ویرگول
ورودثبت نام
شیما نصیری
شیما نصیریعلاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شیما نصیری
شیما نصیری
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

هرگز دیگر؛ چگونه عاشق «کلاغ» شدم روایت یک ترجمه، یک شعر و یک خاطره

«کلاغ» ادگار الن پو
«کلاغ» ادگار الن پو

گاهی یک شعر را پیدا نمی‌کنی؛ شعر تو را پیدا می‌کند.

من هم «کلاغ» ادگار آلن پو را همین‌طور پیدا کردم؛ میان پرسه‌زدن‌های بی‌هدف در سایت‌های خارجی. قصد خاصی نداشتم. فقط از صفحه‌ای به صفحه‌ی دیگر می‌رفتم تا چشمم به چند سطر افتاد:

«به یاد دارم؛ دسامبری سرد و عبوس بود، و هر اخگرِ رو به مرگ، شبحِ خویش را بر کف اتاق می‌افکند...»

همین چند سطر کافی بود تا دیگر نتوانم از شعر دل بکنم.

نخست، آن را تحت‌اللفظی ترجمه کردم؛ فقط برای اینکه بفهمم شاعر چه می‌گوید. اما اتفاق عجیبی افتاد. حتی وقتی وزن و موسیقی شعر را از آن گرفتم و فقط معنی واژه‌ها را روی کاغذ آوردم، باز هم چیزی در متن زنده بود. انگار تاریکی شعر، از لابه‌لای کلمات نفس می‌کشید. و آن پاسخ تکرارشونده‌ی کلاغ ــ «هرگز دیگر» ــ آرام‌آرام از صفحه جدا شد و در ذهنم نشست.

نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه یاد مادربزرگم افتادم.

سال‌های کودکی، شب‌های زمستان، برایم قصه‌ای تعریف می‌کرد؛ قصه‌ای که در آن کلاغ فقط یک پرنده نبود. پیام‌آور بود. میان جهان زندگان و مردگان پرواز می‌کرد و انگار رازی را با خود حمل می‌کرد که هیچ‌کس جرئت نداشت نامش را بر زبان بیاورد. سال‌ها آن داستان را فراموش کرده بودم، تا اینکه «کلاغ» پو، بی‌هیچ مقدمه‌ای، درِ همان خاطره را دوباره گشود.

بعد فهمیدم با یک شعر معمولی روبه‌رو نیستم. «کلاغ»، یکی از مشهورترین شعرهای ادگار آلن پو و از ماندگارترین آثار ادبیات گوتیک است؛ شعری که نزدیک به دو قرن است خوانده می‌شود، ترجمه می‌شود و هنوز از نفس نیفتاده است.

طبیعی بود که ترجمه‌های فارسی‌اش را جست‌وجو کنم. ترجمه‌ی صادق چوبک، ترجمه‌های دری و چند برگردان دیگر را خواندم. هر کدام جهان خودشان را داشتند؛ هر کدام صدای پو را از زاویه‌ای دیگر به فارسی رسانده بودند.

اما اتفاقی که انتظارش را نداشتم، این بود که هیچ‌کدام باعث نشد دست از ترجمه‌ی خودم بکشم.

نه از آن رو که ترجمه‌های موجود کم‌ارزش بودند؛ برعکس، هر کدام دریچه‌ای به این شعر بودند. اما احساس می‌کردم «کلاغ» از آن شعرهایی است که هر خواننده، ناچار است یک بار خودش آن را ترجمه کند؛ نه برای انتشار، بلکه برای فهمیدن.

ترجمه‌ی این شعر، بیشتر شبیه گفت‌وگو با آن بود تا جابه‌جا کردن واژه‌ها. بارها به یک مصرع برگشتم، واژه‌ای را عوض کردم، دوباره خواندم، دوباره حذف کردم. گاهی ساعت‌ها درگیر یک کلمه می‌شدم؛ نه چون معنایش را نمی‌دانستم، بلکه چون می‌خواستم ببینم آیا این واژه می‌تواند همان تاریکی، همان موسیقی و همان اندوهی را حمل کند که پو در زبان خودش آفریده است.

همین رفت‌وآمدها باعث شد بفهمم ترجمه، فقط انتقال معنی نیست؛ نوعی هم‌نشینی با نویسنده است. انگار مدتی کنار او می‌نشینی، به سکوتش گوش می‌دهی و تلاش می‌کنی بفهمی هر کلمه را چرا همان‌جا گذاشته است.

شاید راز ماندگاری «کلاغ» همین باشد؛ اینکه هر بار خوانده می‌شود، معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. هر خواننده، چیزی از زندگی خودش را در آن می‌بیند.

من در آن، صدای مادربزرگم را پیدا کردم.

شاید کس دیگری، سوگِ از دست‌دادن عزیزی را.

و شاید دیگری، فقط از فضای وهم‌آلود شعر لذت ببرد.

اما بعید می‌دانم کسی این شعر را تا پایان بخواند و واژه‌ی «هرگز دیگر» تا مدت‌ها در ذهنش نپیچد.

شعرترجمهادبیات جهانکتابخوانی
۱
۰
شیما نصیری
شیما نصیری
علاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید