
من کلی دفتر نصف و نیمه دارم. که همیشه با یک هدف زیبا صفحه های اولش رو استفاده کردم. خیلی تلاش کردم که برای اون هدفها استمرار داشته باشم. اما انقدر لقمه هایی که برای خودم میپیچیدم بزرگ بودن که احتمال داشت قبل از سیر شدنم خفه شم. این نصف و نیمه رها کردن دفترا به همه جای زندگیم سرایت کرد.
رسید به ظرف غذا، تو حرفهای روزمره، پروژههای کاری و درآخر به روابط عاطفی.
دیگه اینکه نصف و نیمه رها کنم یکی از عادی ترین رخدادهای زندگیم شده بود. حتی آدمهای نزدیکم به این عادت من عادت کرده بودن. اما یه روز مثل روزهای معمول زندگیم نشستم پای یکی از همون دفترای نصف و نیمه یه صفحه تازه باز کردم و تاریخ زدم. اولین چیزی که زیر تاریخ با خودکار صورتی پر رنگ نوشتم، تمرین استمرار بود. لقمههای کوچولو برداشتم و این باعث شد هر شب موقع معمولی نویسیها با شکم سیر بخوابم.
و حالا خفگی در کمین نیست...