ویرگول
ورودثبت نام
ستایش باقری
ستایش باقریمعلق میان رویا و واقعیت
ستایش باقری
ستایش باقری
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ روز پیش

غرق شده در زمان

+ چهره‌ت رو وقتیکه شانزده سال داشتی، به یاد دارم. نوجوانی زیبا بودی که چشمات سرشار از غرور بود.

_ حالا چی؟

+ الان فقط در تو زندگی می‌بینم.

_ اون غرور نوجوونی و جوونی کجا رفت؟

+ تو دریای زمان غرق شد.

_کاش زمان می‌تونست دلتنگی رو هم غرق کنه.

+نمیتونه غرق کنه چون عمق دلتنگی از ژرفای زمان هم بیشتره.

_میون اندوه و دلتنگی چطور می‌‌تونی تو صورتم زندگی ببینی؟

+تو خود زندگی هستی، خود امید و حیات.

_برای کی؟

+برای من.

_پس برای من فایده‌ای نداره.

+حیات تو منو زنده نگه می‌داره و زنده بودن من به تو امید میده، مگه اینطور نیست؟ مگه سال‌ها پیش اینو نگفتی؟

_چه خوب یادته؟

+باید خیلی احمق باشم که حرفامون رو فراموش کنم.

_اما من دلتنگم و این حرف‌ها حالم رو خوب نمی‌کنه. انگار نوبت ما شده که غرق شیم تو دل زمان و همدیگه رو فراموش کنیم.

+ما ورای زمان و مکانیم، هر موقع دلت گرفت، چشمات رو ببند و دستات رو روی قلبت بذار و حرف بزن. ببین چطور از زمان مکان جدا می‌شی.

چشم باز کردم و دستم را از روی قلبم برداشتم، بار دیگری صدایش را شنیده بودم، آن هم از جایی نامعلوم از درون قلبم.

پ‌ن: یک متن قدیمی پیدا شده

زمانجداییدلتنگیخاطرات
۵
۲
ستایش باقری
ستایش باقری
معلق میان رویا و واقعیت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید