ویرگول
ورودثبت نام
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|نویسندگی و جهان مربوط به آن
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

عرفان گُل یا گِلِ عرفانی

پیرمرد گفت: «کتابت را خواندم. قشنگ سخن می‌گویی. اما سوالی دارم؛ اگر همین آن چراغ‌های این سالن خاموش شوند، این آدم‌ها بروند و فردا هیچ‌کس تو را "استاد" نخواند، چه می‌ماند از تو؟»

استاد لبخند مغرورانه‌ای زد و گفت: «من با علم و عبادتم زنده‌ام، منِ حقیقیِ من، نیازی به این تشویق‌ها ندارد.»

پیرمرد با آرامشی عجیب، ردِ پاهای گلی‌اش روی زمین را نگریست و گفت: «اما من فکر می‌کنم تو پشتِ این نام، این صندلی و این کتاب‌ها پنهان شده‌ای تا "خداوند" تو را نبیند. این همه علم و عبادتی که از آن سخن می‌گویی، سقفِ خانه‌‌ی امنت شده است، نه نردبانِ آسمان. تا وقتی صندلی‌ات بلندتر از پاهای مردم است، پژواکی از پزوردگار نخواهی شنید.»

پیرمرد کوله‌اش را برداشت، بدون چتر زیر باران رفت و رفت.

استاد نگاهی به کتاب‌هایش انداخت، به صندلی چرمی‌اش، و بعد به ردِ پاهای گلیِ پیرمرد.

ناگهان حس کرد چقدر دست‌هایش خالی است.

از صندلی پایین جست و روی پارکت‌های گلی، به دنبال پیرمرد دوید... بدون کفش، بدون عنوان، بدون هیچ.

حکایتعرفانداستانکنویسندگی
۱۰
۰
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
نویسندگی و جهان مربوط به آن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید