سایه·۱ روز پیشپیش از من، ما بودیم.|بخش اولآیا میشود خاطرهای را به یاد آورد که هرگز زندگیاش نکردهای؟
سایه·۲ روز پیشپوست دروغ نمی گویدداستان زنی که میان مردی امن و مردی ویرانگر گیر نکرده بود؛ ميان دو نسخه متفاوت از خودش گیر کرده بود.
سایه·۵ روز پیشمن از فاجعه نباختم، از کمبود های کوچک باختم.این داستان درباره فاجعههای بزرگ نیست. درباره چیزهای کوچکی است که آرامآرام ستونهای زندگی را میخورند.
سایه·۸ روز پیشپیش از آنکه پوستم فریاد بزند*نه اینکه پوستش همهچیز را از غم یاد گرفته باشد؛ فقط انگار غم، کنار دردِ پوست، صدای بلندتری پیدا کرده بود.*
سایه·۹ روز پیشتکیه گاهی از جنس سکوتموقعی که هست تازه طعم زندگی رو می چشی.و اون امنیتی که می بخشد فقط با بودنش.