
+ چهرهت رو وقتیکه شانزده سال داشتی، به یاد دارم. نوجوانی زیبا بودی که چشمات سرشار از غرور بود.
_ حالا چی؟
+ الان فقط در تو زندگی میبینم.
_ اون غرور نوجوونی و جوونی کجا رفت؟
+ تو دریای زمان غرق شد.
_کاش زمان میتونست دلتنگی رو هم غرق کنه.
+نمیتونه غرق کنه چون عمق دلتنگی از ژرفای زمان هم بیشتره.
_میون اندوه و دلتنگی چطور میتونی تو صورتم زندگی ببینی؟
+تو خود زندگی هستی، خود امید و حیات.
_برای کی؟
+برای من.
_پس برای من فایدهای نداره.
+حیات تو منو زنده نگه میداره و زنده بودن من به تو امید میده، مگه اینطور نیست؟ مگه سالها پیش اینو نگفتی؟
_چه خوب یادته؟
+باید خیلی احمق باشم که حرفامون رو فراموش کنم.
_اما من دلتنگم و این حرفها حالم رو خوب نمیکنه. انگار نوبت ما شده که غرق شیم تو دل زمان و همدیگه رو فراموش کنیم.
+ما ورای زمان و مکانیم، هر موقع دلت گرفت، چشمات رو ببند و دستات رو روی قلبت بذار و حرف بزن. ببین چطور از زمان مکان جدا میشی.
چشم باز کردم و دستم را از روی قلبم برداشتم، بار دیگری صدایش را شنیده بودم، آن هم از جایی نامعلوم از درون قلبم.
پن: یک متن قدیمی پیدا شده