ویرگول
ورودثبت نام
عباس سیدشازیله
عباس سیدشازیلهگاهی افکارم را می نویسم.
عباس سیدشازیله
عباس سیدشازیله
خواندن ۱۰ دقیقه·۳ سال پیش

بی تفاوتی، بخش اول

این متن در مورد موضوعی است که لازم است هر کدام از ما، به عنوان مهره های سرگردان در این جهان عظیم و باشکوه به آن بیاندیشیم. می خواهم سعی کنم توضیح دهم که وقتی کم می آوریم و خسته می شویم چه اتفاقی می افتد. وقتی که دیگر انگیزه ای برای ادامه دادن نداریم. زمانی که فکر کردن به آینده مان نیز بی معنا است. سعی کنید فکر کنید. من هم سعی می کنم فکر کنم. ادعا می کنم با فکر کردن به نتایجی می رسم. اما دروغ می گویم. من با فکر کردن به هیچ نتیجه ای نمی رسم. من فقط می توانم تمرکز کنم. می توانم با چشمان بسته ساعت ها فقط سعی کنم. آن زمان است که افکار، خودشان به سمتم می آیند. آن موقع می توانم ببینم که مفاهیم جدیدی را می دانم. مفاهیمی که حداقل برای خودم بسیار جالب هستند. فکر کردن نتیجه ای ندارد. ولی ما انسان ها اگر بخواهیم بفهمیم دور و برمان چه اتفاقاتی در جریان است و در زندگی معنایی واقعی و اصیل پیدا کنیم چاره ی دیگری جز فکر کردن نداریم.

چه می شود که خسته می شویم؟ این سوال را در گذشته بارها و بارها از خود پرسیده ام. بارها فکر کرده ام: «با وجود اینکه می دانم می خواهم چه کاری انجام دهم چرا گاهی نسبت به زندگی بی‌تفاوت می شوم؟». سوالی اساسی تر نیز می توان مطرح کرد. اصولا چرا انسان باید خسته شود؟ ارزش تکاملی این نقیصه چیست؟ شاید این ویژگی یک عارضه ی جانبی باشد که به خاطر خودآگاهی و احساس وجود داشتن همراه پیچیده تر شدن ذهن مان اجتناب ناپذیر بوده است. به علاوه می دانیم که انسان ها در گذشته به اندازه ی امروزی ها به مشکل خستگی و بی‌حسی نسبت به زندگی بر نمی خورده اند. پس شاید این نقیصه یک عارضه ی جانبی باشد ولی نه در مقیاس صدها هزار سال. بلکه این نقیصه عارضه ای با قدمت چند صد ساله است.

وقتی سوال می کنیم: «چرا انسان ها نسبت به زندگی بی‌تفاوت می شوند؟‌» پاسخی به ذهن همه ی ما می رسد که تا حدی ساده انگارانه است. پاسخ مان این است که فرد دچار افسردگی و یا اگر کمی با اصطلاحات روانشناسانه سر و کار داشته باشیم می گوییم فرد دچار افسرده خویی شده است. این پاسخ می تواند کاملا درست باشد. چرا که برچسب افسردگی به انواع تغییرات خلق و خویی که به شکل ناامیدی و بی‌انگیزی بروز میابد اطلاق می شود. اما این پاسخ ساده انگارانه است چرا که ما افسردگی را نمی شناسیم. وقتی می گوییم یک فرد افسرده خو است در اصل ما حل مسئله را پیش نبرده ایم. بلکه صرفا برچسبی به این موضوع زده ایم. مانند این است که بپرسند این لپتاپ چرا خراب شده است و ما پاسخ دهیم این لپتاپ از آن دسته لپتاپ هایی است که مشکل روشن شدن دارند. بنابراین با وجود اینکه می توانیم برچسب افسردگی را بر این موارد بچسبانیم اما به روند بحث کمکی نمی کنیم. سوالی که پس از چسباندن این برچسب می توان پرسید این است که این نوع از افسردگی چرا شکل می گیرد و چگونه آن را از بین ببریم؟

تا اینجا می خواهم بحث را جمع بندی کنم تا به ادامه ی بحث بپردازیم. در ابتدا گفتم که سعی دارم در مورد بی‌تفاوتی نسبت به زندگی صحبت کنم و ریشه ی آن را پیشنهاد دهم. گفتم ما فکر می کنیم؛ اما با فکر کردن مان به پیش نمی رویم. بلکه فکر کردن مان راهی برای متمرکز شدن بر روی آن چیزی است که می خواهیم بیشتر بدانیم. با خواندن این مطلب نیز باید فکر کنید. اما منتظر تغییر نباشید. تغییر در اعماق ذهن و به کندی صورت می پذیرد. سپس در مورد عجیب بودن این موضوع بحث کردم. اصولا این موضوع هیچ منفعتی برای بشر ندارد. چرا ما خسته می شویم؟ و گفتم که احتمالا این نقیصه یک عارضه است که در قرون اخیر ظاهر شده. سوال این است که چگونه این عارضه شکل گرفته است. به عبارت دیگر، در این اواخر، در تمدن بشر چه اتفاقی افتاده که باعث بروز خستگی و بی‌میلی شده است؟ سپس در این مورد صحبت کردم که به این موضوع نباید سطحی نگاه کنیم. با الفاظ روانشناسانه ای مانند افسردگی، پیچیدگی این موضوع به سمت تفسیر و بینش دقیق تر حرکت نمی کند. سوال این است که ریشه و راه حل بی‌تفاوتی چیست.

پرسش ما این است که دقیقا چرا گاهی نسبت به زندگی بی‌تفاوت می شویم و چگونه می توانیم این حالت رنج آور و بی ثبات را درمان کنیم. توضیح دادم که پاسخ این پرسش بسیار پیچیده است. این پرسش در قرون اخیر شکل گرفته و پاسخ دقیق آن احتمالا هیچگاه به دست نمی آید. اما فکر کردن به آن می تواند تا حدی برای خودمان راهگشا باشد. تاکید ویژه ی من است که این مفهوم را ساده برداشت نکنیم. دقیقا فکر کنیم که زمانی که نسبت به زندگی بی‌تفاوت می شویم دقیقا چه افکاری در ذهن مان می آید و می رود. و معمولا چه کار هایی است که به شدت این حالت روحی دامن می زند و چه کار هایی است که از شدت آن می کاهد. اکنون بحث را از سر می گیریم.

فلسفه باید رشد می کرد تا بشریت به این روز نیفتد. سه شاخه ی اساسی معرفت را انسان به خوبی می شناسد. شاخه ی اول علم و دانش تجربی است. همان چیزی که با آزمون و خطا، همبستگی مولفه های یک سیستم را ارزیابی کرده و فرضیه هایی برای توجیه نتایج آزمون ها ارائه می کند و به مرور بهترین فرضیه ها تبدیل به نظریه می شوند و برای پیشبینی طبیعت و انسان به کار گرفته می شوند. شاخه ی دوم هنر است. همان چیزی که انسان را قادر می سازد تا واقعیات عمیق درونی ذهن خود را به ظهور برساند. مفاهیمی که به هیچ وجه با صحبت به دیگران منتقل نمی شود. هنر زبان پیشرفته ای است که بین انسان ها ارتباطی از جنس معنا و نه اطلاعات به وجود می آورد. و در نهایت شاخه ی سوم آن چیزی است که امرزه دست کم گرفته می شود و رکودش باعث رکود بشریت شده. شاخه ی سوم فلسفه است. فلسفه یعنی تلاش برای پاسخگویی به هر سوالی که نحوه ی پاسخگویی به آن نامعلوم است. فلسفه می تواند به سوالات بنیادین بشر پاسخ داده و انسان ها را از گم و گیجی نجات دهد.

بی‌تفاوتی نسبت به زندگی یعنی اینکه دیگر آرمان ها و آرزو هایمان مانند قبل پررنگ نباشد. یعنی اینکه فکر کنیم کاش هیچ وقت زندگی نمی کردیم. کاش هیچ وقت به دنیا نمی آمدیم چرا که هر لحظه ی این زندگی کسالت آور و بی روح شده است. انسان همیشه در کنار هاله های پر رنگی از روح و معنا پلک می زند. در لبخند یک دوست ما اطلاعات نمی بینیم. هرچند از نظر علمی لبخند یک دوست فقط حاوی اطلاعات است، اما ما با وجود عواطف مان همه چیز را روحانی و معنوی جلوه می دهیم. آیا این نگاه دروغ است؟ آیا ما در حال فریفتن خود و تحریف واقعیت ها هستیم؟ برای ما همه چیز استعاره هایی از جنس افکار است. همه چیز در درون ذهن مان اتفاق می افتد. چه اثباتی وجود دارد تا به ما این اطمینان را بدهد که همه چیز یک رویای طولانی نیست؟

ما از جنس افکار هستیم. افکار هم اصولا با احساسات آمیخته است. در اصل احساسات و عواطف نوعی از افکار را تشکیل می دهند. مانند ماده در فیزیک که نوعی انرژی است. با تجسم و تصور این نکات، مشخصا فلسفه باعث می شود که انسان ها زمانی که سوالات پیچیده ای در مورد زندگی، مغزشان را به آستانه ی فروپاشی هل می دهد بتوانند افکار و احساسات شان را متمرکز کرده و کماکان به زندگی ادامه دهند. به عبارت دیگر فلسفه می تواند باعث شود که انسان ها کمتر دچار خستگی و بی‌تفاوتی نسبت به زندگی شان شوند. بنابراین فلسفه روندی ویژه در ذهن انسان شکل می دهد تا افکار وی منسجم گردد. و به این شکل با کاهش گم و گیجی افراد و شفافیت هرچه بیشتر ابعاد زندگی، انسان ها به سمت تمرکز بر روی مسائل عینی تر و حل معضلات پیش می روند. اگر فلسفه بتواند بار دیگر آرمان ها و آرزو های انسان را پررنگ کند و نقاط پیچیده ی ابهام را برطرف سازد، قطعا انسان ها بهتر پیش خواهند رفت.

سوال این است که چه باید کرد؟ آیا باید برویم و کتاب های فیلسوف های بزرگ تاریخ را مطالعه کنیم؟ آیا باید برویم و اصول فلسفه را ورق بزنیم؟ این کار احتمالا برای اکثر ما بی نتیجه است. من به هیچ وجه ادعا نمی کنم که یک فرد با مطالعه ی فلسفه لزوما اوضاع زندگی و بی‌تفاوتی هایش نسبت به زندگی بهتر می شود. زندگی بسیار بسیار پیچیده است. هرکسی باید سبک مناسب خودش را پیدا کند. هر کدام از ما به گونه ای می آموزیم و به گونه ای سوالات خود را تحلیل می کنیم. شاید برای کم شدن گم و گیجی مان نیاز به خواندن رمان داشته باشیم. شاید گوش کردن موسیقی های کلاسیک به این موضوع کمک کند. شاید هم باید با پدربزرگ مان صحبت کنیم. شاید خوب باشد در طبیعت قدم بزنیم. شاید باید از اساتید مان سوال کنیم. شاید اگر به اماکن مذهبی می رویم خوب باشد از روحانی ها بپرسیم.

در هر صورت لزومی ندارد که کتب فلسفی به این موضوع کمک کنند. منظور من از گم و گیجی فلسفی درگیر شدن با براهین عجیب و غریب نیست. بلکه سوالاتی مانند «من کیستم» یا «چرا زندگی می کنم» یا اینکه «آیا در پشت این اتفاقات معنایی نهفته است» یا مثلا «آیا من رسالتی در زندگی خود دارم». این سوالات بسیار پیچیده هستند. اما باید راهی برای پاسخ دهی به آنها باشد. ما انسان ها باید فکر کنیم. اگر سوالاتی در ذهن مان داریم و اگر کنجکاویم باید فکر کنیم. باید سوال کنیم و پاسخ ها را بررسی کنیم. چرا که راه دیگری نداریم. باید تحقیق کنیم و از کسانی که راه ما را از پیش رفته اند در مورد زندگی و معنای آن و کارهایی که باید و نباید انجام دهیم بپرسیم. ما باید از مغز کوچک مان استفاده کنیم. شاید بتوانیم در این نبرد کذایی که درون ذهن مان در جریان است روح خود را حفظ کرده و به زندگی ادامه دهیم.

به اتفاقاتی که در ذهن تان در جریان است دقت کنید. افکارتان همواره در تلاش برای بقا یافتن هستند. غم، شادی، اضطراب و هر گونه احساساتی بقا می یابند نه به خاطر اینکه خلق ما تغییر پذیری پایینی دارد. بلکه بقای هیجانات ما به دلیل بقای افکار ماست. افکار ما در ذهن مان سعی دارند جلوی افکار مخالف خود را بگیرند. درست مانند دیکتاتوری های جهان. فکر کنیم. اینها را گفتم تا بگویم ذهن انسان پیچیده است. ما صرفا یکسری ماشین پیچیده نیستیم. ما ابعادی داریم که احتمالا علم توان بررسی دقیق آنها را ندارد.

ریاضیات در خصوص دنباله هایی که تعداد اعضای آنها به بینهایت میل می کند بسیار شگفت آور می شود. این شگفتی ها را ریاضیدانانی که تمام عمر با اعداد و مجموعه ها سر و کار داشته اند بر ملا می سازند. آنها می دانند که تلاش هایشان روزی به نتیجه خواهد رسید. آنها در پی یافتن پاسخ دقیق هستند. یک سوال در دنیای ریاضیات یا پاسخ دارد یا ندارد. و اگر پاسخ داشته باشد یا قابل به دست آوردن است و یا نه. و اگر قابل به دست آوردن باشد آنها می دانند که روزی به آن می رسند. و در هر حالت ریاضیدان ها در پی یافتن پاسخ هستند. اما فرق میان کسانی که زندگی را مطالعه می کنند با ریاضیدان ها شاید در همین موضوع باشد. اصولا علم نیز چنین است که پاسخ را به دنبال خود می کشد. همه چیز در دنیای حقیقی معنا میابد. هرچند ریاضیات تماما با انتزاعیات عجین است اما همه چیز یا حقیقت دارد یا ندارد. چیزی میان این دو وجود ندارد. شاید دارم موضوع را بیش از حد پیچیده جلوه می دهم. اما حواس مان باشد که هیچ تضمینی برای درست بودن روش علمی در این زمینه وجود ندارد.

اکنون برای جمع بندی بحث می خواهم از ابتدا تا کنون را مرور کنم. نکته ی اول این است که «بی‌تفاوتی نقیصه ای معاصر و بسیار پیچیده است». نکته ی دوم این است که «بی‌تفاوتی نوعی فکر است و فلسفه به ساختار دادن افکار کمک می کند». نکته ی سوم این است که «فلسفه در قرن اخیر بسیار نزول پیدا کرده است و به گونه ای ما کمبود فلسفه را در زندگی خود احساس می کنیم». نکته ی چهارم نیز است که «لزوما علم پاسخی به سوالات ما در مورد زندگی نمی دهد». با جمع بندی این نکات احتمالا به این نتیجه می رسیم که هرکدام از ما که بی‌تفاوتی هایمان از افکار مان تغذیه می کند نیازمند این هستیم که فلسفه ی زندگی خودمان را برای اولین بار بسازیم. ضمن تشکر بابت خواندن این مطالب غیر علمی و افکار شخصی بنده در صورت تمایل لطفا به قسمت دوم از این مجموعه بحث ها رجوع کنید.



زندگیروانشناسیخودشناسیفلسفهخوشبختی
۶
۰
عباس سیدشازیله
عباس سیدشازیله
گاهی افکارم را می نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید