
باران که میزند،
چترها یادشان میرود برای چه آفریده شدهاند.
بعضیها در راهروها با سایههایشان آرام نجوا میکنند.
بعضیها پشتِ در، باران را به پرحرفی محکوم میکنند.
بعضیها باز میشوند، انگار کسی از دور نامشان را صدا زده باشد.
بعضیها نیمهباز، با باد قرارهای عاشقانه میگذارند.
باران که میزند،
قطرهها راهِ زمین را گم میکنند.
میافتند روی شانههای هم.
یکی آهسته چیزی زمزمه میکند،
یکی خودش را به نشنیدن میزند،
یکی دنبال بادبادکی میدود
که پشت جامهی باران گم شده است.
باران که میزند،
کفشهای خیسمان پاهایشان را از تن درمیآورند.
میگویند:
«امروز حق داریم بیهدف در کوچهها برقصیم.
حق داریم شبیهِ آن درخت باشیم
که برگهایش را بیتقصیر ارغوانی کرده است.»
درخت زیر باران شانه خالی میکند،
برگهایش را یکییکی میاندازد توی جوی آب.
جوی، دیوانهوار میرقصد.
باران که میزند،
خانهها لحظهای از خودشان خالی میشوند.
آسمان با تبِ ابرها نفس میکشد،
زمین تنش را به قطرهها میسپارد.
و ما…
نه بارانیم، نه خانه، نه چتر.
ما همان هوای بیرنگ میانِ همهچیزیم،
همان مکثِ کوتاهِ قطره
میانِ ابر
و زمین.
میآییم، خیس میشویم، میرویم.
و هیچکس نمیپرسد
چرا اینقدر زود تمام شدیم؛
چون هیچکس یادش نمی آید
از کی شروع شدیم.
حتی خودمان.
حتی باران.
به وقت مسافرت شمال ☔🌧️🌱
#هوای_بیرنگ_بین_ما
#باران_که_میزند
#جفنگ_های_بارانی
#نوشته_های_سورئال
#شمال_و_باران
#به_وقت_مسافرت