Siahkhan·۱ روز پیش" آخرین مقصد "نشانی بی رحم از تاراج سنگریزه های ساحل به دست موجی مهیبو انعکاس فرو رفتن خورشیدی سرخ در امتداد افق دریادر رو به روی ساختمانی متروکهبا…
Siahkhan·۵ سال پیشپُلمن به چیزی دست پیدا کردم و چیزِ اصلی تری را از دست دادم.اینطور بگویم که دائما فرو ریختن و از بیخ و بن سوزاندنِ آن یکی موضوع.و آنقدر این تبح…
Siahkhan·۶ سال پیششرایطِ جدید !نوعِ برخوردِ ما با داشته هایمان مشخص است. اینکه چه نوع احساسی و با چه زمان بندی و سبک و سیاقی نسبت به چیزهایی که در دسترس داریم ، داشته باش…
Siahkhan·۶ سال پیشپیش نویسِ بی ارزشاین فرق می کند که با یک اسلحه جهان را فتح کنی و ته اش آخرین گلوله را به سمت سقفِ دهانِ خودت نشانه بروی ، یا اینکه اسلحه ت وسیله ای باشد برا…
Siahkhan·۶ سال پیش"خیره به گودال"وقتی این نامه را میخوانی ، یعنی فقط بیست و چهار ساعت فرصتِ زندگی برایت باقی مانده.کارِ من کشتنِ آدم هاست و در محله ی شما زندگی می کنم.شاید…
Siahkhan·۷ سال پیش«واهمه ی ناشی از بودن و نبودنِ نور»بعد از سال ها خسته ی خواب هستم. بدونِ استرسِ تمام شدنِ قرص های خواب و دستبرد زدن جن ها به قرص های آرام بخشم. رها از هر نوع وسواسی که مدام مرضِ بودنم را به هیکلِ نحیفم تلقین کند.آزاد از هر حمله ی طوفانی توی سرم ، توی دماغم ، گلویم ، سینه ام، معده ام... گوشه ی تخت ، چنبره زنان ، طوری با دست...
Siahkhan·۷ سال پیش«تداوم»همیشه سختیِ یک ماجرا ، در تناسب با میزانِ ارتباطش با ترس هایم ، برایم مشخص می شود. نه اینکه همیشه اینطور باشم ، نه ! اتفاقا برعکس ، ترس را خیلی وقت پیش ها با شهامتی عجیب گیر انداخته و کنجی از دنیایم زندانی اش کرده بودم... ولی امان از تداومِ بیخودِ زندگی که ناب ترین دستاوردهایمان را از جعبه ی عزیزِ غنایمِ مان در میاورد و توی چاهِ خلا می اندازد و پس از اند...
Siahkhan·۷ سال پیش«دسیسه ای به نامِ عقل»بدونِ شک اگر منتهی الیهِ «قطعیت» را ، نقطه ای در نظر بگیریم و هرگونه تبلیغاتی که مو لای درزش نمیرود را در وصفش به کار بریم و به غل و زنجیرِ تعصب گرفتارش کنیم و روزنه های شک را کور !و دروازه های عادت را باز ! و در آخر ، مخالف خوان ها را یک به یک سلاخی کرده و از صحنه ی روزگار محو کنیم ؛ هنوز در چشم طبیعت ، چونان لکه ی شاشی، روی آستینِ...
Siahkhan·۷ سال پیش« ماهیِ تازه »برای نوشتن ، قلمی انتظارِ دست را می کشد و ورقی انتظارِ کلمه را.ساعت از چهار که رد شد ،به این نتیجه رسیدم که دست هایم گوشه ی دنیایی ، مشغول به خیانتی سرگرم کننده است و کارت های پاسور را به سمت خود میکشد و انگشت ها را لا به لای ورق ها بازی می دهد و می چرخاند و هر بار با صدای خنده های مخاطب،کارت ها را ارضا می کند. در این میان ، ک...