ویرگول
ورودثبت نام
شیما نصیری
شیما نصیریعلاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شیما نصیری
شیما نصیری
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

شب‌های روشن؛ زندگی در فاصلهٔ یک رؤیا

بعضی کتاب‌ها را می‌خوانیم و می‌بندیم.

بعضی دیگر اما بعد از تمام شدن، در گوشه‌ای از ذهنمان می‌مانند؛ مثل چراغی کم‌نور که خاموش نمی‌شود.

«شب‌های روشن» از آن کتاب‌هاست.

رمانی کوتاه از فئودور داستایفسکی که سال‌ها پیش از شاهکارهایی چون «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» نوشته شد؛ اما رد بسیاری از دغدغه‌های بزرگ نویسنده را می‌توان در همین اثر کوتاه پیدا کرد: تنهایی، رؤیا، عشق و فاصلهٔ دردناک میان آنچه زندگی می‌کنیم و آنچه آرزو داریم زندگی کنیم.

چهار شب، تمام یک عمر

داستان ساده است.

راوی، جوانی تنها و گمنام در خیابان‌های سن‌پترزبورگ، با دختری به نام ناستنکا آشنا می‌شود.

چهار شب با هم قدم می‌زنند. چهار شب با هم حرف می‌زنند. چهار شب امید در دل راوی جوانه می‌زند.

اما ناستنکا دل‌بستهٔ دیگری است.

او در انتظار بازگشت مردی زندگی می‌کند که دوستش دارد و راوی، بی‌آنکه بخواهد، تنها به پناهگاهی برای روزهای انتظار او تبدیل می‌شود.

صبح روز پنجم، رؤیا پایان می‌یابد.

اما آنچه از دست می‌رود، فقط یک عشق نیست.

تراژدیِ یک رؤیاباز

در نگاه اول، «شب‌های روشن» داستان یک عشق نافرجام است.

اما در لایه‌ای عمیق‌تر، داستان انسانی است که آن‌قدر در رؤیا زندگی کرده که دیگر نمی‌تواند زندگی واقعی را لمس کند.

راوی کتاب، فقط عاشق ناستنکا نیست؛ او عاشق امکانِ دوست داشته شدن است.

سال‌ها تنهایی، او را به جهان خیال رانده است؛ جایی امن، اما بی‌حاصل.

داستایفسکی با ظرافت نشان می‌دهد که گاهی انسان‌ها نه به این دلیل که نمی‌توانند زندگی کنند، بلکه چون بیش از حد رؤیا می‌بینند، از زندگی جا می‌مانند.

شاید به همین دلیل است که راوی برای بسیاری از ما آشناست.

چه کسی در زندگی، دست‌کم یک‌بار، عاشق تصویری نشده که خودش ساخته است؟

هیچ‌کس مقصر نیست

یکی از زیباترین ویژگی‌های «شب‌های روشن» این است که در آن هیچ ضدقهرمانی وجود ندارد.

ناستنکا بی‌رحم نیست.

راوی هم قربانیِ بی‌گناه مطلق نیست.

هر دو گرفتار چیزی‌اند که از اختیارشان بزرگ‌تر است.

ناستنکا اسیر وفاداری است.

راوی اسیر رؤیا.

و زندگی، بی‌آنکه جانب کسی را بگیرد، مسیر خودش را می‌رود.

همین است که پایان کتاب را تا این اندازه تلخ و انسانی می‌کند.

یک جمله برای تمام عمر

در پایان کتاب، داستایفسکی جمله‌ای می‌نویسد که شاید خلاصهٔ تمام اثر باشد:

«خدای من، یک لحظه شادی کامل! آیا این برای تمام عمر یک انسان کم است؟»

این جمله فقط دربارهٔ عشق نیست.

دربارهٔ خودِ زندگی است.

دربارهٔ لحظه‌هایی کوتاه که گاهی از سال‌ها زیستن ارزشمندترند.

اما شاید حقیقت تلخ‌تری هم وجود داشته باشد...

بعضی عشق‌ها دقیقاً به این دلیل ماندگار می‌شوند که نرسیده‌اند.

اگر راوی به ناستنکا می‌رسید، «شب‌های روشن» شاید فقط یک داستان عاشقانهٔ دیگر بود؛ داستانی با آغاز و پایان مشخص.

اما نرسیدن، چیزی را ناتمام باقی می‌گذارد.

و ذهن انسان، سال‌ها با همین ناتمام‌ها زندگی می‌کند.

چهار شبِ کوتاه، تمام می‌شود؛ اما رؤیای آن چهار شب نه.

شاید به همین دلیل است که راوی، ناستنکا را از دست می‌دهد، اما خاطرهٔ او را نه.

شاید همهٔ ما در زندگی، شب‌های روشنی داشته‌ایم؛ لحظه‌هایی کوتاه که دوام نیاوردند، اما ردشان تا سال‌ها در جانمان باقی ماند.

داستایفسکی داستانِ نرسیدن را نمی‌نویسد.

داستانِ لحظه‌ای را می‌نویسد که می‌گذرد، اما تمام نمی‌شود.

شبهای روشنداستایوفسکیرماننقدادبیات
۱۰
۴
شیما نصیری
شیما نصیری
علاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید