
ویولن شروع کرد به نواختن. انگار خودِ نتها داشتند آرامشِ قبل از طوفان را زمزمه میکردند. هر نتِ سمفونیِ بتهوون، فریادی خاموش بود از دلِ بغضهای نترکیده. بازیگران وارد صحنه شدند؛ دخترک با سومین ضربِ ضربانِ موسیقی، روی نوکِ پنجه چرخید و موهایش را در صحنه به پرواز درآورد، انگار که قصد داشت پرواز کند. سپس با تمام وجود، خودش را به آغوشِ زمین سپرد. پسر، انگار که گمشدهای را یافته باشد، دستش را گرفت و با قدرتی که از دردش میگفت، او را به سمت خود کشید. ناگهان صدای پیانو هم با ویولن درآمیخت، شبیه نالهای که از اعماقِ وجودِ نتها برمیخاست. ریتمِ آهنگ، سنگین و دردآلود بود؛ گویی سمفونی در تمامِ بند بندِ وجودش درد را احساس میکرد.
«دوست داشتم من به جای دخترک در صحنه پرواز میکردم.» حس میکردم خودم و بازیگران، هر سه در جهانی دیگر سیر میکنیم. با اینکه این نمایشی بود پر از درام، اما حس میکردم من، دخترکِ روی صحنه، و حتی آن پسرِ و ویولنزن، هر سه فریادِ خاموشِ یک درد را میکشیدیم. ناگهان، وقتی آهنگ به اوجش رسید، چیزی گلویم را فشرد. بغض؟ نمیدانم! خاطرات؟ احتمالاً… کمکم روح از تنم جدا شد و من، خودم را در میانِ صحنه یافتم. میچرخیدم، میپریدم و گوش میسپردم. با نواخته شدنِ آخرین نُت، من هم به پایان رسیدم.
موسیقی، راهی برای فرار از درد های حال