«بیمصرف شو!»
شوکه شد.
گفت: «من تمامِ عمر جنگیدم تا "به دردی بخورم"، حالا میگویی هیچ باشم؟»
گفتم: «تو ارزشمند نبودی، فقط مفید بودی. مثل یک لباسِ گرم برای زمستان؛ آنها عاشقت نبودند، عاشقِ "امنیتی" بودند که میدادی. حالا که فصل عوض شده، ببین کجایِ انبار رهایت کردهاند؟»
پرسید: «پس مهربانیهایم چه بود؟»
گفتم: «باجی برای "دیده شدن". بیمصرف شو تا بتِ مقدسی که از تو ساختهاند بشکند. بگذار فکر کنند تلخ شدهای.»
با ترس گفت: «اینگونه که تنها میمانم!»
گفتم: «تنها شو. هیچ شو. تا همه شوی»