سوار دوچرخهی خواهرم شدم. یادمه سهچهار برابر قد و قوارهام بود؛ در حدی که نمیتونستم روی زین دوچرخه بشینم و باید ایستاده رکاب میزدم. ولی تخس و خیره بودم؛ یه جوری دوچرخه رو میروندم که انگار مال خودم ساختنش.
بعد از حدود نیم ساعت، با صدای فریاد مامانم که میگفت: «شییییییرین! بیا خونه، سر ظهره!» سریع رفتم خونه.

در حیاط رو با چرخ دوچرخه باز کردم و تکیهاش دادم به دیوار تا بتونم از دوچرخه بیام پایین.
یواشکی رفتم کنار باغچه و دست و پاهام رو شستم؛ چون اگه مامانم میدید، تیکهی بزرگم گوشم بود.
ناخنا سیاه، پاها کثیف، بوی عرق… واه و واه و واه.
طبق سیستم بدنی همهی بچههای ۸ساله، انگار نه انگار دو ساعت تو کوچه بازی کرده بودم و رکاب زده بودم. خیلی سرحال و قبراق، بعد از یه دعوا و گیسگیسکِشی با خواهر بزرگتر و برادر کوچکترم، رفتم توی پلههای خرپشتهی خونهمون معلمبازی کنم.
اینجا یه پرانتز باز کنم: خونهی ما ۱۲۰ متر و دوبلکس بود. سه تا در ورودی داشت: یکی در حیاط، یکی در راهرو و یکی هم در ورود به خونه.
بین درِ راهرو و درِ خونه، یه پاگرد بود که به اندازهی دو طبقه پله داشت به بالا پشتبوم. پلههاشم زیاد بودن چون خونه شخصیساز و ویلایی بود؛ سقفها تا جایی که میشد بلند بود. از قضا نرده هم نداشت و پلهها رو که تا آخر بالا میرفتیم، یه خرپشته داشت؛ یعنی قسمتی که تقریبا دو الی سه متر بود و میشد توش وسایل گذاشت و یه دری هم به بالا پشتبوم داشت.

اون روز توی خونهمون خالهی مجردم بود؛ کسی که خودش فکر میکرد ترشیدهاس و رو دست ننهام (مادربزرگم) باد کرده. همیشه هم خونهی ما پلاس بود. من، نوشین، آرش و مامانم هم بودیم.
وسایلم رو زدم زیر بغلم و پلهها رو یکییکی بالا میرفتم و زیر لب آواز میخوندم: «یکی و دوتا، دوتا سهتا؛ حالا بیا روی چهارمی، بعدشم بریم پنجمی» که البته نه قافیه داشت نه ردیف.
توی خرپشته بساطم رو پهن کردم و نشستم. یادمه خرپشته پاتوق بازیهای تکنفرهام بود؛ هیچکس حق نداشت جز خودم اونجا باشه.
جالب اینجا بود که کسی هم ازم خبر نمیگرفت… تا اینکه به این قسمت ماجرا رسیدیم.
به رسم اینکه هر کلاسی زنگ ورزش هم داره، بعد از زنگ فارسی و ریاضی، به زنگ جذاب ورزش رسیدم.
بله، درست حدس زدین؛ معلم ورزش شدم.
چشمم خورد به جای تنگ و کوچیکم. از اینکه نمیتونستم پروانه بزنم یا بشینوپاشو رو آزادانه به بچههای فرضی کلاسم یاد بدم، حرصم در اومد. ولی یهو چشمم خورد به پلههای خرپشته که خب نرده هم نداشت.
پیش خودم گفتم: «خب، از همینجایی که روش ایستادم میپرم روی اولین پله؛ میشه ورزش پرشی!»
بله، عمل کردم به چیزی که پیش خودم گفته بودم و پریدم. خوشم اومد. شیطونکای کنار شونهی چپم گفتن: «از همینجا بپر رو دومی!» و منم اطاعت امر کردم و بعد دوباره رفتم بالا که بپرم روی پلهی سوم…
که متاسفانه پرشم موفقیتآمیز نبود. ارتفاعی به اندازهی دو طبقه رو سقوط کردم و روی زمین جلوی درِ خونه پهن شدم… و برای مدتی مُردم.
بله، من مُردم. اما تمام اتفاقات دوروبرم رو با پوست و گوشت و استخون دیدم و درک کردم.
مامانم چند بار صدام کرد اما جوابی از من نشنید. درِ خونه رو باز کرد؛ تا دید جلو در شَتَک شدم و زمینِ زیر سرم پر از خونه، دو دستی زد تو سرش و شروع کرد به داد و فریاد.
وقتی رفت توی خونه، من هم باهاش کشیده شدم و رفتم تو.
توی خونه بلوایی بهپا شده بود. نوشین و آرش گیج و گریون بودن. مامانم به خالهام گفت بره براش لباس بیاره که منو ببره بیمارستان.
ولی خالهام انگار کور و کر شده بود؛ فقط دور خونه میچرخید. بهجای اینکه امامها رو صدا کنه، بلند ننهم رو صدا میکرد و میگفت: «یا ننه! یا ننه!»
مامانم که دید خالهام دیوونه شده، یه دونه زد زیر گوشش و گفت: «مگه بهت نمیگم برو برای من لباس بیار؟!»
خالهام مات و مبهوت نگاهش کرد، یه سری تکون داد و رفت براش لباس آورد.
مامانم بدن بیجون دختر وزهاش رو روی دستاش انداخت و تا دمِ درِ حیاط دوید. تا در حیاط باز شد، مامانم به همسایهمون آقا مهدی که اون زمان یه پیکان صفر و تمیز داشت گفت:
«مگه نمیبینی بچهم داره میمیره؟ یاالله ماشینت رو روشن کن ببریمش بیمارستان!»
آقا مهدیِ از همهجا بیخبر، با یه لحن لوتی و مشتی گفت:
«چَشم آبجی… رو چِشَم.»
نمیدونم مامانم به کدوم امام متوسل شد یا بین خودش و خدای خودش چی گذشت که من چشمام رو باز کردم و دیدم توی ماشینم. از اونجایی که گیجگاهم خیلی درد میکرد، دستم رو بردم روی صورتم که دیدم پُر از خونه.
گفتم: «خونه؟»
آرش گفت: «نه رُبه… رُب!»
این بار بیهوش شدم و از حال رفتم.
دیگه نمیدونم تا برسن بیمارستان و منو ببرن اورژانس و دکتر منو ببینه چه اتفاقاتی افتاد.
اما گمونم شب شده بود که چشمم رو باز کردم. نگاهم به سقفی خورد که مهتابیش صدا میداد و عین فیلم ترسناکا روشن و خاموش میشد.

یکی نبود بگه: «دِ آخه! نباید یه ترموستات برای اون مهتابی بخرین و درستش کنین؟ شاید یکی اینجا از مرگ برگشته باشه و نخواد دوباره بمیره!»
سریع چشمم رو برگردوندم. دور و برم پر از آدم بود. خوب یادمه مامانم از همه نگرانتر بود و دستم رو توی دستاش گرفته بود.
کنار تختم کلی کمپوت و آبمیوه و شیرینی بود. آخیش… یه دلی از عزا در میآوردم! وقت خوبی بود برای لوس شدن.
دکتر اومد بالای سرم و به مامانم و بابام گفت: «باید امشب رو حتماً تحت نظر باشه. خدا به روتون نگاه کرده.»
منم که مهتابی بالای سرم حسابی ترسونده بودتم، تا شنیدم که شب رو باید توی بیمارستان بمونم، شروع کردم به گریه و داد و بیداد که:
«الا و بالله اینجا نمیمونم!»
اون شب رفتم خونه. یادمه برای اولین بار کنار مامانبابام خوابیدم و حسابی کیف کردم.
فقط توی مدت کوتاهی برام یه سری قانون گذاشتن. قصه اینجا تموم نشد، نه برای من درس عبرت شد که دیگه اون بالا بازی نکنم، نه برای مامانم که یه کم بیشتر حواسش به من باشه!
پ.ن: ازتون میخوام بعد از خوندن این وبلاگ چشماتون رو چند ثانیه ببندین و این ماجرا رو تصور کنین. چون به تصویر کشیدن این ماجرا واقعاً لذتبخشه.
سؤال شیرین از شما : شما باورتون میشه که من تمام اون لحظات رو دیدم و حس کردم؟ تجربهی این چنینی داشتین؟