ویرگول
ورودثبت نام
داود مقدم شیبای
داود مقدم شیبای
داود مقدم شیبای
داود مقدم شیبای
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

بی پناه

ظهر روز جمعه بود و سه روز از تولد 7 سالگی اِلسا می ‏گذشت. با چهره‏ای شنگول، دست پدرش را گرفت و گفت: بابایی؛ با من قایم‌باشک بازی می‏ کنی؟

پدرش گفت: "من! رئیس شرکت با تو قایم‏باشک بازی کنم؛ برو با مامانت بازی کن!"

اِلسا با قیافه ‏ای متعجب و گیج شده؛ نزدیک مادرش شد و گفت: مامانی؛ با من سنگ - کاغذ - قیچی بازی می‏ کنی؟

مادرش گفت: "نمی‏ توانم. دیگر از من گذشته است؛ منِ مدیرِ مدرسه، با تو بازی کنم!"

اِلسای تنها با حزن درونی، به سمت اتاقش می ‏رفت تا در لابه ‏لای وسایل اتاقش، شاید بابایی و یا مامانی پیدا کند.

  

تبریز – مرداد 1402

داستانداستانکداستان نویسیادبیاتادبیات عرفانی معاصر
۱
۰
داود مقدم شیبای
داود مقدم شیبای
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید