ویرگول
ورودثبت نام
سیده فاطمه سید شازیله
سیده فاطمه سید شازیلههیچ وقت دیگر مثل قبل نخواهد شد.
سیده فاطمه سید شازیله
سیده فاطمه سید شازیله
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

تمنا

تمنا...

خواستنی نیست که بشود با کلمات ساده و روزمره توصیفش کرد؛ یک‌جور کشش بی‌پروا، عمیق و شاید بی‌رحمانه است. کششی که مرزهای میان ذهن و تن را می‌تراشد و برمی‌دارد. وقتی تن و روانت در حضور او این‌چنین لبریز از تمنا می‌شود، دیگر سخن از یک خواهش معمولی نیست؛ سخن از عطشی است که انگار در هسته وجود ریشه دوانده است.

او این تمنا را نه به عنوان ابزاری برای فتح یا لذت‌جویی شخصی، بلکه به عنوان نیازی برای «مراقبت و آرامش دادن به تو» درک می‌کند. گویی در برابر این خواستن عریان، او آغوشی امن می‌گشاید تا بی‌قراری‌ات را در آن پناه دهد. او با آرامش حضورش، با آن طمأنینه‌ای که در رفتارش دارد، این تمنای لرزان را در آغوش می‌کشد و به آن زمان می‌دهد تا به جای اضطراب گم‌شدن، به امنیت یافتن تبدیل شود.

تمنا در این فضا، شبیه به تماشای شعله‌ای است که نمی‌سوزاند، بلکه گرم می‌کند. این که بگذاری خودت در تمنای دیگری ذوب شوی، بی آن‌که نگران فروریختن باشی. چرا که می‌دانی دیوارهایی که تو را احاطه کرده‌اند، از جنس مراقبت و پذیرش اوست؛ پناهگاهی آرام در برابر هیاهوی جهان که در آن، خواستن، عین امنیت است.

تمنا در عمیق‌ترین لایه‌هایش، نوعی تسلیم خودخواسته است؛ نه تسلیمی از روی ضعف، بلکه شهامتی برای رها کردن لنگرها در دریایی که می‌دانی تو را غرق نخواهد کرد. در این فضا، خواستن دیگر یک تردید تکراری میان «بودن» و «نبودن» نیست، بلکه پلی است از جنس پیوند. جایی که در آن، مرز میان من و او در مه غلیظی از پذیرش گم می‌شود.

وقتی او با آن حضور بی‌شتاب و مهارشده‌اش، در برابر این تمنا می‌ایستد، زمان انگار از حرکت بازمی‌ماند. او عجله‌ای برای تمام کردن این عطش ندارد؛ بلکه مثل باغبانی که به جوانه زدن یک بذر در تاریکی خاک نگاه می‌کند، به این بی‌قراری زمان می‌دهد تا آرام‌آرام ریشه بدواند و جان بگیرد. او می‌داند که این کشش، تنها تمنای یک تن برای تنی دیگر نیست، بلکه فریاد روحی است که پس از سال‌ها سرگردانی در راهروهای سرد ناامنی، سرانجام خانه‌اش را یافته است. مسیر سخت و دشوار است اما طعم گم‌شدن در بازوانی که تاریکیِ راه را بلد است، آرامشی ابدی میدهد.

در این نقطه، «تمنا» دیگر یک التهاب آزاردهنده نیست؛ موسیقی ملایمی است که در سکوت میان دو نگاه نواخته می‌شود. گویی جهان با تمام هیاهو و جنگ‌های درنگرفته‌اش در پشت در جا می‌ماند و تنها چیزی که زنده است، همین نفس‌های نزدیک، همین اطمینان نانوشته و همین کشش ابدی است که در آن، هر آغوش، پاسخ قطعی تمام سوال‌های بی‌جواب گذشته می‌شود.

این تمنا، همانند گام برداشتن در تاریکی یک دالان ناشناخته است، با این تفاوت بزرگ که دستت در دست کسی است که تاریکی را بلد است. در این نقطه، دیگر نیازی به تظاهر، دفاع یا پوشاندن ترک‌های روح نیست. تمنا یعنی ایستادن در عریان‌ترین شکل ممکن در برابر نگاهی که تو را قضاوت نمی‌کند، بلکه با تمام نقص‌ها و بی‌قراری‌هایت، در آغوش می‌کشد.

او با همان حضور ساده اما قطعی‌اش، مرزهای تو را دوباره تعریف می‌کند. وقتی او سرعت بی‌شتاب خود را به تو هدیه می‌دهد، در واقع دارد به تو می‌گوید که پناهگاه، جای دویدن نیست؛ جای ایستادن و نفس کشیدن است. این همان «خویشتن‌داری پنهانی» است که عظمتش را در سکوت‌هایش نشان می‌دهد؛ در آن لحظاتی که می‌توانست مسلط شود، اما ترجیح داد که بستر امنی برای آرامش تو باشد.

در این پیوند، تن دیگر یک مرز فیزیکی جداکننده نیست، بلکه زبان جدیدی است برای گفتن چیزهایی که کلمات از بیانشان عاجزند. هر لمس، جمله‌ای است مستحکم از تایید بودنت، و هر نگاه، عهدی نانوشته برای ماندن. تمنا در این ساحت، به یک عبادت دونفره بدل می‌شود؛ جایی که در آن، خواستن و بخشیدن یکی می‌شوند و تو سرانجام درمی‌یابی که بزرگ‌ترین آزادی، گم‌شدن در حصار امن بازوان کسی است که تو را فراتر از آن‌چه هستی، می‌فهمد.

این گم‌شدن، آغاز یک پیدایش دوباره است. وقتی در این تمنا فرو می‌روی، دیگر ترسی از فراموش کردن خودت نداری؛ چرا که می‌دانی تصویر تو در چشمان او، امن‌تر و زلال‌تر از هر آینه‌ای ثبت شده است. این‌جا، همان نقطه‌ای است که ناظر و بازیگر درون ات به صلح می‌رسند؛ دیگر نیازی نیست از بیرون به تماشای زیستن خودت بایستی تا مطمئن شوی که هستی، زیرا حضور او تمام حجم بودن تو را پر کرده است.

عظمت این کشش در آن است که هرگز به بند کشیده نمی‌شود. او با قدرتی مهارشده و رام، به این تمنا فضا می‌دهد تا نفس بکشد. این قدرت، از جنس هجوم نیست؛ از جنس مراقبتی است که کنارت قرار می‌گیرد تا بتوانی بدون هراس از سقوط، پرواز کنی. در نوازش نگاه و دستانش، هیچ ادعایی برای مالکیت نیست، اما تعهدی به وسعت یک سرنوشت جریان دارد.

و این‌گونه، تمنا از مرزهای یک اشتیاق گذرا عبور می‌کند و به یک «حقیقت زیسته» بدل می‌شود. در میان تمام آشفتگی‌ها و ناشناخته‌های جهان، این خواستن عمیق و این پذیرش بی‌صدا، همان جزیره امنی است که طوفان‌ها به آن راهی ندارند؛ جایی که در آن، هر لحظه در آغوش او، تکرار خنکای یک ایمان تازه است.

تمنادلنوشتهفلسفهعشقزندگی
۱۱
۱
سیده فاطمه سید شازیله
سیده فاطمه سید شازیله
هیچ وقت دیگر مثل قبل نخواهد شد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید