
امروز آخرین روزی است که اینجا نفس میکشم.
صدای قطرات باران را میشنوم که آرامآرام روی سقف میریزند. بوی نمِ خاک دوباره به مشامم رسیده؛ یادم رفته بود چقدر دلتنگ این بو هستم. در تمام زندگیام، شاید حتی یکبار هم کسی به من لبخند نزد. دلم برای روزهای دورِ کودکی تنگ شده؛ برای دویدن میان درختان، برای پرواز موهایم در باد، برای سرمای برفی که روی گونههایم مینشست. دنیای بچگی… چه زود از دست رفت.
اما حالا فقط یک چیز پیشِ رویم مانده است:
میخواهم چتر را بردارم و بروم.
بروم روی پل. اگر در مسیر، تنها یک نفر به من لبخند بزند، بازمیگردم.
شاید یک چیز باشد که دلتنگش ماندهام؛ طعم گیلاس.
اما آیا یک گیلاس میتواند مرا نگه دارد؟ بعید میدانم.
صدای ویولن همسایه بلند میشود؛ شوبرت است. سمفونی شمارهی ۹. نیمهکاره، ناتمام، اما سرمای غمش تا مغز استخوان فرو میرود. هنگام شنیدنش حس میکنم میان قطرههای باران میچرخم؛ مثل سایهای که زیر نور چراغهای خیابان گم شده. اما همینکه قطعه تمام میشود، تنهایی دوباره به بدنم چنگ میزند.
چه چیزی مرا به سمت مرگ هُل میدهد؟ تنهایی؟
من که تنها نیستم… یا فقط وانمود میکنم؟
کسی نیست که حرفهایم را بفهمد. خاص بودن… مگر دلیل مرگ میشود؟
دلایلم را کمکم فراموش میکنم؛ شاید چون هیچوقت محکم نبودند. اما چه چیزی مرا نگه میدارد؟ موسیقی؟ کنسرتوی شمارهی ۲ رحمانینُف؟ جدی نمیدانم… شاید بهتر باشد بروم و از خودِ باران بپرسم.
اگر برگشتم، شاید دلیلی برای ماندن یافته باشم.
پل خیس است، اما هنوز نلغزیدهام.