در ماشین رو بستم. خودم رو جمع و جور کردم و به شیشهی ماشین خیره شدم. بدون هیچ فکری فقط بخار روی شیشه رو میدیدم اما به مرور آدمهای کنار خیابون هم برام واضح شدن. که دقیقا همون لحظهای بود که ذهنم به دنیای موازی وصل شد.

احساس کردم توی یک دوره گیر کردم. زمان ایستاده و همه چیز مدام داره تکرار میشه.
تازه از پنجشنبه و جمعهی خونین ایران عزیزم گذر کردم.
چرا ایران عزیزم؟
هنوزم برام عزیزه؟
چرا دیگه باید عزیز باشه؟!
وطن، کشور، خاک و میهن اصلا دیگه برام مثل قدیم مقدس و مهمه؟ کدوم یکی از اسمهاش هنوزم برام معنی داره؟
شاید هیچ کدوم شایدم همهشون.
من کجای این دنیام که الان توی ماشین منتظرم برسم خونه؟
چقدر سوال توی ذهنمه شاید دچار نوشخوار ذهنی شدم ولی نه بعیده!
این نوشخوار نیست، این روی هوا بودنه، این توی برزخ بودنه. این که ندونی و به هیچی آگاه نباشی یعنی زمان برات ایستاده.
توی این افکار بودم که بدنم داغ کرد. باید داد میزدم. باید گریه میکردم، ولی مگه میشه ادم جلوی بچهاش گریه کنه؟
ولی چجوری به بقیه باید بفهمونم که روزها تغییر نمیکنن؟ انگار توی یک دوره از زمان گیر کردیم و از توی این چالهی زمانی در نمیایم.
این چالهی زمانی دقیقا از کی شروع شد؟ از وقتی که وارد بازی سیاست شدیم؟ یا از وقتی که هر کسی بزرگ میشه و میفهمه وارد این چاله میشه.
ولی به نظرم این چاله فقط توی این خاک دهن باز کرده و انگار میل بسته شدن نداره.
خدایا یعنی اون روز خوب رو ما هم تجربه میکنیم؟
بهمون این همه وعده وعید دادی پس چی شد؟
شایدم جای گلایهای نباید باشه و ما حقمون همینه.
یه نفس عمیق کشیدم و یه دست به پیشونیم، که شاید بتونم افکارم رو سر و سامون بدم اما نشد.
فکر تازهای جرقه زد!
چرا سال قبل هم مثل امسال بود؟ سال قبل ترشم مثل امثال
اما چرا الان توی هیچ سالی نیست که هستیم؟
اصلا ممکنه که منم بزرگ شدن آرتین رو ببینم و دامادیش رو کنار وحید عزیزم جشن بگیرم؟
کجای این دنیا عدالت اجرا میشه؟
کاش دقیقا همین جا توی همین خاک جواب سوالم بود.
کاش راحت بودیم.
کاش من نگران برگشت بهترین رفیقِ زندگیم از کارش به خونه نبودم.
کاش همه دوست بودیم.
کاش همه توی یه تیم بودیم.
کاش همه برای یک چیز میجنگیدیم.
نکنه جدی جدی توی یه غروب زمستونی توی دههی هفتاد خواب موندیم و بیدار نشدیم هنوز؟