«آتش، وقتی در میانهیِ یخها محبوس میشود، ذوب نمیکند؛ بلکه فقط خفه میشود.»
این، خلاصه و چکیدهیِ تراژدیِ «اما» در رمان مادام بواری است. برخوردِ او و شارل، برخوردِ دو جهانِ متضاد نبود؛ بلکه برخوردِ اشتیاق با ملال بود. اما، نمادِ رمانتیسم و جستجویِ بیپایان برای یافتنِ معنا بود؛ کسی که نمیخواست فقط «دوام بیاورد»، او میخواست «زیست کند». اما در مقابل، شارل، تجسمِ میانمایگی، سکون و تکرارِ بیروحِ روزمرگی بود؛ مردی که با «کافی بودن» آرام گرفته بود، اما اما با «خستگیِ وجودی» دستوپنجه نرم میکرد.
از این رو، ازدواجِ آنها، برخوردِ آتش با یخ بود. اما یخ، آتش را ذوب نمیکند؛ یخ، آتش را در حصارِ انجمادِ خود، خفه میکند. در این تقابل، آتش نه برایِ گرم کردنِ یخ، که برایِ سوختنِ درونیِ خود در میانهیِ یخها، محکوم شده است؛ آتشی که در عینِ بودن، در حالِ خاموش شدن است.
از «جستجو» تا «فرار»: سقوط در چاهِ بیخودشدگی
اما در چاهِ عمیقِ سرخوردگیِ ناشی از ملال، او دچار نوعی «بیخودشدگی» شد. او دیگر به دنبالِ کشفِ حقیقت نبود، بلکه به دنبالِ «فرار» بود؛ و فرار، همواره انسان را به سویِ اشتباهاتی بزرگتر و ویرانگرتر میکشاند.
در دنیایِ قرنِ نوزدهم، هویتِ یک زن در سایهیِ پیوندِ اجتماعیاش تعریف میشد. اما او در میانِ دو انتخابِ مرگبار گرفتار بود:
۱. مرگِ روحی: در حصارِ ملال و در کنارِ شارل.
۲. مرگِ اجتماعی: در صورتِ افشایِ زندگیِ پنهانیاش و از دست دادنِ اعتبار.
او در واقع میان دو نوع مرگ، راهی جست که در نهایت، به مرگِ فیزیکیاش ختم شد؛ گویی راهی برای فرار از این بنبست وجود نداشت.
میل به داشتنِ پسر: تلاش برای فرار از سرنوشتِ جنسیتی
حتی میلِ او به داشتنِ فرزندی پسر، فراتر از یک خواستهیِ غریزی بود؛ این یک «میل به قدرت و آزادی» بود. او میدانست که زن بودن در آن دوران، یعنی: محدودیت، قضاوت، قربانی شدن و همیشه در نقشِ «دیگر» بودن. او میخواست چیزی داشته باشد که از این قیدها رها باشد؛ موجودی که بتواند جهان را بدونِ نگاهِ ممیز و بازرسیهایِ اخلاقیِ جامعه، به چشم ببیند.
رنجِ اما، رنجِ ابدیِ انسان است: شکافِ عمیق میانِ «آنچه هست» و «آنچه باید باشد».
مادام بواری، داستانِ زنی نیست که اشتباه کرد؛ داستانِ زنی است که در دنیایی که برایِ "بودن" ساخته نشده بود، سعی کرد "زیستن" را پیدا کند.