Gomshodeh·۱۲ روز پیشزخمی عمیق به نام"وطن"چقدر درد دارد زمانی که می بینم تو درد داری...چقدر درد دارد وقتی آنقدر برای فرزندانت اشک ریختم که چشمانم سویی برای دیدن بهارت ندارد؛در انتظا…
Gomshodeh·۱۶ روز پیشنامه ای برای تو...امروز باد وزید و بوی تورا دمید. با یادآوری آغوشت به یاد بردم چه غمی در آغوش خود دارم. از چه بگویم که حتی کمی از دردم را بفهمی؟نبودت تماما گ…
Gomshodeh·۱ ماه پیشموتور خاطره هاسرعت موتور سرسامآور بود؛ باد خنک صورتش را نوازش میداد، اما حتی این خنکی هم نمیتوانست شعلهی درونش را آرام کند. داشت روی جاده پرواز میکر…
Gomshodeh·۱ ماه پیشنغمه باراننغمهی باراناو همچنان مینواخت. باران تمام وجودش را در آغوش سرد خود گرفته بود؛ موهایش مثل دستمالی خیس به صورتش چسبیده بود. بغضش فرو نریخت،…
Gomshodeh·۱ ماه پیشچشم بند جنون"اتاق تاریک بود و بوی خون میآمد. دیگر نمیخواستم ببینم. جنازهاش هنوز روی زمین بود. ساعتها؟ روزها؟ نمیدانستم چقدر به صورت غرق در خوابش ز…
Gomshodeh·۱ ماه پیشآخرین نت تنهاییویولن شروع کرد به نواختن. انگار خودِ نتها داشتند آرامشِ قبل از طوفان را زمزمه میکردند. هر نتِ سمفونیِ بتهوون، فریادی خاموش بود از دلِ بغض…
Gomshodeh·۱ ماه پیشاز گیسوی باران تا لبخند گیلاسامروز آخرین روزی است که اینجا نفس میکشم.صدای قطرات باران را میشنوم که آرامآرام روی سقف میریزند. بوی نمِ خاک دوباره به مشامم رسیده؛ یادم…