ویرگول
ورودثبت نام
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

از تنهایی تا آرامش؛ داستان واقعی یک عشق ناگهانی

وسطای ظهر بود، خواهرم بهم زنگ زد و گفت:

《شیرین، ما می‌خوایم با خانواده‌ی هادی بریم ماسال عیادت خاله‌اش که عمل قلب باز کرده. تو هم میای؟》

یه مکثی کردم، گفتم: 《والله نمی‌دونم… اگه برادرشوهر کوچیکه‌ات هست، من نمیام.》

گفت: «نه، خیالت راحت. پاشو بیا، یه حال‌وهوایی هم عوض می‌کنی.»

و از همین‌جا بود که ماجرا شروع شد.

《عشق همان چیزی است که باقی می‌ماند وقتی همه چیز دیگر از بین رفته.》 گابریل گارسیا مارکز
《عشق همان چیزی است که باقی می‌ماند وقتی همه چیز دیگر از بین رفته.》 گابریل گارسیا مارکز

شکست عشقی و احساس تنهایی

از اون‌جایی که تازه دو سالی شده بود از یه شکست عشقیِ سنگین عبور می‌کردم، نه حس‌وحال تست زدن داشتم و نه این‌که جایی برم.

حتی سال اول کنکور رو با بدترین رتبه پشت‌کنکوری شدم.

تقریباً امیدی به آینده نداشتم. گه‌ گداری پروژه‌های ریز تایپ پایان‌نامه و این‌جور چیزها رو توی خونه، اون هم با سیستم آرش، انجام می‌دادم تا فقط یه کاری کرده باشم.

به خاطر همین، خواهرم ازم خواست باهاشون برم شمال تا حال‌وهوایی عوض کنم.

حکمت عشق

ناخن‌های کشیده و بلندم رو سوهان کشیدم و لاک سرمه‌ایِ خوش‌رنگی زدم. خیلی حساسیت نشون ندادم، فقط سعی کردم تمیز باشه. یه دستی به سر و صورتم کشیدم.

همین که لباس‌هام رو پوشیدم، صدای زنگ آیفون خونه بلند شد.

توی ماشین، من بودم و خواهرم و شوهرش؛ اما سر راهمون، پسرِ جاریِ خواهرم هم اومد و توی ماشین ما نشست.

دو تا ماشین بودیم؛ توی یکی از ماشین‌ها ما بودیم و اون یکی هم مادرشوهر، پدرشوهر، برادرشوهر بزرگ‌تر، برادرشوهر کوچیک و خواهرشوهر کوچیکِ خواهرم بودن.

بله، متأسفانه یا خوشبختانه، برادرشوهر کوچیکه هم اومده بود.

تا دیدمش، به نوشین گفتم: 《نوشین، مگه نگفتی نیست؟》

گفت: 《به خدا نمی‌دونستم، خودمم تعجب کردم.》

حالا چرا من اصرار داشتم که نباشه؟

چون می‌ترسیدم خانواده‌ی شوهرِ خواهرم حرف‌وحدیثی بسازن و خواهرم اذیت بشه.

اما چه کنیم؟ قسمت و حکمت در این بود که باشه.

《عشق شجاعانه‌ترین ماجراجویی است.》 پائولو کوئلیو
《عشق شجاعانه‌ترین ماجراجویی است.》 پائولو کوئلیو

مسیری که زمینه‌ساز عشقی نو شد

توی راه، این‌قدر توی فکر و خیال‌های خودم بودم که اصلاً حواسم به این نبود چقدر توی راه بودیم و کی به بیمارستان رسیدیم.

راستش رو بخواین، یادم نمیاد برادرشوهرِ خواهرم رو قبل از امروز کِی دیده بودم؛ شاید فقط ده سال پیش، توی عروسی، وقتی یه پسر‌بچه بود.

اما الان دیگه نه اون پسربچه بود و نه من یه دختربچه‌ی لوس.

یه پسر قدبلند، چهارشونه، موهای بور، چشم‌های روشن، ورزشکار و خلاصه همه‌ چی‌ تموم.

اما اون چیزی که نظر من رو جلب کرده بود، صدای بمِ مردونه‌ش بود.

بعد از بیمارستان قرار شد بریم لب دریا.

همین که رسیدیم و خانواده‌ی شوهرِ خواهرم رفتن توی دریا و مشغول آب‌بازی شدن، گوشیِ برادرشوهرِ کوچیکه‌ی خواهرم افتاد توی دریا.

من که یه گوشه، دور از جمع ایستاده بودم، دیدم رفتن توی آب و گشتن و پیداش کردن.

به رسم ادب رفتم جلو و به اون پسرِ چشم‌روشن گفتم: 《گوشی‌تون سوخت؟!》

اونم خیلی بم و با خجالت گفت:《نمی‌دونم… هنوز خشک نشده، گمونم سوخته.》

و تمام صحبت و حرف و نگاه ما همین چند ثانیه بود، توی این سفر.

«عشق یعنی دو روح در یک جسم. 》افلاطون
«عشق یعنی دو روح در یک جسم. 》افلاطون

عشق در یک نگاه

آب‌بازی و مسخره‌بازی‌هاشون تموم شد. هر کدوم سوار ماشین‌هامون شدیم و راه افتادیم به سمت تهران. توی مسیر، مادرشوهرِ خواهرم اومد به نوشین گفت:

《همین فردا که برسیم تهران، می‌خوایم برای خواهرت بیایم خواستگاری.》

نوشین که حسابی از این حرف ناراحت شده بود، گفت:

《اصلاً و ابداً! خواهرِ من برای این‌جور چیزها با ما نیومده بود سفر، این صحبت‌ها درست نیست و من روم نمی‌شه به مامان‌ و بابام بگم.》

اما مثل این‌که این پسرِ چشم‌روشنِ ما حسابی چشمش من رو گرفته بود و یک دل، نه صد دل، عاشق شده بود.

از اونا اصرار، از نوشین انکار. بماند که همون فرداش نیومدن خواستگاری.

دقیقاً سه ماه بعدش این اتفاق افتاد. من هم که اصلاً ازش بدم نمی‌اومد و برعکس، در تمام طول این سه ماه به عشق همون چند ثانیه‌ای که باهاش صحبت کرده بودم روزگار می‌گذروندم، به درخواست خواستگاریِ آقا وحید جواب مثبت دادم.

و این شد که من و خواهرم جاری شدیم :)

عشقی که با ازدواج سنتی شدت گرفت

عشق من به وحید خیلی پُررنگ نبود؛ راستش تجربه‌ای که داشتم مدام بهم گوشزد می‌کرد که هیچ چیزی از هیچ‌کس بعید نیست.

اما وحید هر روز با رفتارهاش سوپرایزم می‌کرد. بهترین حسی که ازش می‌گرفتم، امنیت و راحتی بود.

رابطه‌مون توی همون ماه اول جوری شده بود که انگار سال‌هاست همدیگه رو می‌شناسیم و رفتار‌هامون برای هم قابل درک بود.

ازدواج ما خیلی سنتی اتفاق افتاد، اما در تمام طول مدت آشنایی‌مون من حس می‌کردم پناهی دارم که کنارش جام امنه، و این شد که من هم عاشقش شدم.

الان که ۱۴ سال از عمر آشنایی‌مون می‌گذره، درسته یه وقت‌هایی دوست دارم سر به تنش نباشه، اما جونم به جونش بسته‌ست.

حرفِ آخر

دنیا پُر از اتفاق‌های غیرمنتظره‌ست و ما نمی‌دونیم حکمتِ خدا از اتفاق‌هایی که می‌افته چیه.

یه روز از شکست عشقی‌مون ناله می‌کنیم و یه روز از عشق دوباره‌ای که خدا بهمون هدیه داده، دلمون قنج می‌ره.

پس بهتره رها کنیم و از مسیر لذت ببریم.

ازدواج سنتیشکست عشقیعشقعاشقیخواستگاری
۱۰
۵
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید