
_ دِ برو دیگه… سبز شد.
صدای مردی از پشت شیشهی ماشین توی سرم میپیچد. چرا نمیتوانم پا را از روی ترمز بردارم؟
کجا هستم؟ کدام خیابان؟ انگار خیابانها جابجا شدهاند، یا شاید من. نه خودم را میشناسم. میدانم.
میدانم امروز ۲۶ام شهریور است و باید فردا کل پروندههای باقیمانده را هم بایگانی کنم.
در همین فکرم که ناگهان حس میکنم چیزی یا چیزهایی درست نیستند. چه شده است؟
بویی شبیه بوی آهن، بوی خونِ گرم. بوی چیزی که باید فراموشش کنم اما نمیشود. نمیتوانم. البته که میتوانم.
صدای نالهای بیجان در سرم میپیچد. برمیگردم.
پدر؟ پدرم اینجا چه میکند؟
به زور بدن نیمهجانِ غرق در خونش را روی صندلی عقب نشانده.
صدایش میزنم.
از تمام سلولهای صورتش ترس میبارد. پیشانیاش عرق کرده. دست چپ را به پهلوی راستش گرفته. لبهایش کمی خونیست.
به سختی با صدایی گرفته میگوید:
_ آخرم کار دست خودت دادی… چقدر گفتم ن..
نمیتواند درست صحبت کند. چشمهایش نیمهباز است. سفیدیشان بیشتر از همیشه پیداست.
صدایش میزنم؛ بابا؟
صدایم میلرزد. نمیدانم از ترس یا چیزی شبیه آن.
یا شاید میدانم. بله، قطعا میدانم.
حرف هایش مثل شلاقی بُرنده بر فرق سرم فرود میآیند. میخواهم چیزی بگویم. جوابی بدهم، اما…
معدهام میسوزد. سرم گیج میرود. آن سوت ممتد هم، دوباره سر و کلهاش پیدا شده.
همان سوت لعنتی که همیشه قبل از …، قبل از چه بود؟
یادم نمیآید.
یا شاید…
کف دستهایم روی فرمان عرق میاندازند. آنقدر سردند که انگار تمام این چهل و یک سال، رنگ آفتاب به خود ندیدهاند.
میگویم:
_ باید بریم بیمارستان… خیلی درد داری بابا؟
پدرم انگار جانی قرض میگیرد و فریادی مُرده سر میدهد:
_نه…. نمیخواد…گمشو دخترهی…دیوو…
سوت گوشم دوباره برمیگردد.
سووووووووووووووت.
انگار با سوهان روی استخوانم میکشند.
چشمانم تار میشوند، تیز میشوند. دوباره تار.
سرم مثل سنگ شده. سفت و سرد. سنگی که هیچ خاطرهای نمیتواند به آن نفوذ کند.
یادم میآید. اما کامل نیست. مثل فیلمهای فرهادی، پایان باز دارد و مثل نوشتههای من، آغازی نامعلوم.
به به… چه صبح قشنگ و خنکیه. چقدر رژلب بنفش بهم میاد. اصلا نمیدونم چرا تا حالا نخریده بودم.
آاره، امروز روز موعوده. یعنی ۲۶ام.
روز من. روز دختری که دیگه نمیخواد غصه بخوره. و دیگه نمیذاره کسی بهش نگاه چپ بکنه. والا.
من جوونم، من پاکم، من لطیفم. من…
من حق دارم از خودم دفاع کنم. مگه نه؟
آخه فک کن، میگن اون حرومزاده فقط دوبار منو دیده بود، اونم تازه پشت صحنه.
اونوقت به خودش اجازه داده به من تعرض کنه. باورتون میشه؟ اه، ولش کن. اصن دلم نمیخواد یادش بیفتم. مهم اینه که باید ادبش کنم. مرتیکهی الدنگ هرزه.
دارم میپزم. لباسام چسبیده به تنم. چرا پس اینجوری شد؟ چرا نمیمیره این لعنتی. چرا انقد سگ جونه این پیریه. بهش نگا میکنم و سرش داد میزنم:
_ چرا نمیمیرییی؟
فقط نگام میکنه. چشاش داره از جا درمیاد. یه جوری زل زده بهم انگار سالهاست منو میشناسه. انگار… نه. ولش کنین. مهم نیست.
چی داشتم میگفتم؟
آهاا.
بردمش تو ماشین. هاج و واج نگا میکرد. اول منو، یه کم بعد، اطرافو. خودشو کشید عقب. تمام بدنش عرق کرده بود. هم از آفتاب ظهر، هم از ترس. حقم داشت.
من خیلی قشنگ زده بودم. تمیز، حرفهای، خوشگل. انگار یه عمره چاقوکشم با نوزدهسال سن.
خلاصه دمم گرم. خیلی کیف کردم.
فقط آخرش یه کم رفت رو مخم. هی چرت و پرت میبافت واسه خودش.
چی بود؟ آهاا، هی میگفت باید همون بچگی میبردمت تیمارستان… مامانت مقصره و … یه چیزی تو این مایهها.
تیمارستان. چقدر آشناست برام. انگار یه عمره کار میکردم اونجا. حالا هرچی.
تا بشقاب شامم را برداشتم، تلفن زنگ خورد.
چیزی به بازنشستگیام نمانده است. تنها هشت سال و یازده ماه و شش روز.
همیشه از محیط تاریک و نمور بایگانی بدم میآمدهاست.
اما نه، اشتباه نکنید. من بازنده نیستم.
به قول پدرم استعدادهای درخشانی دارم. تواناییهایی که هیجانانگیز و زندگی بخشند. مرتب کردن و خواندن پروندهی بیمارانی که خودشان را بیمار نمیدانند، هم جالب است، هم آموزنده.
مثل شاگردان پدر، داستانهای زیادی مجبورم بخوانم. گرچه ادبی نیستند، اما بیادب هم نیستند.
نسرین، دو ماه مرخصی زایمان گرفته است. دست تنها ماندهام.
فلسفهی زایمان را درک نمیکنم.
بچهها به نظرم ترسناکند. اما هیچکس متوجه نمیشود. همه فقط لحظهای که میخندند را میبینند. من اما، بارها نگاههای شیطانیشان را دیدهام.
تلفن اتاق زنگ میخورد. دکتر مروتیست. میگوید فقط یک هفته تا پایان شهریور مانده و من هنوز پروندههایی که هفتهی پیش خواسته بود را برایش نبردهام.
میبینید حتی توضیحش حوصله سر بر است. من هم که دست تنها نباید تمام کارها را بکنم.
شبها هم درست نمیخوابم.
نسرین میگفت قرص خوابآور باید بخورم. اما من به این چیزها احتیاجی ندارم. او هر از گاهی میخورد. حتی موقعی که متوجه شد حاملهاست، نگران شده بود که خطری برای بچه نداشته باشد. نمیتوانست به دکترهای اینجا بگوید. چون داروهایی که میخورد برای مریض های اینجا بودند و بدون نسخه به کسی نمیدادند. آنوقت مچش را میگرفتند و این خیلی بد بود.
یکبار موقع خواندن پروندهای تا صبح نخوابیده بود.
یک مربی رقص که عادت داشت ناخنهای دستش را تا ته بجود و ناخنهای پایش را با انبرک از ته بکند.
حالش خیلی بد شده بود. نتوانسته بود بعد از دیدن چهرهی زیبا و موجهاش تا صبح از فکر او بیرون بیاید.
نمیدونم چرا هنوزم این کفشه پامو اذیت میکنه. تمام جورابامم خونی میشن هی. باید یه کفش برند خوب بخرم هانی. بهتره برم خونه و یه دوش بگیرم حالم جا بیاد.
مطمئنم در خانه را باز نگذاشته بودم.
خانه مرتب است.
این خوب نیست.
من را خانه را مرتب نکرده بودم. تمام دستنوشتهها، پرینتها، طرحها، ایدهها و داستانکهایم روی میز ناهارخوری و روی اپن همیشه پخش هستند.
خانه بوی تمیزی میدهد. گوشهایم را تیز میکنم. میخواهم بدانم کسی که داخل آمده هنوز هست.
سکوت آزارم میدهد. سکوت خانه دستخورده شده.
نه بوی غریبی میشنوم نه صدایی. آرام به اتاق خواب میروم.
کاغذها روی تخت، همه مرتب روی همدیگر چیده شدهاند. لپتاپ از تمیزی برق میزند.
ذهنم جمع نمیشود. اتفاقات عجیبی که اخیرا میافتند، در اوج ناباوری آرامشم را به هم نمیریزند.
اول کمی جا میخورم و بعد همه چیز عادی میشود. به هرحال من زنی قوی و مستقل هستم. مشکلی پیش نمیآید.
به آشپزخانه میروم تا چای دم کنم.
یک یادداشت کوتاه روی در یخچال توجهم را جلب میکند. نوشته: «تو بینظیری»
دستخط خودم نیست. شاید کمی شبیه است.
لیوان آبی نصفه در سینک است.
رژ لب بنفش تیرهای رویش جا انداخته. نفسهایم به شماره میافتند.
من رژ لب نمیزنم. آن هم این رنگی.
بیخیالِ دم کردن چای، از خانه بیرون میزنم.
_ بله؟ درسته مشکلی نیست. میرسم خدمتتون دکتر. نه فراموش نکردم. همین امروز انجامش میدم. بله…. چشم میدم دست خدمات بیاره براتون. چی؟… خودم؟… چشم.
تلفن را قطع میکنم. زیرلب، در حال بد و بیراه گفتن به آن دکتر مسخرهی چهارچشمی بودم که خانم رحمانی مسئول بخش وارد اتاق شد.
_ سلام خانم محسنی جان. خوبی دخترم؟
احوالپرسیِ نه چندان گرمی میکنم. منتظرم حرف اصلیاش را بزند و برود. کفشهایم را در آوردهام. هنوز پایم را اذیت میکنند. با دمپاییهای مسخرهام بلند شدم و با او دست دادم.
چقدر دستات سرده عزیزم. کولرو خاموش کن.
خاموشه
میخواهد چیزی بگوید. اما نمیدانم منتظر چیست؟ دائم سکوت میکند. حوصله ام را سر میبرد. با لبخندی زورکی تعارف میکنم بنشیند. باورم نمیشد نشست.
دوباره حالم را پرسید و گفت چون دیروز آخر وقت هم حال خوبی نداشتم، نگرانم شده.
زن بیچاره به خیال خودش عقدهی بچههای نداشتهاش را با مادری کردن برای ما کارمندان جبران میکند.
_ ممنونم اما، من خوبم. دیروز اتفاقا قبل از ۴ رفتم خونه. چطور مگه؟
از حرفش جا خورده بودم. من زودتر رفته بودم. او میگفت ساعت ۸ شب هراسان دنبال دکتر مروتی و دکتر خاکپور میگشتم. و پروندهی بیمار جدید را به دست او دادهام و رفتهام.
تمام حرفهایش برایم بیمعنا بودند. یادم نمیآمد.
حتما اشتباه کرده است. من نبودم. شاید کس دیگری بوده و او به خاطر پیرچشمیِ زودهنگامش درست متوجه نشده است.
_ نه عزیزم، وااا… مطمئنم خودت بودی. حتی گفتی خیلی عجله داری و رفتی. گفتی باید بری جایی کار داری و … یادت نمیاد واقعا؟
اینها را گفت و کمی ابروی تتو شدهی دِمُدهاش را بالا انداخت و به طرف در خروجی رفت. به محض خروج، دوباره وارد شد و گفت:
باشه، نگو چی بوده و کجا میرفتی. ولی شیطون آرایش غلیظ خیلی بهت میاد.
خندهی بینمکی زد و رفت. چه چیزی برای خودش بلغور میکرد. تفلک بعد از این همه سال کار در تیمارستان قطعا خودش هم دیوانه شده بود.
_ بفرمایید بنشینید. این پرونده رو نگاه کنید و لطفاً توضیح بدید صفحه اطلاعات شخصی و بالینی بیمار کجاست. چندبار باید بگم اینها مهمن خانم محسنی؟ شما که تازه وارد نیستید که بگم…. که بگم.. مهم نیست. لطفاً هرچه سریعتر پیداش کنید و باقی پرونده رو هم تصحیح کنید… میتونید برید.
حتی نگذاشت من حرف بزنم. یا حتی سوالی بپرسم. کجا را باید تصحیح میکردم. اینجا همه عجیب غریب شدهاند.
ساعت پنج شد. باید بروم. کفشهایم را به سختی دوباره پا میکنم و اسنپ میگیرم.
خانه امشب مثل همیشه بوی سکوت و غم میدهد. فردا باید تمام پروندهها را زودتر از موعد آخر ماه تحویل دکتر بدهم. این چه کاری بود کرد؟
فردا تازه ۲۶ام است.
حالم از کار به هم میخورد. دلم میخواهد کمی بنویسم.
چراغ اتاق روشن است. یعنی فراموش کردم خاموش کنم؟ اما. نه. صبح که موقع حاضر شدنم هوا روشن بود.
یعنی از دیشب روشن گذاشتهام؟ امکان ندارد. خوابم نمیبرد.
چشمم به میز میافتد. لپتاپ روی اسکرین سیور مانده. چند کاغذ زیر و رویش است. کاغذها را بر میدارم. باورم نمیشود.
پروندهی دختر دانشجوی نوزده ساله که اقدام به کشتن متجاوزش کرده است. این برگه در خانهی من چه میکند؟
سرم گیج میرود.
دهانم خشک شدهاست. پاهایم بیجان.
به طرف آشپزخانه میروم. برگهای بزرگ روی در یخچال میبینم. پر شده از اطلاعات بیمار.
یک برگه روی زمین افتاده است. وسط صفحه با خودکار قرمز، دایرهی بلاتکلیفی میبینم.
با دست خط خودم نوشته شده؛ از اینجا شروع کن.
سریع به طرف در خروج خانه میروم. کاغذها روی زمین پخش شدهاند. نمیدانم چطور هنگام آمدن ندیده بودمشان. یا نبودهاند.
روی زمین، روی میز ناهارخوری. فقط کاغذ نبود. لباسی بلند با رژ لبی بنفش. لاکی خشک شده که روی میز ریخته شده بود.
لباس را برداشتم. سفید و بلند بود. ناخنهایم لاک بادمجانی داشتند. ضربان قلبم، جوری به دیوارهی سینهام میکوبید، انگار میخواست از بدنم فرار کند.
حالم داشت به هم میخورد. به طرف سرویس دویدم. صورتم در آیینه… نمیشناختمش.
شبیه مادرم بود.
آشنا بود.
اما من…آرایش غلیظ، زیر چشمها و دور لب را کثیف کرده بود.
ظرف ماکارونی مانده از قبل را که از یخچال درآورده و گرم نکرده خورده بودم، داخل سینک گذاشتم.
تلفن زنگ میخورد.
– الو… خانم محسنی؟ از بیمارستان چمران تماس میگیرم. پدرتون رو آوردن اینجا…
دیگر چیزی نمیشنیدم.
صدای کلِ جهان کم شده بود.
بووووق…
گوشی از دستم میافتد. میخواهم بالا بیاورم. اما نمیآورم.
نمیدانم چرا.
یعنی میدانم. من همه چیز را میدانم.
میروم سراغ لپتاپ.
نوشتههایم.
چرکنویسها.
همهشان نیمهکارهاند.
مثل بچههایی که کل خانه را زیر و رو میکنند، پخشِ زمین شدهاند.
قلمم خشکیده.
یا شاید مغزم.
یا شاید…
سرم چندماهیست تیر میکشد. خودم بهمن.
نه، این جمله قشنگ نیست.
میخواستم چیزی بنویسم. سیگار. دود.
اما جمله نمینشیند. هیچچیز قشنگ نمیشود.
کسی زنگ در را به صدا در میآورد.
و من…
بیآنکه بخواهم بدانم چه کسی پشت در است، به اتاق میروم.
و میدانم هرکه باشد،
داستان تازه شروع شده است.