جوانی را دیدم پریشاناحوال، مدام در تقویمِ خویش مینگریست و لب میگزید.
گفتم: «تو را چه شده است که اینگونه با خود در جنگی؟»
گفت: «عمر گذشت و من هنوز به هیچ کجا نرسیدهام. همسالانِ من فرسنگها جلوترند و منِ عقبمانده، هنوز اندر خمِ یک کوچهام. ترسم فردا بیاید و من هیچ نباشم.»
عارفی در آن نزدیکی بود. رو به جوان کرد و گفت: «ای مسافرِ وهم! این "هیچ" که از آن میترسی، هماکنون در آغوشِ توست. تو به کجا میدوی؟»
جوان از کوره به در رفته، گفت: «سویِ موفقیت! سویِ آیندهای که در آن کامل باشم و آرام گیرم.»
عارف خندهای بزد و گفت: «آرامش را در انتهای دویدن جستوجو میکنی؟ این بزرگترین فریبِ نفس توست. تو امروز را زهر میکنی تا فردایت شیرین شود؟
روزگار، کارگاهی نیست که در آن تکهتکه کامل شوی؛ تو همین حال، همین آن، تمام و کمالی. این اضطراب که در جان داری، نه از پیِ عقبماندگی، که از پیِ "مقایسه" است.»
جوان گفت: «اگر نَدوَم، چگونه بارِ زندگی به مقصد رسانم؟»
عارف گفت: «مقصد، همین گام توست که برمیداری. تو تشنهای و به دنبال آب، دریا را نادیده میانگاری. بپذیر برای "به دست آوردن" نیامدهای؛ برای "بودن" آمدهای.
باری که بر دوش داری زمین بگذار و بنگر زمین، چگونه بدونِ دویدنِ تو نیز میچرخد.»
جوان تقویم از دست بینداخت، نفسی عمیق کشید و به تپشِ قلبِ خویش گوش داد.
گفت: «گر نَدوَم، پس چه کنم؟»
عارف گفت: «آرام بنشین و بگذار زندگی از تو عبور کند، نه اینکه تو از روی آن بپری.»