ابتدا باید که نخواهم ریا کنم و خود را اهل فن بدانم، سپس باید بگویم که اهل فن میدانند وقتی مدتی در جهانی غرق میشوید که در آنجا میتوان فقط با نوشتن چند دستور مهندسی شده، هر آنچه در ذهن داری را با هر سبک هنریای که شاید حتی به امروز اسمش را نشنیده باشی، به تصویر بکشی؛

پس از مدتی...
نظم فکریات به هم میریزد. مخصوصا اگر به قول باکلاسها، ذهنات "هایپر اکتیو" باشد! با دیدن هر تصویر، ابتدا جزئیاتش را از نظر میگذرانی که ببینی مثلا انگشتان دست شش تا هستند یا از کف دستش انگشت دیگری درنیامده باشد! یا مثلا با خود میگویی:
-بذار پرامپتشو بخونم فکر کنم سبک ایلوستریشن دو بعدی باشه با ترکیب هنر مینیمال!
و یا میگویی:
-بنظرت سبک تصویر رو استیک فیگور بنویسم یا موشن گرافی فلت؟
چطور بگویم، گویا به خود میآیی و میبینی مانند جهان فیلمهای ماتریکس، ذهنت را از نو برنامه نویسی کردهاند! من کجا و این اصطلاحات قلمبهسلمبه کجا؟! این همه سرعت کجا؟ و این همه تغییر و قدرت خلق کردن؟!
دیگر مصرف کنندهی محتوا نیستی، دائم منتظر شکار جدیدترین ایدهها و یا ترکیب کردن توتفرنگی و طاووس با جنسی از بلور و نورپردازی سینماتیک!
شبها که میخوابی ذهنات شلوغ است، در طول روز حتما پیش میآید که به مقصد برداشتن چیزی به اتاق میروی اما لحظهای بعد، درحالی وسط اتاق ایستادهای که با خود میاندیشی:
-من برای چی اینجام؟!
و از خوابهایی که شبها "تجربه میکنی"، چه بگویم؟
میدانم شروع سخن طولانی شد ولی باید این مقدمه را میگفتم تا بتوانید بهتر همدلی کنید.
و اما خواب من چه بود؟

فضای سفید کاغذ را تصور کنید یا بهتر بگویم، تصور کنیم مانند همین تصاویر پیوست شده، محیط خیابان و پیاده رو تماما سفید است و خیابان و درختان با مداد طراحی شدهاند. فضایی به سبک تصویر استیک فیگور "stick figure" و آدمکهای عصایی. همانها که در تصویر میبینید، به اینها میگویند آدمک عصایی!
من ناظر بودم، در خیابان. کلامی رد و بدل نمیشد اما معنا به طور کامل انتقال مییافت. با نفرت و تاسف به بالا و پایین پریدن آن زن جوان قرمز و چاق مینگریستم که خود را به هوا پرت میکرد و با فرودش روی زمین پهن و منبسط میشد مانند مومی که تا نیمه آب شود و یا شاید بهترین توصیف "خمیر اسلایم" باشد. آری، مثل خمیر اسلایم بر سطح زمین پهن و منبسط میشد و دوباره با پریدن به سمت بالا شکل میگرفت. او ادعا میکرد که مشتاق است همزاد خود را بیابد و من هم به او به چشم یک احمق نگاه میکردم.


احمقی که در پی موضوعی بیارزش است و عمرش را برای این تلاش پوچ به انتظار میگذراند! گویا شهود من در آن لحظه میدانست که یافتن آن همزاد، آن طور که این زن سادهلوح فکر میکند پیامد خوشیمنی ندارد!
صحنه عوض میشود، به سمت خروجی خیابان در حال راه رفتنام، شاید هم راه نمیرفتم و راکب بودم، نمیدانم. آینهای کوچک مقابلم بود و شاید هم آن را در دست داشتم، شاید هم آینهی موتور و یا آینه جلوی ماشین بود... این را هم نمیدانم. اما هرچه که بود زمینهی پشت سر را میتوانستم ببینم که خیابان سربالایی را نشان میداد، و آدمک عصایی دیگر که سفید و مشخص بود که مرد است؛ شاید در حال رد شدن و عبور از خیابان بود. حس ناراحتی از سرنوشت احتمالی آن زن دوباره آمد و پررنگتر از قبل شد، نمیدانم چطور اما مفهومی با این مضمون در ضمیرم نشست که:
"آن زن توسط همزاد خود کشته میشود" و یا "آن همزاد، فردی خطرناک یا روانی و یا قاتل است". شاید از آینه اینها را میفهمیدم و شاید آن آدمک عصایی سفید، همان همزاد بود و یا شاید آنچه که از آینه میدیدم، تصویری از همان آینده بود!

چرا این خواب را دیدم؟
● هوش مصنوعی آن را خوابی نمادین از افکار و احساسات و اضطرابها تلقی کرد؛
● خودم اما فکر میکنم شاید چون چند روزی در اندیشهی تغییر سبک تصویرسازی بودم، خواب را در چنین فضایی دیدم. زیرا پیش از این محتواهای خودشناسی کانال یوتیوب را در این سبک خلق میکردم.
● اما باز هم تصاویری که خلق میکردم تفاوت زیادی با فضای آن خواب داشت، شاید واقعا باید آن را خوابی نمادین دانست.
نظر شما چیه؟ شما هم ذهنتون این روزا این شکلی شده؟