
آسمان بارانی است، دلم پر میزند تا بروم زیر این باران و به سمت مقصدی نامعلوم بدوم، ولی خب! پشت پنجرهام، تنها قطرههای این باران را میبینم. به گمانم پنجره تصمیم درست اولین انسانی بود که با خود فکر کرد یک خانه به پنجره نیاز دارد.
پنجرهها دریچهای میسازند که تو، همانطور که در امنیت خانه به سر میبری، به آزادی بیرون نگاهی بیندازی. این، حائل میان درون و بیرون است که فرصت سیر کردن در آسمان شب روز را میدهد.
پردهها هم از این قافله جا نماندند، پنجره را مثل کودکی خودسر، مهار کردند، از این رو انعکاس نور به پردهها مرتبط شد. پردهها جلوی بیپروایی پنجرهها میایستدند. گرچه هر دویشان تحت فرمان آدمی هستند که تصمیم میگیرد این دریچه را چطور ببیند.
شیشهی پنجره میتواند کدر و یا شفاف باشد، آنقدر شفاف که گمان میکنی هیچ مانعی نیست، گویی در آسمانی و یا در میان درختان.
پنجرهی شفاف یا کدر فرقی نمیکند، تنها دلخوشی زندانی میشود تا آسمان را نظاره کند. این دریچه در دل دیوار ساخته میشود، در دل سنگی از جنس محدودیت، برای حفظ امنیت.
شیشهی شفاف میتواند فریب باشد، چرا که آزادی را نباید نگاه کرد، آزادی را باید زندگی کرد. گاهی تماشا کردن آزادی، رنج در میان دیوار بودن را زنده میکند. پنجره، عطش انسان برای سیر کردن در بیرون را فرو مینشاند تا به مرور آدمها به در میان دیوارها بودن عادت کنند.
در هر صورت انتخاب با خود ماست؛ پنجره، پرده و شیشهی شفاف و کدر، همهاش تحت دستورات ماست که چطور از آنها استفاده میکنیم.
یکی امنیت را فدا میکند، در دل طبیعت میرود و در دنیایی بدون دیوار، زیر باران میدود و موهایش را به باد هدیه میکند، یکی نیز امنیت میخواهد و پنجره را دریچهی آزادی خویش میبیند و به این کفایت میکند.