ویرگول
ورودثبت نام
محمدرضا شمس اشکذری
محمدرضا شمس اشکذریدانشجوی علوم کامپیوتر
محمدرضا شمس اشکذری
محمدرضا شمس اشکذری
خواندن ۶ دقیقه·۸ روز پیش

ایده‌ای نیم‌بند برای یک داستان

در چند ماه اخیر، چند کتاب خواندم که نامه‌محور بودند. «در باب معنای زندگی» که در آن جوان ناشناسی به ویل دورانت نامه می‌نویسد که «به چه چیز این جهان می‌توان دل، خوش کرد؟ چرا خودکشی نکنیم؟» و ویل دورانت هم به آدم‌های مختلفی نامه می‌نویسد و همین را از آن‌ها می‌پرسد. بعد پاسخ‌ها را دسته‌بندی و تدوین می‌کند و کتاب «در باب معنای زندگی» از آن‌ها درمی‌آید. گوته در «رنج‌های ورتر جوان»، داستان عشق مجنون‌وار ورتر را از طریق نامه‌هایش روایت می‌کند. «نامه‌ای از زندان بیرمنگام» راستی راستی نامه‌ای است که مارتین لوتر کینگ از زندان برای مجمع کشیش‌های جنوب آمریکا می‌نویسد. چند کتاب دیگر هم بودند به نظرم اما الان یادم نیست.

گرچه نامه دیگر قدیمی شده است و غیر از مدارک رسمی چیزی در قالب نامه رد و بدل نمی‌شود، چند طرح داستانی درباره نامه به ذهنم رسید که حیفم آمد آن‌ها را ننویسم. شاید پیرامونش صحبتی شکل گرفت، شاید هم خودم وقتم آزاد شد و توانستم داستان کوتاه یا بلندی از روی آن‌ها بنویسم یا شاید دوستی به طریق دیگر، توانست ایده را بسط بدهد. در متن زیر برای سادگی، گاهی نقش اصلی را مخاطب در نظر گرفتم. یعنی به جای اینکه بنویسم «نقش اصلی نامه را خواند»، نوشته‌ام «تو نامه را خواندی».

نامه‌ای از فردی ناشناس

ایده محوری‌ام این است که یک نامه ناشناس برای نقش اصلی فرستاده شود. مثلاً دم در خانه و در صندوق پستی یا روی میز در محل کار یا مثلاً در خوابگاه دانشگاه. می‌شود که یک واسطه نامه را بیاورد و تو آن را شوخی حساب کنی یا شک کنی که اصلاً فرد ناشناسی این نامه را نوشته است. می‌شود نامه مذکور اصلاً به شکل رمزی نوشته شده باشد. محتوای نامه می‌تواند تهدیدآمیز باشد (یادآوری یک اتفاق در گذشته که کسی از آن خبر ندارد، تهدید به کشتن و برای عجیب‌تر شدن، با ذکر زمان یا مکان دقیق آن)، کمکی باشد (اطلاع دادن در مورد یک خطر، یک سیگنال عجیب اقتصادی، اعلام یک خطر برای نزدیک‌ترین دوستانت یا مشخصات یک کیف پول دیجیتال با اندوخته فراوان)، عاشقانه باشد (متن محبت‌آمیز، متن عاشقانه، هدیه‌ای که برای تو ارزش خاصی دارد، مثل یک کتاب یا یک چیز دست‌باف یا یک شاخه گل) یا هر چه.

رویکرد کلی چنین داستانی بیشتر برای یک داستان جنایی مناسب است اما سخت نیست که آن را به طنز، درام خانوادگی یا عاشقانه یا تجربه‌ای اگزیستانسیالیستی تبدیلش کنیم. در سناریوی معمول انتظار می‌رود هویت نگارنده نامه فاش شده و به نوعی به نقش اصلی پیوند بخورد. دست خط نویسنده، فرامتن نامه، اثر انگشت، پرس و جو از واسطه، از تلاش‌هایی است که می‌تواند برای تشخیص هویت نگارنده کمک کند. حتی ممکن است وقتی نویسنده نامه پیدا می‌شود، تو اصلاً آن را نشناسی و ندانی چرا باید او قصد جانت را داشته باشد (بخواهد به تو کمک کند یا به تو اظهار عشق کند). سناریوی معمول این است که داستان حتماً ارجاع به گذشته داشته باشد ولی چالش خوبی است که داستان را طوری بنویسیم که اصلاً به گذشته ارجاع ندهد. خودم به شخصه، بسط ایده بالا را در قالب علمی‌تخیلی یا عاشقانه بیشتر می‌پسندم و در ادامه سعی کردم قدری با این دو ایده بازی کنم. چند جا از کتاب‌هایی نام بردم که شاید الهام‌بخش باشند. روشن است که منظورم رونویسی کردن کار آن‌ها نیست. بیشتر برای حد و مرز گذاشتن برای طرح، آن‌ها را نوشتم. حداقلش هم این است که نام چند کتاب خوب را دارم پخش می‌کنم تا این کتاب‌ها بیشتر خوانده شوند!

بازی با ایده علمی تخیلی

Generated by ChatGPT
Generated by ChatGPT

یک تیم پژوهشی در زمینه‌ی امنیت هوش مصنوعی (AI Safety) کار می‌کنند. با توجه به اینکه در فلسفه هوش مصنوعی، الان دیگر مدل‌های زبانی به راحتی از سد آزمون کلاسیک تورینگ عبور می‌کنند، این گروه برای اثبات هوشمندی مدل‌هایش، نسخه پیچیده‌تری از آزمون تورینگ را ابداع کرده و مخفیانه به کار گرفته است. یک ماشین هوشمند است اگر بتواند با جهان خارج و به طور خاص دیگر انسان‌ها تعامل کند و بتواند احساسات و عواطف آن‌ها را تحریک کند. به این ترتیب، این نامه را یک ربات برای نقش اصلی ما نوشته و داستان باید با محوریت علمی‌تخیلی پیش برود. برای بن‌مایه‌های علمی کار هم به نظرم دو کتاب زیر می‌توانند کمک کنند:

  • Tegmark, M. (2018). Life 3.0: Being human in the age of artificial intelligence. Vintage.

  • Yampolskiy, R. V. (2024). AI: Unexplainable, unpredictable, uncontrollable. Chapman and Hall/CRC.

ضروریات فلسفی در مورد ذهن را هم می‌توانید از جاهای مختلفی بخوانید. مثلاً آشنایی با فلسفه ذهن نشر هرمس، چیز جمع‌وجور و خوبی است.

بازی با ایده عاشقانه

Generated by ChatGPT
Generated by ChatGPT

نوشتن یک داستان عاشقانه دشوار به نظر می‌رسد. دست کم باید خودت تجربه‌ای داشته باشی (البته نه لزوماً عین داستان) که بتوانی خوب و تأثیرگذار بنویسی. حالت منطقی‌اش این است که شخصیت اصلی در این‌جا یک دختر باشد که نامه عاشقانه دریافت می‌کند اما برای فرار از کلیشه‌ها و با یک پرداخت مناسب، شاید بشود پازل را طوری کنار هم چید که یک پسر، چنین نامه‌ای را دریافت کند. داستان عاشقانه البته گرفتاری‌های خودش را دارد. خودم واقعاً نمی‌دانم با پایانش چه باید کرد. اگر خوب تمامش کنی و در آخر عاشق و معشوق به هم برسند، ایراد می‌گیرند که مثل فیلم‌های ایرانی شد و خلاصه مورد تمسخر است. البته به نظرم هنوز هم اگر با ایده‌ی جذابی بشود عاشق و معشوق را به هم رساند، کار بهتر از آب درمی‌آید. در حال حاضر، خودم ایده قابل‌قبولی ندارم که عاشق و معشوق را به هم برسانم. به هرچه فکر می‌کنم مسخره است. خیلی دوست دارم با چیزی خدایی یا فراطبیعی یا دست کم شبیه جنایی‌های ژاپنی مسأله حل شود. مثلاً

  • فداکاری مظنون ایکس، نوشته کیگو هیگاشینو، ترجمه محمد عباس‌آبادی

  • شکار و تاریکی، ادو گاوارانپو، ترجمه محمود گودرزی

یک حالت دیگر هم این است که داستان را به مخاطب زهرمار کنی تا آن‌گونه نقدها را نشنوی. برای این حالت دوم، ایده‌ی مشابه «بازمانده روزِ» کازوئو ایشی‌گورو هست که گرچه منطقی و توجیه‌پذیر است اما کفرم را درمی‌آورد. یک ایده‌ی خیلی خوب و البته تلخ، چیزی شبیه «قولِ» دورنمات است. آنجا یک داستان جنایی است که علی‌رغم تلاش‌های شگفت‌انگیز کارآگاه داستان، کارآگاه و قاتل میلی‌متری از کنار هم رد می‌شوند و معما حل نمی‌شود. روش مشابه این است که در اینجا هم نقش اصلی کلا به بیراهه برود و با وجود اینکه سرسختانه مایل است نویسنده نامه را بیابد، هرچه می‌کند به در بسته می‌خورد. رفتن به فضای کی‌یرکگور و نوشتن از تجربه‌های اگزیستانسیال می‌تواند واقعاً داستان را خواندنی کند.

طنز عاشقانه هم بد نیست. ولی به نظرم در طنز، پایان خوش بیشتر انتظار می‌رود و دیگر خیلی بد می‌شود که کل داستان را بخندیم و در آخر، با صورت به دیواری از تلخی‌های بخوریم. ایده‌ی کلی‌ام برای طنز، دو چیز است: یکی اشتباه گرفتن نویسنده نامه و دیگری هجو زندگی انسان مدرن. مثلاً با اینکه عاشق، به راستی و با سوز و گداز از عشق می‌گوید، دیگری با او حساب دودوتا چارتا می‌کند. رقیب عشقی پولدار هم، باز داستان را تکراری می‌کند ولی می‌شود به آن فکر کرد. از نمایشنامه کوچک «عروسی» گوگول هم چیزهای خوبی می‌شود، آموخت.


آزاد و رها نوشتم. به امید اینکه بال پروانه‌ای باشد و شگفتی‌ای بیافریند.

خرداد ۱۴۰۵

سپاس خدای را

داستانهوش مصنوعیعلمی تخیلیعاشقانه
۵
۱
محمدرضا شمس اشکذری
محمدرضا شمس اشکذری
دانشجوی علوم کامپیوتر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید