
تمام تنم سرشار از یک فرسودگی عمیق ولی خاموش است. یک نوع خستگیِ بیدلیل که دقیقا نمیدانی چرا چنین حسی داری. جوری که انگار از بودن هم خسته ای. یک تهیشدگی در روح. دیدن زندگی های کپسولی مرا از زیستن خسته کرده. یک زیستنِ معلق در گذشته و آینده. و میدانم که در لحظه زندگی نمیکنم. من همیشه دیرتر از چیزی که باید، متوجه داستان می شوم. یک تاخیر با اثرات سهمگین. مثل آدمی که گیج شده است. اما با این فرق که من همیشه گیجم. از زیستن و بودن در حیرتم. همیشه جوری به آینه، به آسمان و به مردم نگاه میکنم، گویی مات و مبهوت مانده ام و نمیدانم چه میکنم. و تعجبم بیشتر از این است که چگونه بقیه از قبل میدانند که ماجرا چیست و چطور و از کجا فهمیدند که کاری را باید بکنند که دارند می کنند. من در همه چیز تاخیر دارم. تاخیر در زیستن. و تأخیر در بودن.
خودم را آرام میکنم چون وقتی از سر گیجی و حیرت فریاد میزنم و داد و هوار میکنم میگویند باز دیوانه شده است. اتفاق بعدی که برایم می افتد، نادیدهگرفتهشدن است. تعجب میکنم که انسان ها هنوز به همدیگر امید دارند. من بیپناهی انسان ها در جمع دیده ام. صمیمیت های یکطرفه شان را دیده ام. همیشه هم با خودم میگفتم آنها از همدیگر هم خوششان نمی آید چه برسد به منی که گیج و ماتم زده است. کم کم فکر فرار به سرم میزند. فرار ذهنی و شاید اگر خدا بخواهد یک روز هم فرار واقعی و فیزیکی. ابتدا یک فاصلهی ناگفته بین مان ایجاد می شود. بین من و آدم ها. و به مرور زمان با یک حذف آرام، صدایم را اول کم و سپس خاموش می کنند تا صداهای گوش خراشم اذیت شان نکند.
تکرار پوچ زندگی روزمره مرا عاصی کرده است. من درون خودم گیر افتاده ام. نمیدانم این یک آگاهی دردناک است یا یک فهمِ بیثمر. اما هرچه هست مثل دیدن دنیا با یک وضوحِ آزاردهنده است. جای تعجب نیست که چرا روحم بدون پاسخ سوالاتم دچار استهلاک می شود. زمانی هدفم پیشرفت و تاختن در عرصه ی فراخ زندگی و دستاوردها بود. همان کاری که همه می کنند. اما بعد دچار یک افت تدریجی شدم. خالی شدم. انقدر به خودم و افکارم پیچیدم که تا انتهای وجودم درخواست نبودن داشت. یا حداقل ازکارافتادگی روان. انقدر مطمئنم به جواب هیچ چیز نمیرسم و آنقدر مطمئنم بدون فهمیدن اینکه چه شد و چه بود و داستان از چه قرار بود، از دنیا خواهم رفت که دلم میخواهد فقط یک پایانِ بدون حادثه داشته باشم. یک پایان در سکوت مطلق. بدون گریه. بدون دیدن تلاش های دیگران برای تاب آوری های بیهوده. ما که به هرحال زندگی را از اول باخته بودیم. چه فرقی میکند که در این بازیِ گل یا پوچ، مشتِ پوچ را الان برایمان باز کنند یا بعدا؟ ما در هر صورت بازنده ایم. نه چون مشت پوچ را انتخاب کرده ایم بلکه چون تمام این مشت ها پوچ بوده است. ما صدها از آنها را باز کردیم و همه شان خالی بود. و پس از این همه تلاش می فهمیم ما بدشانس نیستیم بلکه کلاً از ابتدا گلی در کار نبود.
ما می خندیم. به بودنِ بیعلت مان. به زندگی های پر شده از تفسیرهای بی پایه و عادت کرده به تعلیقِ معنا در بطن هر چیز با ارزش و فقط بسنده میکنیم به ظاهر هر چیز زیبا. و آنقدر فراموش کردن برایمان راحت شده است که دیگر به زیستن های قرضی و فانی مان هم فکر نمیکنیم. آرزویمان تأخیر در مرگ است درحالیکه نمیدانیم ادامه دادنِ بیپاسخ هم به همان اندازه، نشان دهنده ی حضور مرگ در روح و زندگی ماست.
انتظارِ ممتد من برای یافتن پاسخ پرسش هایم یک خطرِ نامرئی در پی داشت. خطر یک فروپاشیِ آرام. مرا با جواب هایی ساکت کردند که به جای قوت قلب، یک ناایمنیِ پایدار برایم ساخت چون فهمیدم هیچ کس جواب را نمیداند. قبلا امید داشتم. امید مانند یک تهدیدِ بیچهره است که نمیدانی کِی و کجا تو را رها میکند و به جایش مثل خرابه ای بر سرت آوار می شود. کاش من هم مثل بقیه بودم و این آگاهیِ اضافی را نداشتم. شایدم یک توهم و گم گشتگی بیهوده. هیچ وقت فرق شان را نخواهم فهمید. و وقتی آن را داری دیگر نمیتوانی از شر این فهمِ فلجکننده رهایی پیدا کنی. شک میکنی. به همه چیز شک میکنی. حتی به واقعی ترین چیز دنیا یعنی رنج. حتی به درد و حتی به بودن. یک شکِ غیرقابلحل ساخته شده توسط یک عقلِ بیپناه و خسته. تا میآیی از چیزی اطمینان حاصل کنی تا مابقی مسائل را رویش بسازی و بالا بیایی، جایی نیمه ی راه میفهمی که آن اطمينانت چیزی بیشتر از یک یقینِ ناپایدار نبود.
از من خسته شدند. مرا طرد کردند. مرا ناسازگار و روانی خطاب کردند. رنجی که میکشم بخاطر یک گناهِ بیجرم است. گاهی با خودم میگویم شاید من چیزی اضافه تر یا کمتر از بقیه دارم. نمیفهمم چرا انقدر بی تابم. هرچه که هست و هرچه که اضافه تر یا کمتر است، از دید من ناخواسته بوده است. مسئولیتِ ناخواسته ای که به من تحمیل شده است. نمیدانم چه کسی را مسئول یا مقصر بدانم بابت چیزی که با آن به دنیا آمدم. هرگاه به این تقصیرِ مبهم فکر میکنم با خودم میگویم، اصلا هرکه مسئول هست باشد، سوال من این است که چرا من؟ چرا من باید آن فرد گیج و مات و مبهوت باشم؟ و این گیجی مرا به انتخاب های اجتنابناپذیر می کشاند. هم بخاطر یک آزادیِ سنگین از تمام بارهای اجتماعی و دنیوی و هم بخاطر یک فرسایشِ تدریجی که مرا مجبور میکند سکوت کنم، اما این یک سکوت آرام و خوش نیست بلکه یک سکوتِ متخاصم است. پُر از چرا و چطور و چگونه. یک جور خاموشیِ فعال. آتشی زیر خروارها خاکستر. آتشی که خبر از استمرارِ رنج در طول زندگی ام می دهد. خبر از دغدغهی بقا بهجای زندگی...
*تراوش های یک ذهن آشفته.