
می آید توی اتاق و رو به من میگوید: بیا در موردش صحبت کنیم. میگویم می شود نیم ساعت دیگر صحبت کنیم؟ میگوید: نیم ساعت دیگر من نیستم، خواهم رفت... رویم را از او برمی گردانم و با صدایی بی حس می گویم: درست مثل همه چیز این زندگی که فقط یکبار اتفاق می افتد. یکبار در زمانی خاص و اگر در آن لحظه برای آن اتفاق آماده بودی به آن میرسی و اگر آماده نباشی آن فرصت را برای همیشه از دست میدهی. در این زندگی همواره باید آماده باشی. از آماده بودن خسته شده ام. از از دست دادن خسته شده ام. از تماشای فرصت هایی که به سراغم میآیند و بخاطر عدم آمادگی از دستم میرود خسته شده ام. کسی حتی متن هایم را نمیخواند. کسی برایش مهم نیست که در این زمین برهوت و خشک گم شده ام چون کسی به دنبال من نمی گردد. کسی به آواره ها علاقه ای ندارد. در عین ظاهری آراسته و متشخص و متین، اما درونم آشوبی عمیق مثل شعله های آتشی سوزان زبانه می کشد. هرجا می روم آرام و با طمانینه درباره ی روزمره و چیزهای پیش پا افتاده صحبت میکنم و به کسی نشان نمیدهم که درونم پر از فریاد است. درونم جیغ و دادی طولانی و گوش کر کن جاری است. فریاد میزند من گم شده ام... کسی نیست که به او متصل شوم و لحظه ای فریادهای توی سرم ساکت شوند. کسی نیست که مرا نجات دهد و من به تنهایی از پس این انزوا بر نمی آیم. قبلاً تلاش میکردم وصل شوم خیلی تلاش میکردم کسی را بیابم که حرفش را بفهمم که حرفم را بفهمد. کسی که بتوانیم دست هایمان را توی هم قفل کنیم و چشم هایمان را ببندیم و درون همدیگر را حس کنیم. درد و رنج همدیگر را حس کنیم. اما نه، من محکومم که با تمام این خاطرات سبک و سنگین زندگی کنم. باید با سری سنگین شده از خاطرات و رنج، زندگی را تنهایی سر کنم. قبلاً آزاد بودم اما دیگر نیستم و برای رسیدن به آزادی نیاز دارم بمیرم چون حالا چیزی در این دنیا دارم که بدون آن نمیتوانم زندگی کنم. جانم را خواهد گرفت. چون زندگی کردن بدون آن جان کندن است.
پروانه ی من کجایی؟ وقتش نرسیده به سراغ شمع ات بیایی؟ سری به او بزنی و دورش چرخی بزنی؟ سلامی کنی تا بداند هنوز به یادش هستی؟ من شمعم و هر روز زندگی ام دارد کوتاه تر می شود. برای دیدنت وقت چندانی برایم باقی نمانده است. شاید خیلی کوتاه تر از چیزی که فکرش را میکنم. ما آرزو داشتیم قایقی بسازیم و دور شویم از این شهر غریب... اما ببین چه شد. ببین زندگی نامرد با ما چه کرد. اگر می توانستم با نوزادانی که هنوز به دنیا نیامده اند صحبت کنم به آنها میگفتم هیچ وقت به کسی دل نبندید و کاش می توانستم به کسی دل نبندم. چون اول یا آخرش آنها غیر از خاطرات برایت چیزی باقی نخواهند گذاشت. با هر کسی صحبت میکنم میگوید در گذشته خیلی بهتر بوده است. نمیدانم در گذشته چه چیزی وجود دارد که همه تا این حد به آن علاقهمند اند. کاش برای من هم همینطور بود. من گم شده ام. من در این زندگی جهتم را گم کرده ام. هر روز که بیدار میشوم به چرخیدن در این بیابان خشک و بی آب و علف زندگی ادامه میدهم. بیهوده فقط چرخ میزنم. فقط سراب می بینم... فقط سراب...
و او مرا نمی بیند. هیچ کس مرا نمی بیند. یا شاید بهتر باشد که بگویم هیچ کس، هیچ کس دیگری را نمی بیند. بقیه دارند کجا می روند؟ این سوال هر روز من است. و جالب است که چقدر تند و سریع می روند مگر تهش عدم نبود؟ انقدر شتابان کجا می روند؟ کاش کسی انقدر به خودش زحمت میداد که برای لحظه ای بایستد و برای من هم توضیح دهد که چه خبر شده است. اصلا از اول چه خبر بود؟ داریم واضحا چیزی را، یا مسیری را ادامه میدهیم اما من یادم نمی آید قبلش چه چیزی بود. چه چیزی اتفاق افتاد که ما داریم ادامه اش می دهیم؟ اینجا کجاست؟ شما چه کسی هستید؟ من که هستم؟ برای چه اینجا هستم؟ اصلا چجوری به اینجا آمدم؟ قبلش چه کار میکردم؟ قبلش کجا بودم؟ داستان چیست؟...