ویرگول
ورودثبت نام
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

عجایب فرزند وسط بودن!

البته من سفید و بور نبودم، سبزه و سیاه بودم
البته من سفید و بور نبودم، سبزه و سیاه بودم

صدای ضبط‌صوت خواهرم از اتاقمون شنیده می‌شد. آهنگ عارف، ابی، داریوش و فرهاد و... .

آهنگ‌هایی که الان گوش می‌دم، تمام اون خاطرات رو برام زنده می‌کنه. اون زمان خواهرم کامپیوتر داشت. البته بابام وقتی کامپیوتر رو خرید گفت برای هر سه‌تاتونه، اما این فقط یه لفظ بود. من و آرش جرأت نداشتیم بدون اجازه‌ی نوشین انگشتمون رو بهش بزنیم.

حق‌السکوت از فرزند اول

ما هم زرنگ بودیم. حق‌السکوت ازش گرفته بودیم چون دوست‌پسرش بهش زنگ می‌زد و نباید مامان‌بابا چیزی می‌فهمیدن.

مجبورش کرده بودیم بهمون اجازه بده چند تا بازی نصب کنیم. البته که قشنگ یادمه چقدر برای اون نیم‌ساعت، یک‌ساعت‌ها باید براش کار انجام می‌دادیم.

بازی‌های کامپیوتری دهه‌ی هفتادی‌ها

وقتی با آرش تام رایدر و هیتمن بازی می‌کردیم، آهنگ «هر عشقی می‌میرد» یا «تو عزیز دلمی» می‌ذاشتیم و این کار برامون شده بود عادت.

الانم که ۳۳ سالمه و بیشتر از ۲۰ سال می‌گذره، وقتی اون آهنگ‌ها رو می‌شنوم ناخودآگاه تمام اون صحنه‌ها عین کتاب جلوی چشمم ورق می‌خورن.

خوب یادمه اون صحنه‌ای که هیتمن از آسانسور بالا می‌رفت و باید با اسلحه‌ی تک‌تیرانداز یکی از روسای باند قاچاق رو می‌کشت و با سرعت عملیاتش رو تموم می‌کرد، اما هر بار خودش کشته می‌شد.

بازی اینجا گیر کرده بود و جلو نمی‌رفت. اگه یادتون باشه اون زمان بازی‌ها به یه مرحله‌ای که می‌رسیدن دیگه جلو نمی‌رفتن و رد نمی‌شدن.

من و دوستای هم‌دردم

من، یا حداقل من و دوستام که بچه‌ی وسط هستیم و از قضا اوایل دهه‌ی هفتاد به دنیا اومدیم، مجبور بودیم آهنگایی که خواهر و برادر بزرگ‌ترمون گوش می‌دادن گوش بدیم؛ بازی‌هایی رو بکنیم که خواهر یا برادر هم‌سن خودمون انجام می‌دادن.

اما ماجرا به این‌ها ختم نمی‌شد

وقتی از مدرسه می‌اومدم خونه، خواهرم تمرین گیتار انجام می‌داد، برادرم تازه از کلاس فوتبال برگشته بود و من فقط از مدرسه اومده بودم.

ما حتی سر سفره پهن کردن و جمع کردن هم فاصله‌ی طبقاتی داشتیم. خب شاید بگین یعنی چی؟ یعنی این‌که سفره رو من باید پهن می‌کردم چون نوشین بزرگ‌تر بود و آرش کوچک‌تر و همین حالت هم برای جمع کردنش پیش می‌اومد.

در حدی که وقتی من اعتراض می‌کردم، نوشین به راحتی بعد از صرف غذاش می‌رفت دستشویی و وقتی جمع می‌شد میومد بیرون.

به گمونم عمق فاجعه رو متوجه شدین.

کم‌دردسرترین بچه بودم

بچه‌ی وسط همراه ته‌تغاری
بچه‌ی وسط همراه ته‌تغاری

جالب اینجا بود که کم‌دردسرترین بچه‌ی خانواده هم من بودم چون کار خاصی نبود که انجام بدم که باعث دردسر هم بشم.

البته الان که بهش فکر می‌کنم دلیلش این می‌تونست باشه که من خیلی کم‌توقع بودم و درک بالایی داشتم.

به قدری درکم بالا بود که هیچ‌کس ازم توقع خطا نداشت. این موضوع این‌قدر برای همه جا افتاده بود که اگه میومدن به مادر و پدرم می‌گفتن شیرین فلان کار رو پیچونده، عمراً باور نمی‌کردن.

نمی‌دونم این خوب بود یا نه، این رو می‌دونم که هنوزم این باور با خانواده‌ی من هست و باعث شده من هر وقت به مشکلی می‌خورم تمام تلاشم رو می‌کنم که خودم برطرفش کنم چون از انتظار خانواده‌ام خیلی دوره که من ممکنه به مشکل بخورم و دردسری درست کرده باشم.

مقاله‌ای حرف بزنیم

توی مقاله‌ای خوندم: فرزندان وسط به تعیین کردن اهداف بزرگ برای خودشون علاقه‌ی زیادی دارن چون می‌خوان از خواهر و برادر بزرگ‌تر یا کوچک‌تر خودشون جلو بزنن. به همین خاطر هم شکست‌های زیادی رو تجربه می‌کنن، اما به همون میزان هم یاد می‌گیرن چجوری مشکلاتشون رو برطرف کنن.

معلمی که فلک می‌کرد

متاسفانه فلکِ پا می‌کرد
متاسفانه فلکِ پا می‌کرد

من در حدی درگیر این موضوع بودم که خودم مشکلاتم رو حل کنم که تا سال‌های سال به خانواده‌ام نگفتم معلم کلاس دومم بچه‌ها رو فلک می‌کرد و دلیل این‌که من از سال دوم ابتدایی هر روز صبح که برای رفتن به مدرسه بلند می‌شدم، عین ابر بهار گریه می‌کردم، ولی لام تا کام چیزی نمی‌گفتم و دوست داشتم خودم حلش کنم، چی بود.

هنوز اون ترس حل نشده و گمون نمی‌کنم بشه.

تومار گردن مامانم

عکس روز قبل از عمل تومار گردن مامانم
عکس روز قبل از عمل تومار گردن مامانم

حتی یادمه وقتی مامانم عمل تومار گردن کرد، من زیر فشار نگه‌داری از مامانم کمرم داشت خم می‌شد؛ البته خم شده بود، اما از هیچ‌کس کمک نخواستم و خودم سعی کردم تمام اون اتفاقات بعد از عملش رو جمع کنم.

بعد از ازدواجم

خانواده‌ی سه نفره‌ی ما
خانواده‌ی سه نفره‌ی ما

خواهر و برادرم هر بار با همسرانشون به مشکلی می‌خورن، مامان و بابام تا جایی که توان دارن تلاششون رو می‌کنن که اوضاع رو کنترل کنن.

اما شاید باورتون نشه که من بعد از ۱۲ سال هنوز نشده گزارشی از مشکلاتمون به خانواده‌ام بدم. معتقدم یا خودم حلش می‌کنم، یا کلاً حل نشه بهتره تا به دست دیگری حل بشه.

نگم بهتره

خیلی یادمه‌های دیگه هست اما می‌ذارمشون برای روزانه‌نویسی‌های دیگه‌ام چون ممکنه برای هر کدومشون حرف‌های زیادی داشته باشم.

این جمله‌ی اون مقاله رو خیلی قبول دارم که غالباً بچه‌های وسط مستقل‌تر، اجتماعی‌تر و دنبال برقرار کردن صلح و آرامش هستن.

سندرم بچه‌ی وسط

می‌دونستین که سندرومی با عنوان «سندرم بچه‌ی وسط بودن» داریم؟

به نظرم اگه مادر یا پدر هستیم یا خودمون بچه‌ی وسطیم، خوبه که این مقاله رو بخونیم.

چی شد که نوشتم

امروز با گوش دادن به یه آهنگ قدیمی که موقع بازی گوش می‌دادیم، به تمام این حرف‌ها رسیدم.

مرور بعضی از خاطره‌ها حتی برام سخت بود، اما دل است دیگر؛ گاهی جایی در گذشته شکسته و ترمیم نشده.

شما بچه‌ی چندمین؟ از چالش‌هاتون بگین.

فرزندپروریفرزندیادداشت روزانهوبلاگ نویسیخاطره
۱۱
۱۰
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید