
رها همیشه به خودش افتخار میکرد که زنِ عاقلی است.
نه از آن زنهایی که با یک نگاه میلرزند، با یک پیام میمیرند، با یک تأخیر کوتاه در جواب دادن تا صبح سقف را تماشا میکنند و هزار بار خودشان را در آینه تحقیر میکنند. نه. او از آنها نبود.
او بلد بود حساب کند.
بلد بود آدمها را وزن کند.
بلد بود آینده را مثل پارچهای روی میز پهن کند و با قیچیِ منطق، قسمتهای اضافهاش را ببرد.
عشق، برای او، هیچوقت چیز مقدسی نبود.
عشق یعنی نیاز.
یعنی کمبود.
یعنی یک جای خالی در تن که اسم شاعرانهاش را گذاشتهاند «دل».
یعنی مغزت کسی را انتخاب میکند که بتواند تو را زنده نگه دارد، نیازهایت را برآورده کند، تنهاییات را کمتر کند، ترست را آرام کند؛ و بعد، برای اینکه این انتخاب حیوانی کمتر زشت به نظر برسد، رویش گل میریزد و اسمش را میگذارد عشق.
رها اینها را میدانست.
یا فکر میکرد میداند.
تا وقتی که نیما آمد.
نیما هیچچیزِ خاصی نداشت.
این آزاردهندهترین بخش ماجرا بود.
اگر زیبا بود، رها میتوانست تقصیر را گردن زیبایی بیندازد. اگر ثروتمند بود، میتوانست بگوید بدنش امنیت را بو کشیده. اگر شاعر بود، اگر عاشقپیشه بود، اگر حرفهای بزرگ میزد، اگر بلد بود زن را مثل آینهای مقدس نگاه کند، شاید همهچیز قابلتوجیهتر میشد.
اما نیما هیچکدام از اینها نبود.
نه مردی بود که اتاق را با ورودش روشن کند، نه کسی که با جملههای درخشان آدم را خلع سلاح کند. پیراهنهای معمولی میپوشید. موهایش اغلب بیحوصله روی پیشانیاش میافتاد. وقتی گوش میداد، مستقیم نگاه نمیکرد؛ چشمهایش همیشه کمی دیر به آدم میرسیدند، انگار حتی حضورش هم با تأخیر اتفاق میافتاد.
گاهی وسط حرفهای رها، نگاهش میرفت سمت خیابان. نه از بیاحترامی کامل؛ نه آنقدر که بتوانی متهمش کنی. فقط به اندازهای که آدم حس کند جملهاش جایی در هوا مانده و کسی برای گرفتنش دست دراز نکرده است.
گاهی جواب پیامهایش را آنقدر دیر میداد که رها حس میکرد خودش را در برابر یک درِ بسته، با ناخنهای خونین جا گذاشته است.
و با اینهمه، بدن رها او را شناخته بود.
این جمله وحشتناک بود:
بدن، قبل از عقل، تصمیم گرفته بود.
رها اولین بار این را در یک عصر بارانی فهمید. در کافهای کوچک کنار نیما نشسته بود. باران پشت شیشهها راه میرفت و بخار چای، آرام از دهان فنجانها بالا میآمد. میز کنار پنجره لق میزد و نیما هر چند دقیقه یکبار با نوک کفشش پایهاش را نگه میداشت.
رها داشت دربارهی کتابی حرف میزد که هفتهی پیش خوانده بود؛ دربارهی مردی که خودش را نجات داده بود، یا دستکم فکر کرده بود نجات داده. نیما گوش میداد، اما مثل همیشه کمی دیر. انگشت شستش دور لبهی فنجان میچرخید. بعد بیآنکه به حرف رها ربطی داشته باشد، گفت:
«تو وقتی میخوای چیزی رو جدی بگی، ابروت یهکم میره بالا.»
رها مکث کرد.
نیما لبخند نزد. توضیح نداد. فقط همان را گفت و دوباره به فنجانش نگاه کرد؛ انگار جملهی مهمی نگفته باشد.
اما چیزی در رها تکان خورد.
نه به خاطر جمله. جمله حتی معمولی بود. شاید اگر مرد دیگری گفته بود، رها لبخندی مودبانه میزد و عبور میکرد. اما از دهان نیما، همان جملهی کوچک مثل انگشتی بود که جایی پنهان را پیدا کرده باشد.
دستهایشان، بیآنکه تصمیم روشنی در کار باشد، روی میز به هم نزدیک شدند. اول فقط بند انگشتهایشان تماس پیدا کرد. رها میتوانست دستش را عقب بکشد. باید عقب میکشید. ولی نکرد.
به چشمهای معمولی نیما نگاه کرد، به شانههای کمی افتادهاش، به دستهایی که هیچ نشانی از شکوه نداشتند. نه ساعت گران، نه انگشتر، نه پوست بینقص. فقط یک دست معمولی بود، با رگهایی کمرنگ و ناخنهایی کوتاه.
و با اینهمه، چیزی در همان معمولیبودن او پوست رها را بیدار میکرد.
کنار نیما، جهان بهتر نبود.
امنتر هم نبود.
فقط زندهتر بود.
و بعد، یکباره، احساسی به او دست داد.
نه شبیه هیجانهای تمیز و دخترانه بود. نه شبیه آن لرزشهای قشنگی که در رمانها مینویسند. بیشتر شبیه ترس بود. شبیه اینکه حیوانی درون بدنش، بعد از سالها خواب، یکباره چشم باز کرده باشد.
نفسش گیر کرد. نگاهش روی دست نیما ماند. دست او هیچ نشانی از نجات نداشت، اما بدن رها انگار آن را از قبل میشناخت.
رها همانجا فهمید که از این مرد باید بترسد.
چون آدم از کسی نمیترسد که فقط میتواند دوستش داشته باشد.
از کسی میترسد که میتواند نابودش کند.
نیما همان روز، وقتی از کافه بیرون آمدند، چتر نداشت. باران تندتر شده بود. رها دستش را روی سرش گرفت و خندید. نیما به جای اینکه بدود، آرام راه رفت. گفت:
«بارون که آدمو نمیکشه.»
رها گفت:
«سرما میخوریم.»
نیما شانه بالا انداخت.
«خب بخوریم.»
این بیخیالی باید او را عصبانی میکرد. کرد هم. اما در همان لحظه، وقتی نیما بیهوا آستین خیس کت رها را گرفت و او را از کنار چالهی آب کشید، چیزی در آن مراقبتِ نصفهنیمه، در آن بینظمیِ گرم، رها را به هم ریخت.
نیما بلد نبود کامل مراقبت کند.
فقط گاهی، ناگهان، طوری دست دراز میکرد که آدم دیرش میشد برای نجات پیدا نکردن.
و بعد، جهان بازی تازهای با رها شروع کرد.
مردی آمد که نقطهی مقابل نیما بود.
سپهر چند هفته بعد وارد زندگیاش شد؛ یا شاید بهتر است بگوییم وارد بخش منطقی زندگیاش شد.
او را در مهمانی کوچکی دید؛ خانهی یکی از دوستان مشترک. سپهر دیر نیامد. زود هم نیامد. درست همان ساعتی رسید که گفته بود. یک جعبه شیرینی آورد، کفشهایش را مرتب کنار دیوار گذاشت، و وقتی فهمید رها چای کمرنگ دوست دارد، از میزبان نخواست؛ خودش رفت و برایش ریخت.
این رفتارها برای رها عجیب بود. نه بزرگ بودند، نه شاعرانه، نه آنقدر چشمگیر که بعدها کسی بتواند تعریفشان کند. اما نظم داشتند. تداوم داشتند. مثل چراغ راهرویی که هر شب، بیادعا روشن میماند.
سپهر همان چیزی بود که هر زنی در یک جهان مرتب باید انتخاب میکرد. خانه داشت، ماشین داشت، صدایی آرام داشت، حوصله داشت. پیامهایش بهموقع میرسیدند. وقتی میگفت «رسیدی خبر بده»، واقعاً منتظر خبر میماند. وقتی رها خسته بود، برایش غذا سفارش میداد. وقتی سردش بود، کت خودش را روی شانههایش میانداخت. وقتی سکوت میکرد، نمیرنجید؛ صبر میکرد.
البته بینقص هم نبود.
گاهی زیادی توضیح میداد. گاهی برنامهریزیهایش مثل طناب دور گردن رها میافتاد. برای شام، برای آخر هفته، برای شش ماه بعد، برای روزی که هنوز نیامده بود. گاهی وقتی منوی رستوران را نگاه میکردند، قبل از اینکه رها چیزی بگوید، پیشنهاد میداد:
«تو احتمالاً اینو دوست داری.»
و اغلب درست میگفت.
همین درستگفتن، گاهی رها را عصبی میکرد.
سپهر مرد امنی بود.
امنیتش آنقدر کامل بود که رها گاهی دلش میخواست به خودش سیلی بزند و بگوید:
ببین.
همین است.
همین چیزی است که همیشه میخواستی.
یک مرد که تو را انتخاب کند.
یک مرد که نگذارد شبها با اضطراب بخوابی.
یک مرد که نبودنش، تو را تبدیل به حیوان زخمی نکند.
اما تنِ رها با سپهر سازگار نبود.
این حقیقت را نمیشد بلند گفت. زشت بود. ناعادلانه بود. حتی بیرحمانه بود. سپهر هیچ خطایی نکرده بود. لمسش محترمانه بود. نگاهش آرام بود. نزدیکشدنش با اجازه بود.
اما بدن رها عقب میرفت.
نه آشکار. نه آنقدر که سپهر بفهمد. فقط به اندازهی یک انقباض کوچک در شانهها. به اندازهی خشکشدن لبخند. به اندازهی اینکه وقتی سپهر دستش را میگرفت، رها ناگهان وزن استخوانهای خودش را حس میکرد.
نه اجبار بود، نه آزار.
اما بدن رها آن لمس را پس میزد؛ انگار کسی آرام وارد اتاقی شده باشد که صاحبش هنوز آمادهی باز کردن درش نیست.
یکبار، سپهر هنگام خداحافظی جلوی خانهی رها، دستش را روی شانهی او گذاشت. نرم. کوتاه. حتی محتاط. رها لبخند زد، اما بدنش یک لحظه سفت شد. سپهر متوجه شد. دستش را برداشت و گفت:
«ببخشید.»
همین «ببخشید» از خود لمس بدتر بود.
رها دلش میخواست بگوید تو کار بدی نکردی. دلش میخواست توضیح بدهد که مشکل از دست تو نیست، از پوستی است که به اشتباه تربیت شده. از بدنی که مهربانی را با خطر اشتباه میگیرد و خطر را با خانه.
اما فقط گفت:
«نه، چیزی نیست.»
و هر دو فهمیدند چیزی هست.
عطر سپهر بوی اتاقهای گرانقیمت میداد.
بوی چوب صیقلخورده.
بوی ساعتهای دقیق.
بوی آیندهای که در آن هیچکس گرسنه نمیماند، هیچکس بیپناه نمیشود، هیچکس پشت صفحهی خاموش گوشی تحقیر نمیشود.
اما برای رها، آن عطر روی پوستش مینشست و سنگین میشد.
مثل گرد و خاک طلایی روی جنازه.
او از خودش متنفر میشد وقتی این فکرها را میکرد.
سپهر بد نبود.
شاید مشکل همین بود.
نیما اما حتی وقتی نبود، همهجا بود.
در فاصلهی بین دو پیام.
در سکوتهای طولانی.
در کلمههای کوتاه و بیتوضیح.
در «باشه»هایی که مثل تیغ زیر پوست میرفتند.
در آنلاینشدن و جوابندادن.
در استوریدیدن و چیزی نگفتن.
رها بارها تصمیم گرفت تمامش کند.
هر بار با غروری شروع میکرد که شبیه لباس جنگ بود. گوشی را برمیداشت. صفحهی چت را باز میکرد. عکس پروفایل نیما را نگاه نمیکرد، چون میدانست اگر نگاه کند، ضعیف میشود.
یک شب، بعد از سه ساعت انتظار، بعد از دیدن آن دایرهی کوچکِ سبز کنار اسمش، بعد از آنکه فهمید نیما آنلاین بوده و جواب نداده، چیزی درونش شکست.
نه شکستِ بزرگ و باشکوه.
شکستِ ریز.
از همان شکستهایی که صدا ندارند، اما آدم را از داخل کثیف میکنند.
نوشت:
«باهات قهرم. پیام نده.»
به جمله نگاه کرد.
جمله محکم بود. بالغ بود. حتی کمی ظالمانه بود. برای چند ثانیه از خودش خوشش آمد. این همان رهایی بود که میخواست باشد؛ زنی که ترک میکند قبل از آنکه ترک شود. زنی که نبودن را انتخاب میکند تا قربانی نبودن دیگری نشود.
انگشتش روی دکمهی ارسال ماند.
بعد ترس آمد.
نه آرام. نه منطقی. مثل ریختن آب یخ روی ستون فقراتش.
اگر واقعاً پیام نمیداد چه؟
اگر خوشحال میشد؟
اگر این همان بهانهای بود که نیما مدتها منتظرش بود؟
اگر سکوت میکرد و رها مجبور میشد شبها را با جنازهی غرورش در یک اتاق بخوابد؟
پیام را پاک کرد.
نوشت:
«سه روز باهات قهرم.»
سه روز قابلتحملتر بود. سه روز هنوز بوی قدرت میداد، اما در آن روزنهای برای بازگشت بود. سه روز یعنی من زخمیام، اما هنوز در را قفل نکردهام.
چند ثانیه گذشت.
دوباره ترس.
سه روز هم زیاد بود. در سه روز آدمها میتوانند عادت کنند. میتوانند نبودنت را تمرین کنند. میتوانند بفهمند زندگی بدون تو سبکتر است. میتوانند تو را از برنامهی روزانهشان حذف کنند؛ درست مثل حذف یک آلارم آزاردهنده.
پاک کرد.
نوشت:
«فردا باهات حرف نمیزنم.»
حتی این هم دروغ بود.
رها میدانست اگر نیما همان لحظه فقط یک «چی شده؟» بفرستد، تمام خشمش مثل قند در چای داغ حل میشود. او از این آگاهی متنفر بود. از اینکه تمام قدرتش وابسته به بیخبری نیما بود. از اینکه اگر نیما یک قدم نزدیک شود، او ده قدم به سمتش خواهد دوید و بعد وانمود خواهد کرد که فقط تصادفی در همان مسیر بوده است.
پیام را پاک کرد.
هیچچیز نفرستاد.
فقط گوشی را روی سینهاش گذاشت و در تاریکی اتاق، به سقف نگاه کرد. قلبش طوری میزد که انگار کسی از درون میخواست بیرون بیاید.
همان شب، سپهر پیام داد:
«خوبی؟ حس کردم امروز گرفتهای. اگر خواستی حرف بزنی، من هستم.»
رها به صفحه نگاه کرد.
این پیام باید نجاتش میداد. باید دلش را گرم میکرد. باید او را از باتلاق نیما بیرون میکشید. اما بهجایش، احساس کرد کسی پتویی تمیز روی زخمی عفونی انداخته است. مهربانی سپهر، درد را کم نمیکرد؛ فقط بوی گندِ نیازش را محترمانهتر میپوشاند.
جواب داد:
«مرسی. فقط خستهام.»
سپهر نوشت:
«هر وقت خواستی، من هستم.»
و همین جمله، به شکل عجیبی، رها را خفه کرد.
من هستم.
چه جملهی سنگینی. چه وعدهی وحشتناکی. آدمهایی که هستند، از آدم طلب سالمبودن میکنند. طلب صداقت. طلب انتخاب. طلب اینکه تو هم جایی بایستی و بگویی: من هم هستم.
اما رها نبود.
رها بین دو مرد تقسیم نشده بود؛ بین دو نسخهی خودش پاره شده بود.
یک نسخه از او میخواست کنار سپهر بنشیند، آرام شود، یاد بگیرد که عشق همیشه نباید شبیه تب باشد. میخواست صبحها با خیال راحت بیدار شود. میخواست دیگر ارزشش را از سرعت جواب دادن یک مرد اندازه نگیرد. میخواست دستش را در دستی بگذارد که نمیلرزد و به خودش بگوید: همین کافی است.
نسخهی دیگر اما، همان نسخهی تاریکتر، همان که در اعماق بدنش زندگی میکرد، نیما را میخواست.
نه چون نیما امن بود.
نه چون نیما شایستهتر بود.
نه حتی چون دوستش داشت، آنطور که باید.
او نیما را میخواست چون کنار او زندهتر بود؛ حتی اگر این زندهبودن شبیه سوختن باشد.
نیمهشب، وقتی اتاق از نور آبی گوشی روشن شده بود، رها ناگهان تصویری از کودکیاش دید.
نه واضح. نه کامل. فقط تکهای کوتاه.
خودش را دید، کوچکتر، نشسته کنار پنجره. زانوهایش را بغل گرفته بود و به کوچه نگاه میکرد. مادرش در آشپزخانه چیزی را آرامتر از حد معمول هم میزد. تلویزیون روشن بود، اما کسی نگاهش نمیکرد. همهچیز منتظر بود.
منتظر صدای کلید در.
منتظر کسی که گاهی میآمد، گاهی نمیآمد. کسی که وقتی بود، خانه نفس میکشید، و وقتی نبود، هوا مثل پارچهی خیس به صورت آدم میچسبید.
رها یادش آمد آن شبها چطور با هر صدای آسانسور از جا میپرید. چطور یاد گرفته بود امید را کوچک کند تا کمتر زخمی شود. چطور هر بار که آن مرد دیر میرسید، خودش را سرزنش میکرد؛ بیآنکه بداند کودکان، تقصیر نبودنِ بزرگترها را همیشه اول در خودشان پیدا میکنند.
آنوقت فهمید انتظار، برای او چیز تازهای نیست.
نیما اولین مردی نبود که دیر میرسید؛ آخرین حلقهی زنجیری بود که سالها پیش به مچش بسته شده بود.
این کشف، او را نجات نداد.
آدمها وقتی دلیل زخمشان را میفهمند، لزوماً از زخم آزاد نمیشوند. فقط یاد میگیرند دقیقتر درد بکشند.
صبح روز بعد، نیما پیام داد:
«خوابی؟»
همین.
یک کلمه.
بیعذرخواهی.
بیتوضیح.
بیهیچ نشانی از آن فاجعهای که رها تمام شب درون خودش ساخته بود.
رها باید جواب نمیداد. باید میگذاشت او هم کمی طعم انتظار را بچشد. باید غرورش را از روی زمین جمع میکرد، تمیزش میکرد، به تنش میپوشاند و از این میدان عقب نمینشست.
اما انگشتانش سریعتر از عزتش بودند.
نوشت:
«نه.»
نیما بعد از چند دقیقه نوشت:
«چی شده بود دیشب؟»
رها به این جمله نگاه کرد و ناگهان اشک در چشمهایش جمع شد.
چقدر کم میخواست.
چقدر شرمآور بود این کمخواستن.
فقط همین که او بفهمد چیزی شده. فقط همین که بپرسد. فقط همین که نشان دهد نبودنِ چندساعتهی او، در جایی از جهان اثری گذاشته است.
نوشت:
«هیچی.»
دروغی کوچک.
دروغی زنانه.
دروغی که معنایش این بود: اگر دوستم داری، از روی همین هیچی عبور کن و مرا پیدا کن.
اما نیما فقط نوشت:
«اوکی.»
و رها همانجا، با گوشی در دست، فهمید که بعضی کلمهها میتوانند آدم را بدون خونریزی بکشند.
آن روز عصر با سپهر قرار داشت.
سپهر او را به رستورانی برد که نورهای گرم داشت و میزهایش با فاصله چیده شده بود. همهچیز حسابشده بود. موسیقی آرام. لیوانهای براق. بشقابهای سفید. مردی روبهرویش که میتوانست آیندهای بیدرد به او بدهد، یا دستکم آیندهای با دردهای قابلپیشبینی.
سپهر از برنامههایش گفت. از سفری که میخواست با هم بروند. از خانهای که دوست داشت روزی بخرد؛ خانهای با پنجرههای بزرگ.
بعد مکث کرد، به رها نگاه کرد و گفت:
«من کنار تو آرامم.»
رها لبخند زد.
اما درونش چیزی عقب رفت.
آرامش.
او باید از این کلمه خوشش میآمد.
ولی نمیآمد.
چون آرامش برای کسی که سالها با اضطراب بزرگ شده، گاهی شبیه مرگ است. بدنِ عادتکرده به طوفان، سکوت را خطرناک میفهمد. قلبی که همیشه برای بهدستآوردن محبت جنگیده، محبتِ آسان را باور نمیکند. آن را پس میزند، تحقیر میکند، از آن خسته میشود.
رها این را میفهمید و همین فهمیدن، او را غمگینتر میکرد.
سپهر دستش را روی دست او گذاشت.
دست گرم بود. مهربان بود. مطمئن بود.
رها لبخندش را نگه داشت، اما زیر پوستش انقباضی گذشت. دستش را آرام عقب کشید و لیوان آب را برداشت؛ وانمود کرد تشنه است.
سپهر چیزی نگفت.
همین نگفتن، از هر حرفی سنگینتر بود.
برای چند لحظه، هر دو به بشقابهای سفید نگاه کردند. بعد سپهر با صدایی آرامتر از قبل گفت:
«من نمیخوام بهت فشار بیارم.»
رها سرش را بالا آورد.
«نمیاری.»
سپهر لبخند زد، اما لبخندش کامل نبود.
«گاهی آدم لازم نیست چیزی بگه تا فشار بیاره. بودنش هم ممکنه فشار باشه.»
رها خواست چیزی بگوید. نتوانست.
سپهر انگار برای اولین بار از قاب مرد امن بیرون آمده بود. هنوز مهربان بود، اما دیگر ساده نبود. در چشمهایش چیزی بود که رها دوست نداشت ببیند: فهمیدن.
فهمیدنِ آدم را لو میدهد.
همان لحظه گوشی رها لرزید.
نیما بود.
«امشب میبینمت؟»
رها نباید پیام را باز میکرد.
نباید لبخند میزد.
نباید قلبش آنطور بیشرمانه میدوید.
اما دوید.
سپهر چیزی گفت که او نشنید. تمام رستوران محو شد. نورهای گرم، بشقابهای سفید، آیندهی امن، پنجرههای بزرگ؛ همه عقب رفتند.
فقط آن جمله ماند و ضربان وحشی خون در گوشهایش.
امشب میبینمت؟
چقدر ساده میشود سقوط کرد.
گاهی سقوط نه با فریاد شروع میشود، نه با خیانتهای بزرگ. گاهی سقوط فقط یک پیام است، روی صفحهای روشن، در برابر مردی که تو را درست دوست دارد.
رها گوشی را برگرداند و روی میز گذاشت.
سپهر پرسید:
«چیزی شده؟»
رها گفت:
«نه.»
و برای دومین بار در آن روز، کلمهی «نه» به شکل کاملی دروغ بود.
سپهر نگاهش کرد. نه با سوءظن. نه با خشم. فقط با خستگی آرام کسی که ناگهان فهمیده در اتاقی ایستاده که درِ اصلیاش به روی آدم دیگری باز میشود.
بعد لبخند کوچکی زد و گفت:
«باشه.»
رها از این «باشه» ترسید.
«باشه»ی نیما تیغ بود.
«باشه»ی سپهر آینه.
آن شب، وقتی به خانه برگشت، مدت زیادی جلوی آینه ایستاد. به صورتش نگاه کرد. به زنی که چشمهایش خسته بود و لبهایش هنوز بلد بودند نقش آرامش را بازی کنند.
دلش خواست از خودش بپرسد:
تو دقیقاً چه میخواهی؟
اما سؤالِ درست این نبود.
سؤال درست این بود:
تو دقیقاً از چه چیزی میترسی؟
از فقر؟
از تنهایی؟
از دوستداشتهنشدن؟
از انتخاب اشتباه؟
یا از اینکه اگر بالاخره کسی تو را درست دوست داشته باشد، دیگر هیچ بهانهای برای ویرانبودن نداشته باشی؟
رها دستش را روی گردنش گذاشت. نبضش تند بود. بدنش هنوز از فکر نیما بیدار بود. این بیداری، هم لذت داشت، هم تحقیر.
مثل ایستادن کنار پرتگاهی که منظرهاش زیباست.
او میدانست سپهر را برای روز مبادا نگه داشته است.
این حقیقت مثل تیغی تمیز در ذهنش برق زد.
سپهر برایش پناهگاه بود، نه معشوق.
بیمهای عاطفی.
یک چراغ روشن در انتهای راهرویی که خودش اصرار داشت در تاریکیاش بماند.
این بیرحمانه بود.
اما تاریکترین حقیقتها معمولاً همانهایی هستند که آدم قبل از خواب، آهسته به خودش اعتراف میکند.
گوشیاش را برداشت.
پیام نیما هنوز همانجا بود.
«امشب میبینمت؟»
رها چند دقیقه به جمله نگاه کرد. بعد نوشت:
«کجا؟»
فقط همین.
بعد نشست روی زمین، پشتش را به تخت تکیه داد و چشمهایش را بست. احساس کرد چیزی درونش پاره شده است. بخشی از او بلندبلند گریه میکرد و میگفت نرو. بخش دیگر رژ لبش را در کیف میگذاشت.
آدم گاهی با پاهای خودش به سمت چیزی میرود که میداند قرار است زخمش کند.
نه از نادانی.
از امید.
از آن امیدِ مسموم که شاید این بار فرق داشته باشد. شاید این بار بماند. شاید این بار، آتش وارد خانه شود و نسوزاند.
رها میدانست اینها دروغاند.
اما بدن، منطق نمیفهمد.
پوست، آینده نمیخواهد.
پوست فقط آن دستی را به خاطر میآورد که یک عصر بارانی، بیهوا لمسش کرده بود و تمام جهانِ مرتبش را به هم ریخته بود.
سپهر امنیت بود.
نیما ویرانی بود.
و رها، با تمام عقلِ روشن و قلبِ تاریکش، هنوز کنار ویرانی گرم میشد.
نیما آدرس فرستاد. کوتاه. بیتوضیح. مثل همیشه.
رها بلند شد. صورتش را شست. مقابل آینه ایستاد و رژ لبش را زد. بعد پاک کرد. دوباره زد. این کار را سه بار تکرار کرد، انگار با هر بار کشیدن رنگ روی لبهایش، زنی دیگر را امتحان میکرد.
گوشی دوباره لرزید.
این بار سپهر بود.
«رها، رسیدی خونه؟»
رها به پیام نگاه کرد.
یک جملهی ساده. مهربان. بیادعا.
انگار دستی از ساحل تکان بخورد برای کسی که خودش را به آب زده و وانمود میکند شنا بلد است.
رها جواب نداد.
چند دقیقه بعد، پیام دیگری آمد:
«اگر امشب نمیخوای حرف بزنی، اشکالی نداره. فقط مراقب خودت باش.»
رها نشست روی لبهی تخت.
این جمله چیزی در او را شکست؛ نه مثل شکستنهای نیما. نه آن شکستهای ریز و کثیف که آدم را از درون تحقیر میکنند. این یکی تمیزتر بود. دردناکتر. مثل بریدن طنابی که هم نجاتت میداد، هم بسته نگهت داشته بود.
برای لحظهای کوتاه، رها خواست همهچیز را به سپهر بگوید. خواست بنویسد:
من آدم بدی نیستم، فقط سالم نیستم.
من تو را دوست ندارم، اما از نداشتنت میترسم.
من با مردی میروم که آرامم نمیکند، چون آرامش تو از من آدمی میخواهد که هنوز ساخته نشده.
اما هیچکدام را ننوشت.
فقط نوشت:
«رسیدم. ممنون.»
بعد گوشی را برگرداند.
همین.
نه دروغ کامل بود، نه حقیقت کامل. چیزی بین این دو؛ همان جایی که رها سالها زندگی کرده بود.
کتش را برداشت. کلید را از روی میز برداشت. چراغ اتاق را خاموش کرد.
در تاریکی، برای لحظهای ایستاد.
هنوز میتوانست بماند.
هنوز میتوانست جواب نیما را ندهد.
هنوز میتوانست خودش را از این سقوط کوچک نجات بدهد.
اما رها هیچوقت از پرتگاه نمیترسید.
از آرامشِ پشت سرش میترسید.
دستش روی دستگیره ماند.
ناگهان تصویر سپهر در رستوران یادش آمد؛ وقتی گفته بود: «بودنش هم ممکنه فشار باشه.» بعد تصویر نیما آمد؛ موهای خیسش زیر باران، دست معمولیاش روی میز کافه، آن بیخیالی آزاردهنده، آن گرمای ناتمام.
رها زیر لب گفت:
«این عشق نیست.»
مکث کرد.
بعد آرامتر، طوری که انگار از شنیدن صدای خودش هم میترسید، ادامه داد:
«یا اگر هست، من شکل سالمش را بلد نیستم.»
در را باز کرد.
راهرو تاریک بود. چراغ سنسوردار هنوز روشن نشده بود. رها یک قدم بیرون گذاشت و در همان لحظه گوشیاش دوباره لرزید.
نیما نوشته بود:
«دیر نکنی.»
رها به صفحه نگاه کرد.
نه «منتظرم».
نه «دلم تنگ شده» .
نه حتی «میخوام ببینمت».
فقط:
«دیر نکنی.»
چیزی در گلوی رها بالا آمد. چیزی شبیه خنده. یا گریه. یا هر دو.
برای اولین بار، جمله را همانطور که بود دید؛ نه آنطور که دلش میخواست باشد.
دستش روی دستگیره سفت شد.
پشت سرش، اتاق خاموش بود؛ اتاقی که در آن هیچکس منتظرش نبود، اما دستکم دروغ هم نمیگفت. روبهرویش، پلهها پایین میرفتند؛ به سمت خیابان، به سمت تاکسی، به سمت مردی که با یک پیام کوتاه میتوانست او را از خودش دور کند.
رها یک قدم دیگر برداشت.
چراغ راهرو روشن شد.
نور سفید و بیرحم روی صورتش افتاد، روی کلید در دستش، روی گوشی روشنش، روی زنی که هنوز میتوانست انتخاب کند و درست به همین دلیل، هیچ بهانهای نداشت.
نگاهش از پیام نیما جدا شد.
برگشت داخل.
نه با پیروزی.
نه با آرامش.
نه حتی با اطمینان.
فقط با خستگی آدمی که برای یک شب، از سوختن بیشتر از تاریکی ترسیده است.
در را بست.
گوشی هنوز در دستش میلرزید.
رها آن را خاموش کرد و روی میز گذاشت.
بعد، برای اولین بار بعد از مدتها، نه به نیما جواب داد، نه به سپهر.
روی زمین نشست، پشتش را به در تکیه داد، و گذاشت سکوت اتاق بیاید و کنارش بنشیند.
سکوت اول ترسناک بود.
بعد سنگین شد.
بعد درد گرفت.
اما دروغ نگفت.
رها چشمهایش را بست و کف دستش را روی بازوی خودش گذاشت؛ درست همانجایی که پوستش همیشه زودتر از عقلش تصمیم میگرفت.
آرام گفت:
«امشب نه.»
و همین «نه»، کوچک بود. لرزان بود. دیر بود.
اما برای زنی که همیشه به سمت ویرانی گرمتر شده بود، همان نهِ کوچک، برای یک شب، شبیه زندهماندن بود.
این داستان از روح یک تجربهی واقعی زاده شده است؛ تجربهای که مشاهده شده و از زاویهی نگاه من، بازآفرینی شده است.
شخصیتها، گفتوگوها و جزئیات ، داستانیاند؛ اما احساسی که پشت آنها ایستاده، واقعی است.
اینستا گرام @saye.writes
وات پد saye74 51