ویرگول
ورودثبت نام
شیما نصیری
شیما نصیریعلاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شیما نصیری
شیما نصیری
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

دست‌هایی به کوتاهی حسرت، «دربارهٔ فاصله‌هایی که نه می‌توان از آن‌ها گذشت و نه می‌توان فراموششان کرد.»

دلم می‌خواهد از تو بنویسم.

از تو که نامت هنوز در رگ‌های روزم جریان دارد.

اما فاصله، میان من و تو خانه‌ای ساخته با دیوارهایی از تقدیر.

نه.

میان ما دریا نیست.

دریا را می‌شود شنا کرد، طوفان را می‌شود تاب آورد، حتی کوه را می‌شود دور زد.

میان ما چیزی ایستاده که هیچ نقشه‌ای راهش را نشان نمی‌دهد.

روزگار.

همان پیر خاموش بی‌رحم که دست‌هایش از آرزوهای ما بلندتر است.

ما دست دراز کردیم، و او فاصله را.

ما خواستیم، و او نخواست.

ما دویدیم، و زمان، آرام و مطمئن، از روی رؤیاهایمان عبور کرد.

گاهی فکر می‌کنم:

کاش هرگز تو را ندیده بودم.

کاش آن نگاه، آن سلام، آن اتفاق سادهٔ نخستین هرگز رخ نداده بود.

اما نه...

دروغ می‌گویم.

اگر هزار بار دیگر به ابتدای این راه برگردم، باز هم در همان چشم‌ها گم می‌شوم.

گناه من دوست داشتن تو نیست.

گناه من باور کردن معجزهٔ رسیدن بود.

همیشه گفتند: اگر بخواهی، می‌شود...

اما هیچ‌کس نگفت:

اگر تمام راه را بروی و راه به تو نرسد، چه؟

اگر هرچه نزدیک‌تر شوی و دورتر بمانی، چه؟

اگر سهم بعضی عشق‌ها فقط دوست داشتن باشد، نه رسیدن، چه؟

بعضی دوست‌داشتن‌ها فقط می‌سوزند.

نه می‌رسند.

نه می‌میرند.

نه فراموش می‌شوند.

فقط سال به سال ریشه می‌دوانند در تاریک‌ترین گوشه‌های دل.

دست‌های من هنوز کوتاه‌اند برای تو.

اما دلم...

دلم هر شب از تمام مرزهای جهان عبور می‌کند و کنار تو می‌نشیند.

همان‌جا؛ جایی میان رؤیا و حسرت.

جایی که عاشقان سال‌هاست در انتظار یک معجزه پیر می‌شوند.

حسرتعشقنثر ادبینویسندگیفاصله
۱
۰
شیما نصیری
شیما نصیری
علاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید