
یه شب که خشکسالی زده بود به ریشه چشمام، نشست پیش روم و خیره به نگاهم گفت:
از قدیم می گفتن خشکسالی یه دیو پر مدعاست که هرچی کج خلق تر باشی بیشتر دوست داره. ولی این روزا دیگه آدمی نمونده که از ترس دیو خشکسالی دونه بپاشه واسه پرندهها، ته بشقابشو نگهداره واسه سگ همسایه و از کنار بار سنگین پیر لب خیابون ساده رد نشه. انقدر زمونه نخواست و ما نساختیم باهاش که دیگه آسمونم نبارید و همه دیو شدیم. ولی تو آدم بمون، میون این خشکسالی تو بند همون آه و دمت باش که موندگار تر از شیشه عمر دیوِ. یه صبح که چشماتو باز کنی میبینی بهار نشسته تنگ باغچه دلت و جوونه میزنی تا فرداش. آخه بهار که بیاد، ابر میاد. بارون و تگرگ میباره از آسمون. حالا ببین آه و دم تو به چشم میاد یا بی سرپناهی شیشه عمر دیو خشکسالی.