ویرگول
ورودثبت نام
سیده فاطمه سید شازیله
سیده فاطمه سید شازیلههیچ وقت دیگر مثل قبل نخواهد شد.
سیده فاطمه سید شازیله
سیده فاطمه سید شازیله
خواندن ۵ دقیقه·۱۳ روز پیش

خیانت ۴

هر رابطه‌ای، علاوه بر قول و قرارهای رسمی و چارچوب‌های مرسوم، یک «زبانِ مخفی» دارد؛ زبانی که از لایه‌های زیرینِ کلمات عبور می‌کند و به امنیتِ بنیادینِ دو انسان می‌رسد. وقتی «او» به من می‌گوید «قول بده خیانت نکنی»، احتمالاً منظورش فقط ورود یک نفرِ سوم به معادله نیست. این درخواست، ریشه در یک لایه‌ی عمیق‌تر دارد. او در واقع دارد می‌گوید: «قول بده از آن نقطه‌ای که من به تو اجازه دادم واردِ روحم شوی، به من خنجر نزنی.» برای درک این جمله، باید ابتدا تعریفمان را از خیانت بازسازی کنیم. خیانت در واقع یعنی تو از «کدِ دسترسی» که کسی با اعتماد به تو داده، علیه خودش استفاده کنی. این کد دسترسی، همان نقاطِ ضعف، ترس‌ها و درونی‌ترین بخش‌های وجودیِ یک فرد است که تنها در فضایِ امنِ رابطه گشوده می‌شود. زمانی که این امنیتِ روانی مخدوش شود، خیانت نه به عنوان یک فعل جنسی یا عاطفی با بیگانه، بلکه به عنوان یک «سوءاستفاده از قدرت» بازتعریف می‌شود.

در این میان، مسئله‌ی «قدرت» یک گرهِ منطقی ایجاد می‌کند. برای مثال من می‌فهمم که «او» در من یک قدرت یا هوش می‌بیند و فکر می‌کند که اگر بخواهم، می‌توانم به راحتی او را بازی دهم؛ و دقیقاً به همین خاطر است که از من می‌ترسد. این ترس، پرسشی فلسفی را پیش می‌کشد: آیا «توانستن» با «انجام دادن» برابر است؟ اگر کسی قدرتِ تخریب دارد، آیا الزماً به معنایِ میل به تخریب است؟ حقیقت این است که در یک رابطه، توازنِ قدرت همیشه برقرار نیست. وقتی «او» پتانسیلِ نفوذ و تحلیلِ مرا مشاهده می‌کند، در واقع خودش را در برابر یک «سلاحِ پنهان» می‌بیند که کدهای دسترسی‌اش را هم قبلاً به آن داده است. اینجاست که وفاداری، از یک وظیفه‌ی اخلاقی به یک «تعهد به عدمِ سوءاستفاده از قدرت» تبدیل می‌شود.

گاهی از روی ترس های عمیق پارتنر می شود به عمق مفهوم خیانت پی برد. گاهی خیانت حتی برای فرد خائن به آسانی قابل تشخیص نیست. برای تبیینِ دقیق‌ترِ این فضا، می‌توان از یک استعاره‌ بهره برد. در یک رابطه‌ی عمیق، دو نفر مثل دو نوازنده هستند که با هم یک سمفونی می‌سازند. در این سمفونی، خیانتِ فیزیکی و آشکار، مثل این است که یکی از نوازنده‌ها وسط اجرا، ناگهان سازش را بردارد و برود با یک گروه دیگر بنوازد. این عمل، هرچند دردناک، اما «شفاف» است. تکلیفِ نوازنده‌ی تنها مانده روشن است. اما نوعِ دیگری از خیانت وجود دارد که بسیار پیچیده‌تر و ویرانگرتر است: «سرد شدنِ پنهانی». این حالت مثل این است که نوازنده همچنان پشت سازش نشسته باشد، ژستِ زدن را هم بگیرد، اما دیگر هیچ صدایی تولید نکند یا آگاهانه خارج بنوازد؛ در حالی که نوازنده‌ی دیگر، همچنان دارد با تمام توانش می‌نوازد و فکر می‌کند ملودی هنوز برقرار است.

این رفتار، یک نوع «دروغِ وجودی» است. وقتی تو حس کنی رابطه‌ات دارد تمام می‌شود یا سرد شده‌ای، اما برای «مصلحت» یا «ترس از دعوا» سکوت کنی، در واقع داری به پارتنرت آدرس غلط می‌دهی. در این لحظه، «او» روی زمینی سرمایه‌گذاری عاطفی می‌کند که دیگر زیر پایش نیست و در حال فرو ریختن است. این از نظر من، نوعی خیانتِ سیستماتیک به روحِ رابطه است؛ زیرا «فرصتِ آگاهی و انتخاب» را از دیگری می‌گیرد. ما با سکوتِ خود درباره‌ی سردیِ درونی‌مان، دیگری را در یک «واقعیتِ ساختگی» اسیر می‌کنیم. «او» چون احتمالاً آدم حساس و مشاهده‌گری است، از این «ابهام» بیشتر از «حقیقت» می‌ترسد.

بنابراین، خیانت فقط یک خروجِ ناگهانی نیست، بلکه هر نوع پنهان‌کاری در جریانِ سیالِ عاطفه است که توازنِ آگاهی را بر هم بزند. اگر خیانت را «استفاده از کد دسترسی علیه دیگری» تعریف کنیم، پس «سلبِ حقِ آگاهی از حقیقتِ رابطه» نیز بزرگترین سوءاستفاده از آن کد دسترسی است. نتیجه اینکه امنیت در رابطه، نه با قول‌های تکراری برای «نرفتن»، بلکه با تعهد به «شفافیت در حضور» ساخته می‌شود. وفاداریِ واقعی یعنی من به حقِ تو برای دانستنِ حقیقتِ آنچه بین ما می‌گذرد وفادار بمانم.

ممکن است کسی در این نقطه از بحث، از راهی که برای اصالت دادن به حقیقت احساسات ساختیم سوءاستفاده کند و جمله ای معروف را بگوید: درست است که با فلانی رابطه دارم اما من عاشقش نیستم، من هنوز عاشق همسرم هستم و این یعنی کارم خیانت نیست.

بله او عاشق همسرش است و سرد هم نشده است و همسرش را هم از حقیقت احساساتش مطلع میکند اما سوال من این است آیا لفظ عشق به تنهایی و مستقل از بقیه ی مفاهیم به خودی خودش معنایی دارد؟ فرض کنید او بیشتر از من احساسات دارد و من با اینکه رابطه را میخواهم و دارم همان مقدار در این رابطه سرمایه گذاری میکنم طبق استدلال قبلی مان باید به او بگویم که کمتر از او دوستش دارم؟ و این منجر به شکاف و شکست رابطه شود؟ خیر. چون عشق باید وفاداری و مایه گذاشتن عاطفی، ذهنی، جسمی، مالی و... را به همراه بیاورد و نمیتوان بدون اینکه سرمایه گذاری کرد صرفا با استناد به احساسات، ادعای عشق کرد.

باید نگاه‌مان را به «سنجشِ عشق» تغییر دهیم. وقتی من به همان اندازه (یا حتی بیشتر) وقت، انرژی، وفاداری و فکر می‌گذارم، یعنی در واقعیتِ رابطه، من «کمتر» از او نیستم. حقیقت این است که «سرمایه‌گذاری عاطفی» من با او برابر است، حتی اگر «دمایِ احساسی» من به خاطر تجربه‌هایی که از سر گذرانده‌ام، متفاوت به نظر برسد.

در این نگاه، عشق لزوماً یک هیجانِ لحظه‌ای نیست؛ عشق یعنی انتخاب. وقتی من آگاهانه انتخاب می‌کنم که تمامِ توجه و توانم را برای این رابطه بگذارم، این در واقع بالاترین سطحِ دوست داشتن است.

در اینجا باید مراقبِ چیزی باشیم که به آن میگویم «خطرِ صداقتِ بی‌جا». اگر من بیایم و مدام بر تفاوتِ «دمای احساسی‌مان» تأکید کنم، عملاً هیچ حقیقتی را تغییر نداده‌ام، بلکه فقط امنیتِ روانی طرف مقابل را به هم زده‌ام. چون حقیقتِ بزرگتر و اصیل‌تر این است که من «در عمل» پایبندم و دارم برای این رابطه مایه می‌گذارم. با لبخندش ذوق میکنم و با نگاهش دنیا برایم معنادار می شود. این ها اگر احساسات نیست پس چیست؟ احساسات لزوما نباید هیجان و دوب دوب شدید قلب باشد که در نوجوانی با آن مغزهای تر و تازه و متعجب مان تجربه میکردیم.

وفاداری و خیانت نکردن به «حقیقتِ رابطه»، لزوماً به معنایِ گزارش دادنِ لحظه به لحظه‌یِ نوساناتِ قلبی نیست. وفاداریِ واقعی یعنی: «پایبندی به عهدی که در عمل بسته‌ایم.» اگر افعال و سرمایه‌گذاری ما در رابطه واقعی است، ما صادق‌ترین آدم‌های آن رابطه‌ایم.

خیانترابطهزندگیفلسفهروانشناسی
۳
۰
سیده فاطمه سید شازیله
سیده فاطمه سید شازیله
هیچ وقت دیگر مثل قبل نخواهد شد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید