
صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم.
اما بعدش لبخند زدم. امروز یک ساعت دیرتر بیدار شده بودم. همان یک ساعت، تمام دنیایم را عوض کرده بود.
من عاشق خواب صبح هستم. از کودکی همین طور بودم. وقتی سرویس مدرسه میرسید، من تندتند چای سر میکشیدم که مادرم غر نزند که چرا صبحانه نخوردم. از آن طرف، آقای راننده غر میزد که چرا هر روز دیر میرسم.
امروز هم مثل همیشه، صبحانهای مختصر خوردم. نه از سر اجبار، از سر عادتِ شیرینِ قدیم.
رفتم توی اتاقم. سراغ کتاب «زنانی که با گرگها میدوند».
چند فصلی خواندم. انگار نه با کلمات، که با روح یک زنِ دانای قدیمی حرف میزدم.
بعد رفتم سراغ سایت نویسندهساز. فهرست مطالبش را خواندم. آنجا بود که برای اولین بار با ترکیب «اقتصاد حوصله» آشنا شدم.
ترکیبی که شدیداً جذبم کرد. آنقدر که بیاختیار نشستم و جستاری از آن نوشتم. انگار سالها بود دنبالش میگشتم.
خواستم همان جستار را در ویرگول منتشر کنم. اما دیشب تازه یک پست جدید منتشر کرده بودم. ترجیح دادم صبر کنم. شب، هوای دیگری دارد برای منتشر کردن.
تا اینجا، همه چیز خوب پیش رفت.
از صبح، پا به آشپزخانه نگذاشته بودم.
انبوهی از کار عقبمانده منتظرم بود. چند روزی است کمردرد به سراغم آمده. به خودم مرخصی دادهام. بدون اجازه، بدون تقویم، بدون هیچ مدیر و ناظری.
خورشت را دیشب پخته بودم. امروز فقط برنج را گذاشتم. همین.
بعد رفتم سراغ اخبار.
اوضاع مثل همیشه بود: همان دعواهای تکراری در لباسهای نو. هیچ چیز تازه نبود، اما انگار همه چیز تازه بود در تکرارش.
دوباره به اتاقم برگشتم.
کمی از مطالب دوستان را در ویرگول خواندم. نوشتههایی که گاهی مرا یاد خودم میانداخت، گاهی یادِ چیزهایی که دوست دارم بنویسم اما هنوز ننوشتهام.
و زندگی همچنان ادامه دارد.
نه با یک اتفاق بزرگ،
نه با یک خبر خوش یا بد،
که با همین صبحها،
همین کتابها،
همین نوشتهها،
همین نان و برنج و کمردرد و خبرهای تکراری.
گزارش روزانهام را نوشتم.
نه برای کسی، که برای خودم.
تا یادم نرود که حتی روزهای به ظاهر بیاتفاق،
پر از اتفاقهای کوچکیاند که بعداً بزرگ میشوند.