به او بگوید:
صبر کن.
یک روز تو هم کلید داری.
یک روز صدای دویدن برای تو بلند میشود.
یک روز کسی از آمدنت خوشحال میشود.
یک روز با دستهای پُر برمیگردی.
یک روز نوری هست که منتظرت بماند.
دخترش گفت:
«بابا، خوابت برد؟»
پرهام چشم باز کرد.
به دخترش نگاه کرد. به پسرش. به زنش که از آشپزخانه نگاهشان میکرد و سعی داشت لبخند نزند.
گفت:
«نه. بیدارم.»
و راست میگفت.
او سالها پیش بیدار شده بود؛
از همان روزی که فهمید بعضی آدمها خانه را به ارث میبرند،
و بعضیها باید آن را، ذرهذره، از روی یک خاطره بسازند.
با نور زرد.
با صدای بچهها.
با کیسهای میوه.
و گاهی، با یک جورابِ جا مانده روی مبل.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌼اگر این داستان چند دقیقه همراهت بود،
خوشحال میشوم بدانم بعد از بستن آخرین خط،
چه چیزی با تو ماند.
— سایه